غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

کابوس دیشب
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢
 

کابوس دیشب
همسفر شب شدم
روی سه چرخه ی زمان
در خواب سنگین صبح
ناگهان به کابوسی عتیق  دعوت شده ام
در یک همایش بی همتا
روزنه های دید کم شدند
و افتادن در چاه عمیق همان
آبش زلال و خنک
رهگذری دستم را گرفت
خروجم خجالت زده شد از شرم
تکان خوردنم همراه با سقوط ماهی ها روی زمین
کوچک و نرم و سرحال
آشیانه کردند درون جیب چپ و راستم
جایشان امن و امان است
امّا خوشی یک لحظه بیش نیست
دست روزگار آنها را به چاه درون نهر باز گرداند
حرکت افقی است
سخت و فشرده
در جاده های پر پیچ و خم روزگار
شبانه در خرابه های متروکه
من بودم وافراد ناشناس
غریبه و نا آشنا
همراه با شبح
من می بینم
و عذاب دل می گیرم
دوران کودکیم
صحنه های اینچنینی میدیدم
آغوش مادرم مامن بود
دیگران خیال می کردند می نازم
در چرخش تند کابوس ها  می مردم
و زنده می شدم
در خواب وبیداری
روی کنج دیوارها
و بلندی ها درختان
مثل عزرائیل دیده می شدند
به شکل های گوناگون
بیانم در کودکی قاصر
گریه هایم کلید نجاتم بود
و اما اکنون بار دیگر
مبتلا شدم به این درد کهنه
با جسم سیاه و پر تحرک
و چشم های گشاده و باز
با ناخن های کشیده و دراز
از حمله اش در امان نبودم
و جنگیدنم بی فایده
همه جا فضاست
گویا تخیلاتی شدم
جسی چون قیر سیّال در حرکت است
فریادم شنیده نمی شود
آغوش های دیگران باز نیست
زبانم یک طرفه شده
صدایم مختل
لکنت صوتم مشهود
مرگ در یک قدمی رسیده
سیاهی همه جا به یک شکل دیده می شود
تشابهی هست
در خیالم
او را با نام صدا زدم
قسمش دادم
دست بر دارد
از این شوخی های بی مورد
پناه بردن به دیگران
ناجور است
ناگهان مرغکی شد و گاه گاهی گربه
به خدا پناه رفتن گناه نیست
و طی کردن یک مسیر صعب العبورهمان
ناگهانی بیدار شدم
بی حال و دلگرفته
خیس و هراسان
شکر خدا کردم
و به سوی نماز صبح شتافتم
جاسم ثعلبی (حسّانی) 30/07/1392


 
 
غزل رخ تو (عربی و فارسی)
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢
 

غزل رخ تو (عربی و فارسی)
هر سحر گاهی رخت با دلم نجوا می کنـد
عاشقی در خاطراتم شبی رویا می کنـــد
***
من همانم ماه و اختر از کلامم عاجز اســت
پاس دار آن سیرِ روحت جنگ بر پا می کند
***
ذوب شد شمعِ شبم را در فروغِ انتــظار
دود کردی نامه هایم شعله شیدا می کند
***
دل بسوز از غمِ هجرِ بوسه های بردگی
لبِ خشکیده بمان آغوشِ صحرا می کند
***
طلبِ ذهن خبر چینِ تمنّای ادب
رقصِ دیوانه و تن روزه را رسوا می کند
***
دور تو پروانه ام شانه زدم آن زلفِ تو
سوزشِ بال و پرت را درد و زیبا می کند
***
دار شد فلبِ حزینم در کمندِ موی تو
بی کس و تنهای تنها دلم آوا می کند
***
تو همانی که کشیدی پای دارِ سرنوشت
زیرِ پای زندگی را دلت غوغا می کند
***
از عذابِ چشم هایت پلِ وصلِ دل شکست
دلبری با قهرِ چشمت اشکی دریا می کند
***
حیف آن زبده ی عمرم طی شده در قهر و غم
دل پشیمان است ولی تقصیرِ دنیا می کند
***
کوچِ من از این فلک محتاجِ دیدارت نبود
غصّه هایت در دلم گرما و سرما می کند
***
مژدگانی می دهد دشمن ز ترکِ این دیار
بی خبر مغرور زر شد دلت فتوا می کند
***
یا عجاج الدهر جفّی خاطری ساکن غریب
ما سکنت البید لجلک قلب و تنها می کند
***
اقرا بکتابی او جبینی و العیون الساهرات
شوف گلبک و اشتکی له ظلم و پیدا می کند
***
یا حسافه الشیب عاجل جانه من دون الحبیب
باغ و بستان وجودم رنگِ سیما می کند
***
جاسم ثعلبی (حسّانی) 29/07/1392


 
 
دل درد
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
 

دل درد
ای حیا
به آفتاب بگو
چادر سر کند
در فضای باز غنچه ها
سروها و کاج ها
خجالت زده می شوند
در فصلِ بهار
بیندیش در تاجِ گل ها
تا چتر دل آب نشود
و آرامش ببخش
بید های احساسات
تا قلب در تپشِ فراق نسوزد
جاسم ثعلبی (حسّانی) 28/07/1392