غزل ریش روزگار

غزل ریش روزگار

من که خندیدم به ریشِ روزگار

درس آموزد به هر آموزگار

می ستاید هر ستمکار لجوج

انقلابی کرده در دل ماندگار

تاج شاهی کرده بر سر این رقیب

رنگ و رویش بر خلاف کردگار

جوی خونی کرده درهای بهشت

دین و سنت مختفی شد در بهار

ظاهرش دریای عشقی بیکران

باطنش زندان و بند و پای دار

تک کلامی دارد و تک داوری

نقض می کرده حقایق آشکار

عبرت از طوفان نوح اصلا ندید

حق و باطل می کشد در کارزار

جاسم ثعلبی (حسانی) 12/03/1394

 

02/06/2015

/ 0 نظر / 13 بازدید