پریسکه

 

درچهار فصل عمر

روزها سپر شب شدند

شهربان خواب  است

و شهر را دزد برده

***

نمی توانم باور کنم که زنده ام

جسم من قبل از روح

مبعوث شد

***

خندیدن در عطسه ی اشعارم

تبلور اشعه در آفتاب است

هر دو از یک جنسند

برابر تهی

***

جان آدما

طلسم شادی و غم  را

کور کردند

در تالاب خاطرات

مدیون دیگران نشو

تا زمین گیر نشدی

***

ای زن ذلیل

قدر مادرت را بدان

مستعمره ها هم

بوی آزادی می دهند

***

جاسم ثعلبی (حسّانی) 23/10/1392

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید