غزل ای بی وفا

غزل ای بی وفا

گفته بودم عاشقت هستم و لیکن بی صدا

گفته بودم بی تو می میرم نشو از من جدا

دوست دارم همدمت باشم و رمز خندهات

تا که دلبندت شدم از خویشتن راندی مرا

دل فروشی می کنی دلال بی نام و نشان

با غرورم می خرم طناز بی چون و چرا

قصد رفتن داری و محتاج طوق و ریسمان

بی گمان بگذشت جان سخت است از مرداب ما

دل پریشانم از این دلدادگی آوارگی

سخت بیزارم ز کوچ بلبلان از خود رها

آنچه در بازار گرمت می خری نامش دل است

نزد اربابان مرجان زرنگاران آشنا

سنگ بی تابی مزن بر فرغ سر مهرش گران

معضل دردم شدی مرگم شدی ای بی وفا

جاسم ثعلبی (حسانی) 02/05/1394

 

24/07/2015

/ 0 نظر / 24 بازدید