غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

گذرگاه طوفانی

شناسنامه  کتاب:گذرگاه طوفانی

 سروده:جاسم ثعلبی

محتوای شعر: متنوع

تاریخ سروده:1390

      اهداء

این کتاب را به مریدان شعر و ادب و برادرانم جعفر و عبد الله     تقدیم می نمایم           

 

 

 

تشکّر و تقدیر

از همه دوستان و همکارانی که با اینجانب همکاری نمودند بل اخص  سر کار خانم فریال منصوری شاعر نسل جوان  تشکّر می نمایم.

 

 

 

مقدمه ی کتاب

خدایی را سپاس که قریحه شعر را در درون ذاتم نهاده و اداب شعر و ادبیات را در افعالم رسوخ نموده است.

شاعر همچون یک معلم و یک پزشک و ...در طبیعت منظم وجود ظهور می نماید و آنچه می بیند بی کم و کاست در آثارش منعکس می کند.

در حقیقت شعر بازده یک عمر زندگی دوران شاعر بشمار می رود کلام شاعر بیان حقیقت است که باید در ثبت و انتشار بیانش  امین باشد.

تلاش نمودم که اشعارم خالی از عیب و ایراد باشد لیکن فقط جمال خداوندی است که از همه چیز منزه است.

 با توجّه به عشق و علاقه ای که بنده بعد از کلام خداوند و احادیث به شعر و ادبیات داشتم از بچه گی

شعر هایی به زبان عربی و گاهی فارسی می سرودم لذا به خاطر حفظ و عدم اتلاف آنها تصمیم گرفتم آنها را منتشر کنم .تا بحال نه جلد کتاب معرّفی چاپ شدند .

این کتابی که در دست دارید دهمین اثری است که منتشر کرده ام امید وارم مورد رضای خداوند تعالی و شعر دوستان و عامه ی مردم عزیز  قرار بگیرد .

                                   جاسم ثعلبی

                                   30/07/90

 

 

ابیات شعر

 

به یادت  نشینم دلا من  همیشه

به دنبال تو ام   دریا   و  بیشه

اگر  درد  دلم  را حس  نکردی

بفرما  سر ببر با داس و تیشه

 

 

از دلم پرسیده ام جایت کجاست

گفت  در  جایی  بخفتم اشناست

 

 

از درد فراق دوست  دل ناله   کشد هر دم

گر نور شبت نیکوست روزت دار زد جانم

کو  جایی   رود  تا  مرگ نادیده بگیرد او

در  بین دو کوهانت مخفی می شود از غم

 

 

به امید چنین روزی نشینم

درون   ادمی  غم را نبینم

بیا جانا   بزن  نی  در  گلستان

تورا شادی طلب  من هم حزینم

 

 

سرو  بلند  من تویی

گل  جمال  من تویی

داد  زدم  در همه جا

مشعل  دید من تویی

 

 

ادم      گشنه   خدایی   نشناسد

ان جسم نهفته  ززندان  نهراسد

چون   من تنها بسوزد همه عالم

ویران   بگردد زمن سود نکاهد

 

 

بسوزد   غمی گر چه دل  شادمان

ببند د    دری گر چه   دل میهمان

اگر دل نه میهمان است و نه اجیر

جدایی   به از  عشق  جوید امان

 

دریای   طوفانی  همیشه  تکراری  نیست

هزار و  سیصد  روز است که طوفان دیدم

از  شما   پرسیده ام   چاره   که   چیست

روز  شب   بنشسته ام   جوابی   نشنیدم

 

 

مردن و گم شدن از ماست نه از روزنه ها

دل ز اینهاست که تنهاست نه از روزنه ها

گر چه دیگر همه جا پر زجدایی  شده  بود

مشکل  از  طاقت دلهاست نه از روزنه ها

 

 

گر    عشق   نباشد   دیده ها  خاموش است

گر    دین    نباشد   ایدها   سر  پوش است

تو   کمال    هر    دو   را    در  این جهان

به   خاطر تو دلم با درد و الم همدوش است

 

 

ساختم   با هر   نتش   رقصیده ام

 

دور   می شد لیک   من چسبیده ام

خسته   شد    این   دل بی ازار من

صد  طلاق از   هر صفاتش دیده ام

 

 

نمی گیرد   جلوی   خشم طوفان

نمی خوابد      اسیر جان جانان

چو رودی  تو  به دریا می زداید

بلرزد   قلبم از   دیدت چه پنهان

 

 

هزار بار گفته ام انا احبک

و لا یوجد فی قلبی  سواک

زدوری تو نالیده ام  بارها

روحی و ما املکه تهواک

 

 

بخشکد تاج و برگ هر حسودی

چراغ   سبز   خوبیها  تو بودی

 

 

تو دل بستی و با دل کندی از ما

تو سنگی   پرت کردی یافتی ما

ولی راستش بگو با من چگونه

بکندی    یا ببستی  ریسمان را

 

 

اگر    باشی   دمم   دنیا نباشد

که بی تو سرور و زیور نباشد

جسد   بی جان  مانم در نبودت

خوشیها  پر زنند  بویت  نباشد

 

 

هزار بار چو پروانه به دورت می دویدم

یک   بار برخ روی به این  ازرده خاطر

 

 

فاطمه   را فاطمه  گوید رسول

در   نبود   مرتضی  ماند بتول

زیر     گرمای   درخش   افتاب

طالب   جاه و بهشتی را نه پول

 

 

معلم    سرور   ازادگان    است

معلم    دیدبان     عاشقان است

چو بهروزی نباشد  دیده ها کور

مبارک باد روزت  ارمان   است

 

 

شبی در خواب دیدم روی ماهش

اسیر   زلف  و گیسوی سیاهش

دلم   نابود   شد   از   دوری او

توانم   نیست تا گویم    جوابش

 

 

بیشتر  این   فاصله  ها از شماست

بردن   جان   از دلم این از بلاست

کار   پیدا  کردنت  جوید      طلاق

مسکنش دادن غریب بوسه هاست

 

بشکست    ان   کوزه ای     را که  کوزه ساز

بنشست    با   افسردگی   در   جوارش     باز

گفتا    ای   دلا   قلبم    چو  تو   شد    مفلوک

گفتا   این   از رس   توست نه از بخت و جهاز

 

 

پیش   یاران    گریه  کردن جنت   است

نزد   میشان   خنده  کردن ثروت   است

عاشقی   گر     طمعی   باشد   در   ان

عشق   پوچ  است  و نهایت محنت است

 

 

عمری بگذشت و فرسوده شدیم

خورشید   برفت  و اواره شدیم

جامه ی  حجبم درید از وعده ها

وقتش   نرسیده ؟ دیوانه  شدیم

 

 

 

 

در این روز   سعید   عید الله

مرا در خلوتی تنها     سپردند

نه فرزندی کنارم شد نه همدم

کجا رفتند و    تنهایم   نمودند

دلم لبریز گشت از دست یاران

زمان و حاسدان از من ربودند

خدایا کس ندارم جز به   فریاد

هزاران  قصه و شعری سرودند

تویی دارم و    گویم   التماست

بکن این روح تا خاکش فزودند

شنیدم  بی وفایی در میان نیست

ولیکن   جز  وفاداران   نبودند

 

 

از درد  یاران  گریه کردن  عار نیست

از دست جلاد سیلی خوردن زار نیست

زاران   باشد   که   تکراری     شود

دل   بریزد   خون  جهد  اوار   نیست

 

 

من  یه مخلوق   لطف ان خدای

من  امین روزگار وان   صفای

سعی  کردم  تا  بسازم    جنتی

تا  مصفا  میشود  باغ ان همای

 

ناشنیده    وارد    باغ    تو  گشتم

گل   ندیده    توی   گلزارت نشستم

یافتم   مقصو  د دل از    چهره ات

نی بزن من که دیگه غرق تو مستم

 

 

فریال خوش صدا

در نسیم شب وزیدن   در گرفت

روح وجان عاشقان در بر گرفت

کوچ   کرده   از دیار   ما     چرا

چونکه فریال ساربان ان گرفت

در هوای گرمسیر تابستانی

در غریو ابرهای بهاری به راه رسیده

در شبی از شب های بیداری

در مسیر سخت و پر نشیب زتدگانی

ناگاه چراغی در تاریگی های افسردگی نور زد

با تابش مهیب و دوست داشتنی

خود را مهسا ان مهساهای از پا افتادگی خواند

با گذشت و مرور زمان خیلس از اسرارها کشف شد

دیگر از مهسا خبری نیست

مهسای شیرینی اومد

که با صدای دلنشینش مرا اشفته کرده بود

کاشکی ان روز نبود و نمی شد

ام شیرین شیرین زبان و شیرین عقل بود

اما هر شیرینی تلخی دارد

تلخی او زیاد در خور نیست

بلکه به شیرینی اش می افزاید

بارها و بارها در جوارش بودم

در یک کلبه ی خموش و دور از انتظار

می خواستم او را در اغوش بگیرم

اما از نور چشمانش می ترسیدم

از مهر و محبت واطمینان قلبش باک دارم

وای بر من با دل نازک و ترک برداشته ام

از دهر و مهر بارها می بایست ترکیده شود

لیکن وصله می خورد

با دل وصله وصله شده ام همراهش بودم

زیبا بود و خوش کلام

با اعتماد و خوش برخورد در این جهانه

می کشاند بی گناهان با بهانه

کوچ داده قلبها با تازیانه

می دواند ایدها در هر زمانه

بوی شیرین می کشاند قلبها در هر مکانه

اه شیرین

شین اسمش شیر عزت

یای اسمش یوسف دهر

رای اسمش رای منظر

نون اسمش نون دلبر

اه از تو من چه گویم

 کشتی ان قلب دریده سالها همدرد اخگر

تو همان بلبل صدایی خوش نحیبی و منور

تو همان فریال مشهور زمان  خویش  بودی ای مطهر

تو همان لیلی ی عشقی تو همان ابر دلاور

وای بر من من کجا و تو کجا زلف معطر

می فزاید بار عشقم در درون مرکب در هم رهیده

در درون ابهای نیلگون موجش جهیده

گاه انسو گاه این سو ی جهان دل در تپیده

در کتاب عشق ما فریال هر گز را ندیده

وای این صوت مهیب از کی شنیده

در دلت فریال ها اهی کشیده

اه درد واه تنهایی خریده

اه دهر امد و غم های چنان افزوده چیده

دل تو چون مرکبی در قعر دریای خمیده

با همه بارش عجب زندگی را جوری چشیده

مرحبا بر تو چو فریالی نوین دخت فریده

تو همان عشق نهایی اخرین دردم کشیده

دوست دارم پای تو بنشینم

و در جوارت سبزه ها می چینم

در کنارت زنده ذنده می میرم

وای برمن بی تو باشد دیاری

روی قبرم شکوفه دردم بکاری

گر تو نباشی در اسرارم می میرم

و به انتظار خوشی ها می نشینم

خوش باش هر کجا بی من

خدا هست و تو هستی و من نیستم

چو پروانه در هوای ارام بهاری از دیارت کوچ خواه کرد

به دیار عاشقان بی عاشق

عاشق راه حق راه خدا راه نهایت

عشق پایانم همین هست و که نیست

تو همان عشق پایانی دنیای منی

او همان عشق نهایی جهان اخرای منی

خدا یار و نگه دارت باد

از بلاها از ادمیزاد دور و نزدیک

شاد باشی تا ابد لبخند بزن

دنیای تو بی ارزش است

خندیدن به دنیا از صد بار گریه کردن خوش تر است

من می روم و تو می مونی

من می دانم و تو می دونی

بارت سنگین نکن

دلت لبریز نکن

با روح من بمون

بمون بمون بمون

نسیم

انگاه که به چهره اش می نگرم

خود را تنهاتر از او می پندارم

او زیباست

من زیباییش را؟

با قلب خود احساس می کنم

از جنس شیشه

احساسی لطیف تر از نسیم

و باز هم به لطافت نسیم

از من دور می شود

من لطافت نسیم را

 هیچگاه احساس نخواهم کرد.

 

 

 

 

 

نجات

 

پروانه ای بر دستان من  نشست

او را در مشت خود گرفتم

تا به سرزمین زیبایی ببرم

که ازادیش را زیبا تر کنم

مشت خود را باز کردم

اه

پروانه دیگر زنده نبود

مشت مرگبار من

اورا به زیباترین دنیا برده بود

من ماندم و جسم بی جان پروانه

 

 

 

 

 

یادته....

 

یادته روز اشنایی

یادته ابر زیبای بهاری

یادته چقدر دوست داشتم

یادته چه گریه ها کردم

یادته چقدر صبور بودم

یادته چقدر کذشت کردم

یادته چقدر طعنه خوردم

یادته چه تهدیداتی شنفتم

یادنه به تاریکی رفتم

یادته با درد و الم ساختم

و فریاد کردم

اینها همه دردند در جسم و روح

در زندان قفس دل و از دست شماست

 

 

آسمان خیالی من

 

انگاه که به اسمان می نگرم

با ستارگانش

تو را می نگارم

دستانم در اسمان به حرکت می افتند

تصویرت را افرینشی زیبا می دهم

به زیبایی بالهای ققنوس

انگاه تصویرت را به یادگار در دل اسمان می گذارم

تا درخششی باشد

در دل اسمان قلب من

قلبی مملو از محبت های اسمانی

اسمانی نیلگون

که انگاه که بر دریاچه ی زیبایی ارزوی من بتابد

درخشش را به ان هدیه بخشید

هدیه ای از جنس نور

نوری که پرتو ان نوازش بود

قلب های مرده را به صدا در می اورد

صدای خفته را

صدای زنده های بی نفس

ان هم نفسی حبس شده

اکسیزن با تمام وجود استنشاق میکنند

و با زندگی را در رگهای خود جاری می سازند

باز هم تولدی دیگر می یابم

از جنس اینه

از جنس اب

گویی با هر نفس زنده می شوم

 

 

 

 

 

 

فریال و سی مرغ

زندگی داشته ام بیهوده

ثانیه های عمر خود را روز گار رایگان به تاراز می برد

جوانی بودم با احساسات

گشت و گذارم در تاریکی

چشم هایم رو به زیبایی که می گشودم

هر گل زیبایی برسر راهم را می چینم

نیمه راه زیبایی بر گلها نمی یافتم

آنها را نیمه  رها  ساختم

بی انکه نگاهی به انها بیندازم

  ملتمسانه از من تمنا میکنند

و من بیتفاوت راه خود را می پیمودم

اوایی به گوشم امد

اری همچون زوزه ی باد خزان است

اوایی هولناک

بر گوشه ام خزیدم

ترس در وجودم ناله کرد

از انجا دور می گشتم

دگر از صدا خبری نیست

آه

دردی مهیب در اندام من تپید

نمی پنداشتم آن چیست

دگر گلی را زیبا نمی یافتم

زخم خورده از روزگار راه خود را  پیمودم

صدایی مرا به خود جلب کرد

مرا به سویش کشانید

صدای سیمرغ بود

سی مرغی را دیدم  بر شاخه ی بی برگ درخت وجودم نشسته است

گفتم ای زیبا نگار

از کجا اومده ای

گفت از دیار خوبان

گفتم انجا کجاست

گفتا انجا را نمی یابی

در این جهان

به او گفتم مرا با خود به ان دیار ببر

ای زیبا نگار

گفتا می توانی همسفرم باشی

چشمهایت را ببند

و بر پشتم مسکن گیر

و محکم باش

پروازم سخت است

و راه دور است

دور تر از انچه می پنداشتی

بالهایش را گشود

دور گشت

و دور شد

من استوار در پشتش بودم

از ابرها بالا و بالاتر رفت

مرا از  کوهها گذر داد

 همه جای زمین را از دور میبینم

از زیبایی ها ی قبلی زیباتر است

جایی بهتر به نظرم امد

خواستم در انجا باشم

اما او مصمم است مرا به دیار خوبان ببرد

از گردنش اویزان شدم

افتادنم نزدیک است

تمام هواسش به من بود

سرش پیش من جنباند

و مرا هول داد که جا بگیرم

اما نتوانست

قطره ی اشکش بر من چکید

قطره ی گواراتر از آب چشمه

قطره ی نوازش  بخش تر از لطافت گلها

سی مرغ زیبا قطره ای از آب حیات بر من دمیده بود

کم کم مرا با مشقت به زمین رساند

ان بر گشت

یه لحظه ناگهان

سی مرغ زیبا به قله کوهی خورد

و صدای نلزنینش مرا به صحنه ی مرگش کشانید

دوان دوان رفتم

او را بین صخره ها یافتم

بو سیدم

دم کشیم

فریاد زدم

گریه کردم

کار از کار گذشته بود

سی مرغ به خاطر من جان باخت

کاش همراهش می رفتم

کاش او را به نابودی نمی کشاندم

روحش از بین رفت

ولی کردارش تا ابد به دلها می نشست

و به نیکی ازش یاد می شد

سروده فریال باوی با همکاری شاعر

 

 

 باران عشق

باران همچو اشک از گونه هایم لغزید

لغزشی بی رحمانه

از دور دست ها

دیگر او را کنار خود نیافتم

اری او رفته بود

رفتن بی برگشت

من ماندم و دیوارها ی سرد و خموش

که از هر سو مرا به خود می فشارند

قلب تنهای من ماند وچشم های غم بارم

در صدایم غم فریاد می کشید

فریادی مرگبار

بی صداتر از فریاد

چشم هایم نیمه جان برساحل قلبش نشست

ساحلی پر خروش و متلاطم

هر موجش شلاق وار بر جسم من می کوبید

قلب من قبرستان چشم های او شده بود

هر گز از فشار عشقش ننالیدم

دوست داشتم هم وغمش بر دوشم بار بزنم

او خوش و سرحال

. من سرکشش بودم

نمی دانست که در قلب من است

ولی می دانم در خواب وخیالم

اسوده باش ای گل بی خوارم

هر کجا باشی

همیشه در حسرت داشتنت به تو می مگریستم ای زیبا ترین مخلوق خاکی

سروده فریال منصوری و جاسم ثعلبی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ویترین گلها

نور خورشید از روزنه ی پنجره تابیده بود

گرکای ملایمی بر صورت خود احساس کردم

و ان را نوازش دادم

موهای طلایی اش را در دستانه خود گرفته بودم

من پشت ان ویترینه زیبا ایستاده بودم

و در رویاهای خود فرو رفتم

ارام در رختخواب خود خزیدم

از نیمه های شب گذشته بود

دیگر گلی را برای فروش نداشتم

و لیکن چشمان من انجا جا مانده بود

جسم من از انجا دور می گشت

قلبم را بر سینه ی خود فشردم

و از انجا دور گشتم

گل هایی که برای فروش اورده بودم

لحظاتی به تماشای ان ایستادند

خود را به رهگذران عرضه می کرد

عروسک زیبا با گیسوان طلایی

همه را مجذوب خود ساخته است

آینه ی زندگی

گرد و غبار پیری در صورتم نشسته

ان صورت قشنگم مثل گلی پژمرده

گل های روز باغچه دیگه صفا ندارد

مثل قدیمای من شوق و توان ندارند

دیگه جوانی گذشته

یادش بخیر جوانی

ان روزها بی برگشتند

اینه توی تاغچه مان

چروکهای چهر مو هی به رخم می کشد

داد می زنه حروم شده

جوانی هم تموم شده

عصای پیش تختم و چه حاشیه هایی داره

عکس سر یه شیره

سه تیری توی قلبش

اون هم داره می میره

هم پای لرزان من

روی زمین گذاشتم

هم پای جسم خود را روی عصا بدادم

میرم کنار ایون

خیره میشم به اسمون

امشب پر از ستارست

ستاره های پر نور

هوا چقدر لطیفه

بهار امده از دور

فصل قشنگ گلها

 

کودکی و جوانی

میره از کف دستها

مثل بهار زیبا

مسافر شهر ما

صبح که از راه رسیده

خورشید کنارم دیده

نه خورشید و نه از ماه

این همه عمر شد تباه

 

جاسم ثعلبی و فریال منصوری

 

محاوره ی دو یار (1)

دردی مهیب قلب مرا می سوزاند

او از من دور گشته

مرا در گوشه ای شکسته رها کرده

قلبی پر از اندوه و غم الود

از فراق یار

قلبی پر از آشوب و سراسیمه

در گوشه ای از اتاق عشق خزیدم

غم دوریدرد را به چشمانم رسانده

حلقه های اشک یکی پس از دیگری

از گونه هایم می بارید

غمی جانسوز اشک هم ترمیمش نمی کند

قلب کوچک من طاقت جدایی ندارد

چشمان بی روح من

از اشک و ناله های شبانه

کم سو شده اند

اندوه مرا در بر گرفته

درد مرا رها نمی کند

شانه هایم خمیده از روزگار

گاه در رویا می روم

گاه می خندم

گاه می گریم

گاه هستم گاه نیستم

پری چهره از دور نزدیکم می شود

چشمانم خیره به او بی کلام می نگرد

اری من او را می شناسم

بی انکه او را دیده باشم

دیگر چشمانم نمی گریند

شادی عجیبی مرا در گرفته

اندامم بی حرکت

فقط طپش قلب را می شنوم

سروده فریال منصوری و جاسم ثعلبی

 

 

 

 

 

 

 

محاوره دو یار (2)

سلام بی کلام مرا به خاطر بسپارید

من همان اشکم

همان اشباح

که روز و شب در کنارت لنگر انداخته ام

من همانم

مانند قفسه ی سینه از قلبت پاسداری کردم

من همانم

من زنده ام

من درک کن

مثل یه لبه ی تیغ نازکم

خیلی نازکتر

لبه ی تیغی که با پای اهریمنت بارها شکسته ای

من همانم

موجودی غم کشیده

یه ذره محبت ندیدی و نچشیده

دوست دارم همه در قلبم باشند

مثل یه پدری مهربان

مثل یه درختی که در فصلش شاخه گسترانیده

مثل یه بلبلی خوش صدا

و یه گلی خوش بو

و فریالی خمیده

من درک کن

جسدم مانند یک کشتی در اب غرق شده

از سالهای سال

همه جاش می ناله

همه جاش آب گرفته

من مانده ام اینچنین

یاوری نیست در جهان

وفایی نیست در این میان

مانده ام با هزار درد و تنهایی

با هزار اشک و غمخواری

با نا امیدی زور زدم

تا شاید روزنه ای باز شود برای رهایی

من مانده ام علیل روزگار

علیل افعال فریالهای جدایی

علیل گفتارهای چون تیر خلاص

همه به قلبم خوردند

مبارکم باشد

با اید زندگی

با این مردن

روحم محتاج ترحم هست

الفاتحه من قبلها الصلوات

علی قبور الهالکین

غیر از آن سودی نمی رسد به حزین

لکم الف تحیه

و لنا العزت و الممات

فی امان الله یا ربات الطغات

ثعلبی

 

 

 

 

 

 

نامه ی جدایی

یارا کوچ کردی از سالهای قبل

بی انکه درکم کنی

رفتی و با رفتنت

به دلم زخم انداختی

تو رفتی و خوشی ها رفت

دور شدی و چراغ ارزوها خاموش

دل کندی و دلها پریشونت شدند

مسلکت دور از تعقل

روز ها و سالها در انتظارت نشستم

ولیکن عشقت سرد بیمار شده

بعد از سالها دوری تو دریافتم

تو بی وفایی

و زمان داره انتقامش می گیره

ستاره ات روز به روز کم  نورمی شود

ان دیگر در سرزمین ما بی نور است

به خاطر حرف شنوی حسودان

به خاطر وحشت دشمنان

به خاطر ترس از دانشگاه زندگی

تو الفرار و من مانده ام تنها

روی تک پای صبر ایستاده ام

بگو چه کنم

همه حیران از این  خیال بافی ات

در حق کسی که مستحقش نیست

دیگر فرصتی باقی نماند

به اخر خط رسیدم

جدایی را پسندیدم

دیگر فصلش رسید

گل عشقمان پژمرده شد

جای تو از دل کنده شد

نمامان اطرافت ساقه های مودت را بیرحمانه بریدند

وتو در خواب هستی

و بی خیال

و نذر میدی بی سوال

از دید من حرام است نه حلال

همین ها کلبه ی عشقمان را اتش زدند

هر که بوده و هر کجا

انچه به سر ما آورده خواهد دید

انچه عسل را یتیم کرده یتیمی را خواهد چشید

چون رسالت او ست که گفت:(ادعونی استجب لکم دعاکم)

عسلم از زنبور هایشان نمی ریزد

عسل آنها بی مزه است

و حکم نهایی دست احسن الحاکمین است

لعنت خدا بر حاسدین و ناظرین

لعنت بر انهایی که عسلمان را یتیم کردند

و تو را به دام طمع خودشان کشاندند

با تفکراتی پوچ و بیهوده

از مغز های خراب و پوسیده

راه وصال ما کم کم قطع می شود

بجنب و گر نه در اتشکده ی غفلت انها خواهی سوخت

تا ابد

رستگارم

 

کلاغ دم سیاه

بین خواب و بیداری

در سپیده ی صبح بهاری

عندلیبی پر پر کنان

بالای صخره ی زمان

گوشم به نجوایش بود

صدای بسیار دلنشینی دارد

بالای یکی از درختهای باغمان

باغی که درخت انگور روی گلها پیچ خورده است

با صدایش سفری رفته ام

سفری به درون دلها

به دل آسمانها

به قعر دریاها

به ته زمین

با تبسم موج دریا شاد

و با صدای وزوز بادها فریاد

شبحی از دور مشهود

کلاغی بود و معبود

کلاغی خوش خبر

با دم سیاهش اشاره

با غار غار کردنش صحبت

مرکبش غرق

و با زبان بی زبانی گفت

به کجا شتابانی ای رفیق

گفتم دنبال عجایب

گفت خودت گم گشته ای

برگرد عجایب همه جا هست

هر شهری هر دیاری

اسمان و زمینت

دریای امینت

همه معجزه است

جل الخالق

پرخاش کرد

با صدایش بیدار شدم

تا چشم گشودم

به آسمان

رنگین کمان سایه زده

در درونش ابرها غلتیده

برف و باران چون در چسبیده

الهی این جمال از زینت وجودت تابیده

خدایا راه صراط از دغل ها شوریده

دلهای ما را به وصال تو کشانیده

از لطف رحمتت محروم نگردیده

ما را در جنت فردوس رهاییده

الهی خواب و بیداری عشق است

و خوراک و پوشاک مشق است

و عیش و نوش مشک است

پر وخالی بودنش هیچ است

اصل ذات وجود ت که در درون رازهاست شرط است