کشتی نشسته بر ساحل

 

ای کشتی در ساحل رمیده

کشتی نشسته در ساحل روزگار.

خوابی عمیق و خوش خیال.

در اقیانوسها که خبری نمی آید.

صدای غرش موجها به در نمی زد.

گرد و غباری است پنهان .

صدای صیاد به گوش نمی رسد.

آزاری نیست فقط دکلهای غمگین کشتی را آزرده می کند.

آن دلی که در معشر جنین چون شیشه شکستنی است.

چون ابری خروشان.

چون آب جوشان.

تا کی بماند .

دل شکسته دهد.

ای کشتی در ساحل خمیده آن سوی دنیا صدایی می آید.

صدای غرش کوهها و برق ها.

تو را باز به دریا خواهی گشت.

با صیادان انس خواهی گرفت.

در نبود ما نبوغ خواهی کرد.

تو را به دامان اقیانوسها می کشند.

شاد و شادمان خواهی شد.

ای کشتی در ساحل روزگار.

صبور باش و بردبار.

آزاد باش و بی آزار.

با والها و نهنگ ها آسوده باش .

آنها را نگیر در تور صیادت.

آنها هم مهربانند چو ن تو.

بی آزارند ولی می خواهند زندگی کنند.

ای کشتی در ساحل رمیده به انتظار حرکت باش .

/ 0 نظر / 3 بازدید