غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

عینی علی دربک / چشم براهتم

 

احبک
یشهد الگلبی الشجر والمای

الشعر
و القافیه او نظمه او دواوینه

من
لحظه الشفتنی او گلت انت اهوای

ابطن
الروح شتلیتک یبو اردینه

العتب
میفید عینک شلّعت بچلای

گلب
الما رجف گصه ابسچاچینه

ادری
اتاخرت من موعدک ویای

واگفلک
سنه علی الشاطی تعبینه

یرن
نقال رقمک ما تجیبه اشوای

شنهی
هل دلال ابعد او سلینه

سکران
ابمحبتک ضنوتی او سلوای

تدللّ
علینه ابعد او خلینه

تگول
انحب کذب ما صدگیت الرای

لا
تنشد ولا تسئل ابهل مینه

تگول
اهواک لاکن وجهک ابملگای

بزلوفک
تسد بابه او قوانینه

تهت
امن الدرب و اتعکر ابممشای

فگدت
الصیت والخوه ابمحاچینه

من
ابعید ارسمک بل صدر شچای

اذا
نامت العین انت انتبه لینه

ما
اشاقی لان آنه اوگفت ودّای

عفت
اهلی او عمامی او گلبه ناسینه

شربت
الصبر مر گص زردتی وامعای

لاکن
ما شربت العسل من عینه

احبنک
محبة حب بحب منوای

ما
اعوفک غزال او ما تماسینه

افکر
بیک لیل انهاری صرت اغطای

ما
نامت العین ارجوک داوینه

اظن
الموت یسهر لیله کله احذای

یهون
الموت و الفرگه تاذینه

جمّت
الدموع ابفرگتک یا دای

بل کاس
الشربته ابسکرت اسنینه

رجاء
لو متت کفن جثتی و احشای

علی
درب الغرام ارجوک دلینه

معنی:

چشم
براهتم

می
خوامت درختان شاهد و دریا

با شعر
و ترانه بزم و هم نظمی

از آن
لحظه که دیدی عشق بی آوا

درون
جان و دل دادم چقدر گرمی

ملامت
نیست چشمت کور کرده ما

قلب بی
زبان چاقو زده جسمی

دانستم
به موعد دیر رفتم را

ولی یک
سال جا ماندم به بی رحمی

نمای
گوشیت آتش گرفت در جا

چه می
نازی مرا نگذار در ختمی

مستم
از جمالت در رخم پیدا

با
نازت گرفتارم به دل نرمی

دروغ
است گفته ای در دامت و شیدا

نه
پرسش نه سئوال دلسرد و بی گرمی

سر
راهت نشستم کوفتی  در با

به
گیسویت درم بستی چه بد رسمی

راهم
گم شدو پستی بلندی ها

مقام و
قوم ترکم کرد در بزمی

تو را
در سینه ام دل کاشتم یارا

اگر
خوابید چشمت یار در شرمی

مزاحی
نیست یارا من اسیرت تا

تا
خواهر پدر مادر نهد رزمی

جام
صبر نوشیدم بریده نا

لیکن
عشق تو شهدی به هر قسمی

تو را
من دوست می دارم به  صد دنیا

نمی
بازم به مکرت  فرد با رزمی

به تو
در فکرم و روز و شبم غم را

چشم
خوب نارفته به هر خصمی

گمانم
خشک و بی آبی کُشد صحرا

نمی
ترسم ز مرگ از هجر و بد عزمی

تمام
اشک ها با دوریت ناگاه

در
جامی تناول کرده دل فهمی

تمنا
دارمت گر مرده ام یارا

پیام
عشق خاکش کن به سر گرمی

 

جاسم
ثعلبی (حسّانی) 06/02/1391