کوچ از دیارت

خدا حافظ ای یار

خدا حافظ ای دوست نا آشنا

آمدم ولی کویت بسته

به آمید دیدارت آمدم

برای رفع دلشکستگی

چراغ کلبه ات خاموش

و ایده هایت را در پوش

پرستوها از دیارچ کوچ

بال زده لحظاتی دیگر

از باغستانت هجرت

و تنهایی را با درد و محنت

به ندامتگاه شرمت

به چهار دیواری تنهایی

به غروب آفتاب

به سوی ساحل دریاهای جوشان

و سرعت زمان

و نا امیدی سر سامان

وآه های سوزناک

همراه با آهنگ جدایی

و خاطره ها و بی اعتنایی

دل در دیارت مانده

و جسمم را سرود مرگ خوانده

چه درد ناک است این لحظات

لحظات جدایی و تنهایی

هر گز چنین نپنداشتم

به این سادگی

و در پایان مسیر

به قبر ستان دلم سر نزدی

و فاتحه ای را نثار جانم نکردی

و دانه ی خرمایی را نجوییدی

تا ثواب را در آخرتم حس کنم

آخر این عشق توست یا هوس

میدانم مشکل از آن توست

دیگران دست بسته ی تو اند

فرمان پذیر داستان های غمت

گلی در شوره زار می کارد

و به در و دیوار همسایه

تکیه تا عناد آنها

زمینت را گلزار بکنند

و درونت را بیمار

خدا حافظ من کوچ کرده ام

برگشتنی در میان نیست

در این شهر غوغایی

در این شهر پر آه و ناله وستم

هر کوچه بازارش برایم خاطره

و هر خیابان و گذرش برایم درد ناک

چیزی در این شهر ندارم جز عسلم

آن هم با درد روزگار

و فراق بسیار

به خدای ستاره ها سپردم

و اشک دوریش را سرودم

و وداعم را باهاش کردم

و میخ تنهاییش را در قلبم کوبیدم

می دانم آن تنهاست

و من تنها و دلمان نزدیک

به انتظار روزی که درختش شکوفه زند

پس دیگر در شهر جایگاهی ندارم

و در پس کوچه هایش نیز

وقتی دلت عاصی

و خانواده ات نازی

کسی به فکر من نیست

با این راههای دور و دراز

دیگر پای من به تهران بسته

آسمان و زمین دیگر راه نمی دهد

تا به دیدارت بیایم

علتش ترس از این معامله ها

و اشک ریز این برنامه ها

و دعوتی زیر این مکرها

و دلشوره ام از این دیدارها

دیداری دیگر نخواهم داشت

مگر تو بیایی به کلبه ات

گر نیایی طناب های وصل پاره

وفراموشیت مشیت پروردگاره

برو خدا پشت و پناهت باد

 

جاسم ثعلبی 04/10/1390  تهران

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید