غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

ای شب با من درد دل نکن
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
 

ای شب با من درد دل نکن

اگر به دنبالِ  روزرفتی

ای شب با من درد دل نکن

ققنوسی هستم دلگیر

به آشیانه باز می گردم

پرهایم بر موج دریاها باد نزد

و انگشتانِ روز ها منحنی کرده بغض ها را

اشک های دیروزم از خوشحالی به غارت زمان رفت

و لبهایم  در آغوشِ
قهقهه های جدایی

زرد شدند

حتی یادم نیست

نمی دانستم قاصد مزارم

نور نمایان شد بر سایه ی عمر

روز هم ظاهر شد

ای شب با من درد دل نکن

ریختم شعله ی بغضم بین دو کفِ دستانت

چه دردِ عمیقی داشت

حس کردم گرمیش را

تکان داده دلم تکرار خیانت ها

حدس زدم به تو نگویم

وقت کوچ کردنم رسید

در آرزوی دور و دراز

آرزوها چقدر عمر کردند

در خیال ها رقصیدند

از  دور دست

روزگاری همچون طفل

به اشتیاقِ روزِ عیدش

کدام خوشی ؟

قلب از نو پر خون شد

ای کاش می دانستی

مثلِ روزِ روشن

روزی می آید آرزوها برآورده می شوند

می بینی به تو خیانت نمی کنم هر گز

قلب  عاشقت بود

عشقی به سر فرازی قلّه ها

ای شب با من درد دل نکن

ای کاش می دانستی که خیال ها چقدر آزارم دادند

می خندی به حسادت

خیال ها جرمی برای شاعران

پنداشتم روزی در کنارت باشم

مثل دو دوست

من گلی هستم  که
خاکش را آلوده کرده

به بودی خوش طبعش

آینده ی زندگیم گمراه شد همانند تو

در فضایِ تاریک

ای شب با من درد دل نکن

ترکم کن

می فهمی درد عشق و جنون

تا بیدار کنی شبی خسته را

از دردهایم برایت تعریف می کند

ای دوست منم اولین عاشق

آفتاب همه ی زندگیم را بوسیده

عشقِ خورشید را دردلم کاشتم

او هم به من خیانت کرد

به سوی ماه تبسمی شیرین

در حالت غروب دیدم

چه بیخوابی کشیده برای رویت ماه

گفت : عاشقِ ماه شدم

تو با من درد دل نکن

کسی که خیانت کرده هجران می کند

عشق شد یک معجزه

نمی دانیم کی می آید 
و همچون خواب می رود

بدون انتظار

ترکش کردم برای آسایش دلم

استراحتگاهِ دل باختگان ِ جنسِ بشری شدم

دریافتم زندگی همش یک روز و بس

هنوز در راه رفتن عجولم

با پستی وبلندی های مسیر می چرخم

بگذار زنده بمانم

حتی اگر یک روز

دوست بازی کنم مثل کودکان کوچک

بگذار احساس کنم 
انسانم

مثل بقیه ی مردم

ساده اندیش و گذرا

بگذار به حلقه ی چشم سپید صبح نظر کنم

دلم را به روشنایی ببرد

شاید از دردها و تلخی ها خلاص یابم

هنوز زوده پرخاش نکن

وقت سفر آمده

بگذار دوستانت عاشقِ مهتاب شوند

در سایه ی درختان نخل

بگذار آهنگ عشق پر کند فضایِ خانه ها

در آخرین آرزوها

اگر عاشقم هستی؟

گرمی آفتاب و تکبّرش

عشق تو را نابود نکرده

عشقی که اصیل  وریشه
دار

ای شب گرچه یاران جویای حالم شدند

بگو که قلبش در آسمان می تپد

بگو که به صبر شکیبای آموخته

جسمش در کویری جا مانده

و عشقش هنوز که هنوز است بیدار و در تماشاست

با بارش باران به رنگین کمان نگاه کن

او لانه اش آنجاست !

 دست رو سینه بگذار  و با تبسّم سلام کن

جاسم ثعلبی (حسّانی) 26/09/1391