آسمون کم ستاره

 

تو
مث(ل) آسمون می مونی

گاهی
صافی گاهی ابری

تو مث
(ل) غروب خورشید

زرده
پوشیده به صبری

تو مثل
هوا می مونی

تو
همان شفاف سردی

تو
کمال عشق و نازی

تو
خودت لفاف دردی

طاقت
دوری ندارم

به خدا
بی تو می میرم

بین
کوههای لبانت

خدایا
که من اسیرم

عشق را
همچو ترانه

خوانده
ام در کوی مستت

با
زبان بی زبانی

جسته
ام گرمای دستت

تو مثل
غزل سرایی

با
صدای مهربونت

تو
عروس سحر نازی

با نگاهِ
عاشقونت

در
دیار دشت گلها

تو یه
عطری از بهشتم

تو فرشته
و عزیزی

تو سفیر
سرنوشتم

آسمانِ
کم ستاره

چی شده
بارش گرفته

شادی و
خاطره ها رو

اینچنین
در خود نهفته

توی
دفتر نگاهت

خط زدی
از سرنوشتی

یادمانِ  درد فردا

شادمان
در آن نوشتی

 

جاسم
ثعلبی (حسّانی)  11/02/1391

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید