غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

غزل هر لیلی که لیلی ....
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳٩٤
 

غزل هر لیلی که لیلی ....

محتاج  نشو هر کس ، تورش به رهت باز است

هر ساده دلی گویند ، گنجش چنگ طناز است

خوشبین نشو دلباز، عاشق شدنت بلواست

در عشق غمی سنگین، حسش سنگ آغاز است

دیوانه نشو بی جان ، مرجانه شدی انگار

در ساحل هر دریا ، برقش رنگ آواز است

شکاک عجب دردی ، در قلب نکن پنهان

معمار نشو ای دوست ، در قصر چه پر راز است

هر لیلی که لیلی نیست ، مجنون نشو مجنون

آزار نفس از یار ، دلشوری  که دلساز است

بد بین گناهی سخت ، غیبت که نسیمی  تلخ

دل مستی رهی تاریک، گم گشته زهر ساز است

ازترک سخن پرهیز ، حرفی که جمالش نیست

زخمی که به کس چسبید  ، در باغ چو غماز است

فریاد رسی گر بود ، این باد مسیرش دور

کشتی که به دریا رفت ، در موج شفاء آز است

جاسم ثعلبی (حسانی) 04/09/1394

24/11/2015

 

 

 

 


 
 
غزل خیمه ی عشق
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳٩٤
 

غزل خیمه ی عشق

گویی زبان گفته به من، تو جان نثار می شوی

زنده که می کنم دلی ،تو تار و مار می شوی

خرسندم از بحث شبت ، تو عاشقی گشته رهی

زود که می رسد سحر، آشفته یار می شوی

مسکین و قلبِ بی صدا، نالیده درد بی وفا

چه عاقبت چه مرحمت، در انتظار می شوی

پوشیده آهِ آشنا، در محضرِ هجر و جفا

سال دگرنورِ عزاء، در صحنه تار می شوی

گم گشته عهدِ صد زبان، در بالشِ خواب رمان

غم چیده می نالد همی، در دیده بار می شوی

مختاری در آشفتگی، بیداری در بانک شفق

خورشیدِ خوشبختِ ازل، خشم نگار می شوی

دیوانه وارِ عزتم، بیدادِ زنگِ غربتم

بویی که می رسد به تو، یک لحظه هار می شوی

شرمِ دل و پوسیدگی، بوسیده بوی بردگی

تا کی به زندانِ نظر، اسیر عار می شوی

بیهوده خوابِ خوشگذر، خوش منظر گنج سفر

محتاجِ مشک و عنبری، دلشورِ کار می شوی

سر زده آمدن گمان، بیزاری و داد و فغان

با چشم و دیده ی هدر، قلاف مار می شوی

خسته نکن سنگِ دعا، با ریزش اشک شفا

پرده کشیدی بی صدا، جنگ شعار می شوی

کنجِ مصیبت آمده، گویا که او دری زده

خدا به خلقش آشنا، نادیده جار می شوی

دست و دلت آسوده کن، بهار گل گشته نهان

بگو سپردمش همین، خودت بهار می شوی

ترفند زیبایِ گرا ،  یشی به سوی بردبار

خیمه ی عشق و عاشقی، سایه چنار می شوی

در حُسنِ جنسِ خُلق تو، پویشِ دلبربای تو

حسانی لب بسته نگو، گران مزار می شوی

جاسم ثعلبی (حسّانی) 02/09/1394

23/11/2015

 

 

 


 
 
غزل جنگ تلخ
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳٩٤
 

غزل جنگ تلخ

گویی که جهان امروز، دربست گنه کاری

هرجا که نزاعی هست، پوشیده عزاداری

بیکاری و زندانی، جوینده زری گردید

با خشم و با دولار، دلتنگِ ستمکاری

رگبار به تن چسبید ، جنگنده وقلبی سنگ

موشک و دلی بی رحم، تب کرده وفاداری

مشتی که نگین گردان، از غرب و شرق آمد

با حسِ نجات خلق، مالیده به غمخواری

مدیونِ خدای صلح، در معبد و میخانه

هورا که نمای دین ، تابیده زدرباری

مردم سرِ طبعِ خویش، مخلوقِ خدایی پاک

کشتن که مجازی نیست، در خواب وبیداری

آواره شدن یک ظلم، از حاکمِ جور و زور

هجرت که پناهی نیست، سخت است بزه کاری

عالم به الم خندید، از علم سپر ترسید

انسان به خلق و خوی، حیف است که سرکاری

ویرانه دیاری گشت، از جنگ و هوایِ نفس

دنبال شرابِ نفت، پرسود زمعماری

اجساد به خون غلتید، افکار تلف گردید

آوار کفن می بست، اطفال به تن داری

افسوس عبث از اوست، ظالم که به خود بالید

چسبید به کرسی چوب ، می نوش به بیماری

منسوب به مردی نیک، ایمان تو دلش مشهود

لیکن زوطن بیزار ، می رفت به هر کاری

بی خانه گناهش چیست ، آواره شده در دشت

هر کس که تنش می دید ، می بست به رگباری

آیین سلاحی گشت ، بازار و فروش آزاد

خورشید نمایان شد ، از مکر هواداری

مامور نشو از او ، همسایه که خود داناست

مرهم می زند بر زخم، در صلح وطن خواری

دنیا که مبّرا نیست، از فعل و جنات عاد

سخت است که پیمانکار، محکوم به کرداری

مجنون نشو جانا، دنیا که بهشتت نیست

آنجاست حساب تو ، مکشوف زخونخواری

من گفتم و دل می گفت، پرهیز زجنگی تلخ

بسپار صلاحِ خلق، در شام و انباری

جاسم ثعلبی (حسّانی) 06/09/1394

 

27/11/2015


 
 
غزل قاصدک
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳٩٤
 

غزل  قاصدک

غوغا نکن ای همسفر، یک روزی یارت می شوم

این دل که با خود داشتم ، چشم و نگارت می شوم

دلگیری و سر در گمی ،میراثِ ترس و بردگـــی

در گلستانِ پر خطر، چشمِ بهارت می شـــــــــوم

نالیدن و غم دیدنت ، با اشک تر خندیدنــــــــــت

بشکن نزن در دیده ام ، یکدم خمارت می شـــوم

در خود چنان رقصیدنت، با عشقِ کم بالیدنــــــت

چون ماهِ تابانِ شفق، بی غم کنارت می شــــــوم

کابوسِ شر گم گشته شد، ناقوسِ شادیها چو دید

حیف ای غزل پیرم دگر، سنگین و بارت می شوم

ای قاصدک چرخیدنت ، مخفی نکن دلبستنــــــــت

باشد ولی بوسیدنت ، عیب و دمارت می شـــوم

سبزینه چشمی آشنا ، همرنگِ سنگی بی بـــــهاء

در هر ستاره ای بگو، شهد قرارت می شـــــوم

شب زنده دار بندگی ، دلبند بخت زندگــــــــی

تا می شنیدم نام تو، دیوانه وارت می شــــــــدم

جاسم ثعلبی (حسانی) 05/09/1394

26/11/2015