غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

قاصدک
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢
 

قاصدک
تو بلایی بی دوایی ، تو یه رعدِ پر صـــدایی
بارشِ تو روی قلبم ، خیس کرده خنده هایی
***
بی تو من لبامُ بستم ، بی تو من قلبُ شکســــتم
بغض کرده عاشقی هام ، زخم خورده چشمِ واشکم
***
می پری تو . تویِ حرفام ، وقتی همدردت می شینم
غم . جدایی.  بی وفایی ،  توی باورت می بینــــم
***
بس کن از فریاد و دوری ، دل بکن از درد و شوری
عاقلانه باش تو امروز ، تو واسه قلبم همچو حوری
***
تو امینی . نازنینی  ، سال ها در دل می شیــنی
می پرستم او صدایت ، خاطراتِ خوش می بینی
***
بیا من دورت بگردم ، قاصدک عاشقت هستـم
می میرم از دوری تو ، بی تو من عهدُ شکستم
***
بس کن از فریاد و دوری ، دل بکن از درد و شوری
عاقلانه باش تو امروز ، تو واسه قلبم همچو حوری
***
جاسم ثعلبی (حسّانی) 23/06/1392


 
 
غرق تا لبِ مرگ
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
 

غرق تا لبِ مرگ
رفته بودی توی دریا  ، تو شنا بلد  نبــودی
نفست گرفته در آب  ، رخ تو زده کبودی
***
بی خبر به سوی گودی  ، دل و جانِ خود کشیدی
تو دلِ رودِ عمیقی ، تو خطر خودت پریــــــدی
***
مرگ رو در انتظارت ، زیر موجِ آبِ سنگین
می خروشد رد پایش ، بدنت کشیـده پایین
***
دست و پا زدن چه سختِ ، نشنیدم اون صدایت
زیر آبِ صافِ بستر ، بسته شد چشم و ندایت
***
همش تقصیرِ تو بوده  ، جاهای غرق تو گشتی
نمی بخشم اون خطایت ، اگه رفتی بر نگشتی
***
تو بریدی نفست رو ، یا که تقدیرِ خــــدایی
چراغ قرمز خطر شد ، توی یک لحظه جدایی
***
وقتی برگشتی پشیمون ، تو دلت تنها می شینـم
چرا می لرزی عزیزم ، بی تو من سختی می بینم
***
مدیونِ اون مردِ دریا ، کشیده تو رو به زودی
اگه اون نبوده جونم ، تو الانش مرده بــودی
***
خدایا شکرت همیشه ، ازنجاتِ پسرم رو
گردشِ تلخی کشیدم ، در عذابِ ِ دلبرم رو
***
کاشکی خودم  می میرم ،  می روم چو خاکِ پایت
تو باید زنده بمونی ،  دل و جونم شد فدایــــــت
***
جاسم ثعلبی (حسّانی) 15/06/92
روز غرق شدن فرزندم موسی که 5 دقیقه زیر آب مانده
و خداوند عمر تازه ای به او بخشید خدایا شکرت.


 
 
زخم روزگار
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
 

جرح الزمن / زخم روزگار ( عربی و فارسی)
تبسّم یا گلب و البس ملابــــس بیض
شوف اشلون نشعه اتنسّم ابروحــک
عطور او تبتسم و اتشابگ الطیبــین
الزمن  ناداک بیده ایضمد اجروحک
***
بشایر خیر تشفی البیه خدر و احساس
بلادی جنه مشتوله ابشجر و انغـــام
و المای العذب یتمنی  کل عطشــــان
ما چنت اعتقد شوفتهه  بلاحـــلام
***
نهران او ملاعب والفرح والخـــــیر
یجرن مای وایغسلن دموع الشــوگ
السبح واطفال محتامه علی الناعور
تلعب بالنهار ابزیهه المسبـوگ
***
اطیور الجور تهلهل و الگمر نیشـــان
و الصایود لم اشباچه و ارماحـــــــه
اظن تبغی الهلاهل کل عرس و اتزید
اغراب البین لم انیاحه و اشراحــه
***
اعیون البلللت کل جفن غط بدموع
مسحت کل زعلها او غردت للدین
لفهه الخیر اظن معتمده علوجنات
باسن روح گبر  الخدّر  الچفّــین
***
انغسل دم الذی سال او کسر جنحان
ابجرعة  مای بارد تنسل ازلوفــــــه
الشمس غطاها بلماضی الکدر و اهموم
الیوم ابمشط شعر العتب مسفوفــــه
***
الفراشه فوگ عالی  اتحومی ابتقدیر
و البلبل رشگ صوته ابنهار العــید
و النجوم التباری او تسهر او یه اللیل
و کت الخیر اجانه و الزعل میفید
***
الگلب خضّر ذهب و البردی فضّه ایصیر
دار العز حمامه اتحومـــــی واتنادی
جبال الصد قویه او ساعد المظــلوم
اذا مل الصخر ما یعجز ازنــــادی
***
اوصّف جنه معکوسه اعلی روج المــــای
سواد اعیونهه مرود ذهب   للعــــــین
ما طاب الجرح خزّن ابصم اتـــــراب
فوگ اهوای جرحانی الزمن جرحین
***
اخذ بیت الگلب و اعطانی قرصة راس
راد اسنین بلسکره یهاوینــــــــــــی
جرعته  ابشوگ حبی العاهدانی جای
کتبته  بالصدر من هو الینسینـــــی
***
زخم روزگار
بخند ای دل بپوش آن جامه ی رنگین
بچش مزه ی مستی در جوانـــــی را
تبسّم کن به عطرِ دلربای عشــــــق
زمان می بندد آن زخمِ زبانــــی را
***
بشارت با سلامت آمده دیــــــــدار
بهشتی شد وطن با سبــــــزه و آواز
عطش کرده لبی خشک از زلالِ رود
دلم با دیدنش در خوابِ خوش پرواز
***
به نرمی می کشاند طفلِ بازی گوش
زلالِ آب اشکِ شوق می باریـــــد
شنا کردند هزاران کودکِ مشتاق
صفا در کفِ موجِ رود می خندیـد
***
پرنده در فضای روز و شــب روشن
شکار از صیدِ صیادان رها گردیـد
عروسی شد کنارِ کلبه های شـاد
کلاغِ نر ز غم هایش جدا گردیـد
***
به اشکِ گرمِ خیس آلودِ هر چشمی
دل و جان شاد و دین آواز سر داده
و قلبِ گونه ها قدری نفس بوسید
دو کف در کربلا بوی ظفر داده
***
طبیعت شُست خونِ منعقد در سنگ
به مشتی آب زلفش را شنـــــا کرده
لباسی زرد بر تن کرده آن خورشید
شعاعِ ساحلِ مویش نمــــــا کرده
***
به رنگین بالِ خوش پرواز پروانه
صدای بلبلان در روزِ عید آمــد
به همراهِ ستاره در شبِ مهــــــتاب
خوشی را در گلستان بازدید آمــد
***
دلِ هر عابری شاداب و دریا شــــــد
کبوتر بر فرازِ عشق در پــــــــرواز
به کوه و سنگِ هم پیمان هر مظلوم
اگر خسته شود دل می رباید بــاز
***
بهشتی ناب روی مـــوجِ سیلابـــــــی
به چشمانِ جوانان سرمه زر کـــرده
زمان بد جور زخمِ دیگری کندیـــد
دو مشتی از نمک بر زخم تر کرده
***
دلم از سینه بُرد وقرصِ ســوزی داد
تمنّا کرد در مستی بخوابد جـــــان
به تلخی جرعه کردم مشتی از تقدیر
ولی در دل نوشتم عشق آن زنـدان
***
جاسم ثعلبی (حسّانی)  18/06/1392