ترانه ی گل بی خار

ای گل بی خار ، خشکیدی انگار

برگ و تنت را ، در عشقی سرشار

نمی دونستی اسیر تو شدم

نمی دونستی عبیر تو شدم

پخش گردیده عطور دلبری

نمی دونستی وزیر تو شدم

مانده ای زیبا درون

پوشیده ای دیبا کنون

خام گشته دیدنت

در زمین و آسمان

ای رخ خندان ، سپیده دندان

چشم و لبت را ، باریده باران

بارش نم نم بارانت ببین

آب پوشیده و سیل آمد زمین

چشم غم خوارت فروغش در ظفر

غرق در مستی و ایمانت چنین

بادبان دل فتاد

ساحل دریا نهاد

گم شدم در جنگلت

غم به دل زندان گشاد

 

جاسم ثعلبی ( حسّانی )

10/12/1390

/ 0 نظر / 2 بازدید