غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

یادی از مرحومه شاعر مرجان صدیق
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
 

 

تو رفتی و با رفتنت باغ و گلستان داشتی

در دل همکاران تو مهر و عطوفت کاشتی

در سوگ هجران رخت از این دیار آشنا

پوشیده دلها ماتم و بیرق غم افراشتی

کاش زمانه فرصتی داده برای راهنما

در دشت و گلهای عماد قصر و امارت ساختی

در کاروان شاعران نور چراغت روشن است

همچون بهار و ثعلبی به یاد بود انداختی

اشک فراق از دوریت در گونه ها جاری شده

چشم انتظار تو شدم ای در سفر پرداختی

در خط پایان رسیده آرزو کردی چرا

در کتابت خواندم و در نظم شعر اراستی

چه خوشا صید اگر عاشق صیادی شود

دل به اخرایی دهد تا که نگویند باختی

شاد باشد روح پاکت در دیار ان خدای

کوچ کردی بی خبر مهرت چرا بر داشتی

باز تسلیت کنم یاران سایت شعر نو

صدیقه ی مرجان ما در جنتت انباشتی

سکوت

در کنار پنجره امشب

برای چشمای تو مستم

بیا من منتظرم اینجا

گلت خشکیده تو دستم

در سکوت شب و تنها

گو که مشتاق صدایت

و جمال روی ماهت

دل به دیدار تو بستم

با پر و بال پرنده

سایه در سایه تو گشتم

شبح نادیده پیدا

رسم تصویرت نشستم

گاه گرمم

گاه سردم مثل برفم

گاه همچون جسم بی جان

ساکن و رویا پرستم

بیا من شیدای عشقت

بیا من جونم بدستم

من همان اسب سفیدی

چهار پا از گل گذشتم

بی تو مستم

من به دنبال تو هستم

گر نیایی من حریم دل شکستم

پای بندم به رسوم عشق بی جان تو از دریای غم

دوری نکردم

دل بدستم

در طیق تقدیم تو کردم

 بوس کن تا آن  نکشتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من منتظرتم بیا

در کوهی سر به فلک کشیده

به درختی تکیه کرده

ققنوسی بیامد وبنشست بر درخت

وگفت :وای بر زندگان که بر مردگانشان

نه سوزی دارند و نه رحم

افسوس

غم مخور دنیای تو یک روزش زیاد است

درخت مرا به حال خود وا گذاشت

کم کم به نجوای یار شتافتم

از پستی و بلندی ها

از دره ها و کوهپایه ها

تشنه وگشنه  با پای برهنه

و جامه ی دریده

از هفت اسمان پا گذاشته

هوا ابری و طوفانی

و زمین لغزنده

در تاریکی شب

در نور مهتاب

کلبه ای خموش

و پیر مردی پر جوش

گفت مرحبا فرزندم

اینجا سه راهی است

و من مرشد

راهی که سلامتی دارد

راهی که ندامت پیشه است

و راهی رفت بی برگشت

این راه صعب العبور و شیر دل می طلب از عشق

پسرم اندکی تامل 

به فکر فردایت باش

راه بی برگشت سیر کرده

با هزار درد

به شیری رسیدم

درنده به لطف عشق رامیده ام

برپشت ان سوار تا رسیده ام به مزار

مزار جایگاه یار

در قصری از طلا

در وسط دریاچه ی نقره ای

او را یافتم

هزار ناله کردم

درون کاخ جرقه ای زد

تا در قلبش باز شد

وراه کمال بجست

که شنیدم این ندا

من منتطزتم بیا