دلت سنگه

 

دلت سنگه ، چه بی رنگه

صدایت کرده ام جانا

تو را در گل و لای عشق

کشیدم با غزل خوانا

دلم تنگه

دهان بر بام قصر تو

هزاران ناله ها کرده

جواب نامه ها خاموش

پشیمانی به جا کرده

دلت سنگه

صدایت کردم آن دیدار

صداها خفت در گوشت

در و دیوار شد آوار

ندامت پند آغوشت

مرا تنها سفر بردی

به سوی یار و خوشبختی

کنار باغ و بستانت

گذر کردم به بدبختی

چه بی رنگه

تو را از دور می بویم

ندای شعر تو زیبا ست

اگر روزی نشد دیدار

بر هم می زنم دنیاست

دلم در رازها زنده

از آواز پریشانت

فریب این سکوت تو

کشیدم درد دورانت

نکن زاری نکن ناله

ظرافت در دلم پیداست

در آغوش خیالم باش

می میرم از این تنهاست

بیا در کلبه ی دل باش

دل آزرده نکن یارا

بدان با این بدون تو

تو زندانی مکن ما را

جاسم ثعلبی (حسّانی)

26/01/1391

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید