غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

بابا جون
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢
 

بابا جون

دین و دنیایم تو هستی بابا جــون

عهد و پیمانت شکستی بابا جـون

نکنه ازم جدا میشه دلـــــــــت

نمیگم تو پول پرستی بابا جـون

***

دست من بالا سرت چترت میشم

توی جشن شای هات عطرت میشم

بی گناهم از خروشِ روزگـــــــار

توی سختی های تو نذرت میشم

***

تو ترانه ی بهارم تو زلـــــــــــال

وقتی غم داری از غمهایت ننــــال

دلِ من طاقتِ آهت نـــــــــداره

بی خیال از درد و زارت بی خیال

***

دلمو کیسه ی دردت می مونه

نامِ تو روز وشبم سر زبــــــونه

نمیتونم بی تو زندگی کنـــم

قلبمُ همیشه پیشت مهمونــه

***

تو نباشی زندگیم سیاه و تــــار

جون من درد و غمت بر من ببار

تو امیدم از همین دنیای کــور

قلعه ی عشقی تو یی فصلِ بهار

***

می مونم به انتظارت نازنیـن

مهمونم شبا کنارت نازنـــین

قلبمُ تو آسمون تاب می خوره

فدای چشم و نگارت نازنیـــن

***

جاسم ثعلبی (حسّانی) 09/03/1392


 
 
نانجیب
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢
 

نانجیب

برایِ دیدنت ، چه شب نمایی کرده ام جــــامِ دل

تو هوای غروب ، تو بت نمایی خوانده ای گـامِ دل

می بینم چشم تو ، جادوگرِ ماهری دست کشیش

دلمُ نلرزون ، به تلخی برده بوسه هات شـامِ دل

***

می مونی غریب ، دستِ نانجیب

ترسم از زمان ، از مکر و فریـب

***

عاشقانه نبود ، هوارِ دردت ناگهانی شــــــده

درِ غم ها گشود ، دمارِ قهرت هر مکانی شـده

ساحلِ درونم ، آغشته کرده آبِ دریای شــور

بخششِ نگاهم  ، برگِ عبورت یه زمانی شده

***

دل مونده اسیر ، در سوز وکویـر

می گفتم بیا ، می گفتی بمـیر

***

نصفِ شب پریدم ، از خوابِ وحشت آمدم پیشِ تــــو

بی سلام و درود ، دستم بریده بی خبر نیشِ تــــــو

مونده ام پریشون ، حاصلِ دردم بسته شد با سکوت

قلبمُ شکستی ، با خاطراتِ خوب وبد کیش تــــو

***

بی خانه شدی ، بیگانه شدی

بی وفا نخند ، دیوانه شــدی

***

دست گل رو بگیر ، همرنگِ چشمات مهربون و قشنگ

زحمتش کشیدم ، تو بسته بندی چیده ام در سه رنگ

فکر شادابیت ، در این خیالِ خواب رفته تــــــو روز

میرم از زندگیت ، شکسته با لم در فضایت ، نزنـــگ

***

گوشی رو شکستم ، زخممُ نبستـم

سفرم راهِ دور ، خونِ دل رو دستم

***

جاسم ثعلبی (حسّانی) 10/03/1392

 


 
 
جن و پری
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢
 

جن و پری

می مونم رو خطِ تندِ التهــــاب

توی ناله هام همش دل می کنی

با توام یه لحظه از خودت بپرس

شده یه بار دلمُ نمی شکنــــی

***

ای ستاره تو سحر نورت نبـود

کوچ کردی ناگهانی از دیــــار

تو خودت پیمودی این راهِ دراز

اشکِ بارونت تو صحرایم نبـار

***

کوچه ات تاریکه هر مشب می بینم

اشکِ فانوست چرا رنگی نداشت

تو فضای شادیها پایت نبــــــود

گل عشقم رو زبونه هاش نکاشت

***

من و دیونه نکن با خندهــات

دلُ لرزوندی شدی جن و پری

ازت نیکی رو ندیدم ای غریب

تو چرا واسه دلم دردِ ســری

***

منو جشن زندگیت دعوت نکن

خودتُ خسته نکن من نمیام

دلمُ بیخود شکستی در حضور

نمیخوام تو رو ببینم نمیخوام

***

یادته دستمُ گرفتی توی بـــاغ

دلم مجنونت شده یادت میــاد

عیبه والله قلبِ تو بی راهه رفت

زندگی با عشقِ نازم نمی خواد

***

جاسم ثعلبی (حسّانی) 08/03/1392

 

 

 


 
 
باغِ غم
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢
 

باغِ غم
نمی دونم چی شدم وقتِ ســحر
دلِ من می پیچه و شور می زنه
خواب وحشت قلبمُ  دیونه کرد
روی اعصابِ سرم زور می زنــــه
***
پا شدم تو باغِ غم قـــــــدم زدم
روی شاخه هاش هزار خاری دیدم
قسمتم می چرخه با دورِ زمــان
لبُ بستم روز و شب زاری دیدم
***
شب که میشه تار می بینه چشام
باز مهمونه دلم تو چاهِ فــــــــکر
خسته میشه دستم از مهر و نماز
می شمارم دانه با تسبیح و ذکر
***
دور نشو ازم همش به یادتــــم
می بینم سرابِ تو پشتِ ســرم
تو سکوتِ سردِ دردِ الــــتهاب
عاشقونه با دلت حرف می زنم
***
جسم من سالم و هیچ دردی نداشت
درد و زارم از جفایِ عهد توســـــت
بی خیالی از فریبِ روزگـــــــــار
اونی که دلم شکسته رعد توسـت
***
گرد و بادت اومده فصلِ بهــــار
وقتی من تو باغِ گلها مهمونــم
دودِ تو هر دو چشام رو کور کرد
وسطِ آتیش قهرت زندونــــم
***

دور نشو ازم همش به یادتـــم
می بینم سرابِ تو پشتِ ســرم
تو سکوتِ سردِ دردِ التــــهاب
عاشقونه با دلت حرف می زنم
***
جاسم ثعلبی (حسّانی) 07/03/1392


 
 
بارِ سفر
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢
 

بارِ سفر

ببار ای ابرِ پاییزم  ، بروی گونه هام امـــروز

دلم از یاری می ناله ، نشی از رفتنش دلسوز

***

وفا در خندهاش خوابید ، و رفت از دیدگانــــم زور

نه دل داره نه رحمی هست ، سفر کرده به راهی دور

***

خوشی بار سفر بسته ، غروب آهسته می خونه

دلم شک داره از رفتن ، غمش در دلم مهمونه

***

نه پیغامی از اون دارم ، دلم با رفتنش داغــــــــون

 من و گم کرده است انگار ، شدم  از دوریش مجنون

***

شنیدم بی خبر رفته ، دیارِ دور و تنهایــــــــی

شاید هم بر نمی گرده ، تو خوابِ سرد و رویایی

***

منم با تو سفر میرم ، برو قلبم به همراهـــت

یه عمری با تو می مونم ، گلم سبزِ سرِ راهت

***

بشور اون عشقِ پر رنگت ، از اون دیوارِ نم رفته

همیشه یاد تو هستم ، دلم با تو به غم رفتــه

***

بخواب ای دردِ بی درمون ، دلِ من شده صد تیکـه

مسکّن از تنم دور شد ، شبای من چه تاریکـــــه

***

جاسم ثعلبی (حسّانی) 05/03/1392

 


 
 
آمدم
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
 

آمدم

آمدم با صد ترانه آمــــدم

آمدم سالم به خانه آمــدم

آب صافم چاهِ را زیبا نمـود

سیل بارم در شبانه آمـدم

***

شکوه دارم از زمانم از جـــــــــــــفا

گله دارم از جهانم بی وفــــــــــــــا

دست و پا بشکست و سینه را شکافت

حسِّ شعرم از شعارم شد جــــــــدا

***

دل سروده رخصتِّ گفتن نبـــود

این دمارِ روزگار قلبم گشــــــود

صاف کردم رخنه ها با گل و لای

از زبانه شعله زد بوی ســــرود

***

تو بزن سیلی قهرت ای زمـان

مثل کوه آماده بر آتش فشان

سوز های نابرابر خـــورده ام

باز رگبارت بزن مشتی نهـــان

***

پایکوبی کرده صبرم در زمیـــن

دردِ خود افزوده شد پای کمین

سنگ و دیوارش نمای افتخــار

در نهایت عشقِ زیبایم ببــین

***

جاسم ثعلبی (حسّانی) 31/02/1392


 
 
یکی بود یکی نبود (قصّه)
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
 

یکی بود یکی نبود (قصّه)

یکی بود یکی نبود تو شهـــــرِ دور

نوجوانی کلبه ای دارد ثمیـــــــن

تو حیاطش یه درختی پیری داشت

از کُنارش دانه می ریزد زمیـــــن

نوجوان با مادرش تو قصه هست

توی خانه بی پدر خوانده  شدنــد

سالها غربت چشیدند از زمـــان

به دیارِ بستگان رانده شدنـد

القضاء مادر شده سنگِ بزرگ

میخ کوبیده به دریا از سفر

در مکانی جسته گرگانی زیاد

بی مروّت چشم بسته از خطر

پسرش می رفت کار و کاسبی

مادرش عاشق شده دور از نظر

وقتی فرزندش دو پا از خانه رفت

دوست دارش می کشد بی دردسر

زیرِ شاخه های سبزِ این درخت

شاخِ سیب آویز کرده روزگــــار

به چه خوشمزه و زیبا و لطیف

باز می گویم از لطفِ زرنگــــار

بچه همسایه چو دُر را دیده اند

از در ودیوار بالا می رونــــــد

حسِ خانه خالی و بی مردِ روز

دانه دانه از کنارش می کشند

ناگهان فکری به ذهنِ زن رسیـــد

دستِ فرزندان را کوتاه کــــــند

گفت فرزندم دلم خیلی خجـــول

ترسم از گنجشک جفتک راه کند

امرِ مادر شد مطاع از پســـــــــرش

این درخت و شاخه هاش را چیده است

روزی آمد وی سرِ کارش نرفـــــت

عشق مادر در کنارش دیده اســـت

گفت ای مادر خدا حافظ که من

با تو دیگر جای ماندن را محال

همسفر شد به دیارِ خیلی دور

گشته آواره تو شهری با زوال

جای خوابش مسجدی دیده پسند

خادمِ خانه شده با روی بــــــــاز

در جوارش سه تا عابد در وجود

با سبیل و ریش جارو زن دراز

ناگهان گنجِ حکومت دزد برد

خادم خانه خدا در حلقه رفت

چونکه در غربت تنی داده به زور

نام وی در لوحه های طلقه رفت

قاضی را در پاک کردن مسجدی

مطلع کرده که ظاهر سازی بود

این همان دزدان گنجِ پادشاه

ریش بازی جارو بازی رازی بود

گفت ای حاکم مرا مهلت بده

سارقانِ گنج را خواهی شناخت

این سه تا خادم به دزدی مهره اند

در محکمه با رای حق زر را نباخت

راز این کار از همان آموختم

که درخت سبز را مکرش برید

یا د داده این دلِ خسته چه زود

باز کردم قفلِ تو با آن کلید

جاسم ثعلبی (حسّانی)03/03/1392