غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

در غیابت ( تقدیم به روح پدرم)
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢
 

در غیابت ( تقدیم به روح پدرم)

در غیابت

تگرگ ها باریده بر سرم

از آسمانِ صاف دلتنگی

ابر نبود

تبسم غرق در ماتم

سدِ حرمت ها شکست

عاطفه ها خشکید

پناهگاه ها ویران

درحیاط خلوت

خزه ها روییدند

خوشی ها به تاریکی شب چسبید

التماس نابود شد

راههای فرار قفل بستند

بالونها در هوا پوکید

در مصیبت از دست دادنت

چشم ها تار می بینند

عنکبوت ها خون مکیدند

هلهله کنان

یکدست پریشان

دردِ دل ها را ربودند

از تابوت جسمت

قلب ها نعره کنان غرید

بر فرازِ تپه های قبرت

مشعلی بدست

آتشی در نیزارها

به حصارِ مظلومیت

 آمیختند

مهر و محبّت پاشید

در غروبت ای سفینه ی نوح

جاسم ثعلبی (حسّانی) 02/03/1392

 

 


 
 
تقلب
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢
 

تقلب

تو سکوتِ روزِ سختِ امتحان

دلمُ شکستی با تقلّبــــــت

با نگاهم تو شدی برگِ خزان

دور شدی ازم با این تقرّبت

***

من و شرمنده نکن با اون چشات

خسته میشم از هوای بندگـیت

با نگاهت مُردم و زنده شــــدم

باختم بازیِ عشق و زندگیــت

***

مثلِ شمعِ نصفِ شب بیخود نسوز

دلمُ آتیش زدی به خاطــــــرت

خاک و خاکستر شدم تـو راه تو

گنبدِ عشقم سپیدِ دفتــــــرت

***

بی طمع بخند تو این فضای بـاز

به دلم بگو چقدر دوســــم داری

هواست باشه عزیـــزم از دروغ

پرِ صندوقِ دلـــم درد و زاری

***

برگه ی عشقت بده برو بمــــیر

تو جوابِ قلبمُ سیاه نکـــــــن

نمره هات سرخِ تو برگِ امتحان

زندگیم با گریه هات تباه نکن

***

می مونه سایه تو قلبم از زمــــان

وقتی از دوری تو دل می ســوزم

شکلِ ماهت نعشه زد وقت غروب

تار و خاکستر میشه شب و روزم

***

جاسم ثعلبی (حسّانی) 01/03/1392

 


 
 
پادشاه و ماهی گیر
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢
 

پادشاه و ماهی گیر

صبح گشتی زد زدریا پادشـــاه

جای صیدِ ماهیان در آبــــراه

دید صیّـادی زده تورش در آب

ماهی را از تور می گیرد شتاب

آشنا در کار خود بوده همـی

سالها در صیّد می نالد کمی

در کنارش ایستاده با عــــــتاب

گفت از سودت بگو خانه خـراب

روزگاری ابروانت خم نشــــــــد

ماهی می گیری و قرضت کم نشد

روز و شب در دلِ دریا خفته ای

بهرِ روزی عاقبت را جستــه ای

دادِ حاکم بر سرش صیّاد دیـــد

علتِ کم رزقی از آهش شنیـــد

گفت مقداری زسودم باختم

بی قسم در آبِ شط انداختم

دوماً در زندگی قرضی بــــود

نزدِ صاحب خانه را فرضی بود

سوماً مقروض بودم از قدیـــــــم

قرضِ خود را می دهد عقلِ سلیم

پادشاه از طنزِ او خوشحال شـد

روی بوسید و دلش بد حال شد

توی خواب ناگهانی رفته است

با زبانِ بی زبانی گفته اســت

بدرود گفته شاه به صیّادِ پیـــر

سخت دردی راشنیده این امیر

***

صیاد علّت کم رزقی را:

1-ماهی گرفته و در آب اندخته

2-ماهی گرفته و قرض داده

3-ماهی گرفته و بدهی خود را پرداخت کرده

معنی این سه تا چیست؟

جاسم ثعلبی (حسّانی)30/02/1392

 

 


 
 
لقمان حکیم و قایق سوار (2)
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

لقمان حکیم و قایق سوار (2)

هر روز در تنهایی ماندم با خـدا

داد و غم هایم شدند از دل جدا

ماهی یک بار به حجامت رفته ام

خون فاسد از اعصابم کنــده ام

سالی یک بار دوش دادم دل و جان

پاک کردم جسم و قلبم همزمــان

روزه ام در حال کارِ عـــــــابری

دلم خشک از میوه های نوبــــری

گفت لقمان ای پسر گفتی صواب

حفظ کن راز دلت بی خود نتاب

راستش محتاج من هم نیســتی

حرف حقت در سخن آمیختی

آفرین بر تو که زخمت بافتـــی

جامه ی دردت به دستت یافتی

برو محتاجم نمی شد این تنــت

دست آن خالق کشیده مردنت

جاسم ثعلبی (حسّانی) 19/02/1392


 
 
لقمان حکیم و قایق سوار(1)
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

لقمان حکیم و قایق سوار(1)

روزگاری بود لقمان حکیـــــــم

در طبابت حکمتش کرده عظیم

با عبادت نام او مشهور شــد

از خدا بر بندگان مامور شد

حکمتش در طب شناسایی شده

نزدِ دل ها همه جا غوغا شـــده

از سیاهپوستان نیکو جان بــود

با نام او یک سوره در قرآن بود

شهرتش در دشت و کوهها و کویر

در علوم ماورا شد بی نظـــــــیر

کار و ورزی شد گذر کرد با سپاه

پای صحرا جسته انواعِ گــــــیاه

نزدِ رودی ایستاده با ســــرور

از بلمچی خواست فرمانِ عبور

گفت ای مردک مرا آن سو ببـــــر

من عجولم دور کن جان از خطر

پرسیده کی هستی که فرمان می دهی

چی شده بی درد، درمان می دهــــی

فرصتِ راهِ عبور تو هنــــــــــــوز

این زبان و حنجره بی خود نسوز

گفت لقمانم طبیبم پر صــدا

شفا بخشم، درد های بی دوا

گفت باشد ولی پس صبرت کجاست

دل که محتاجت نمی شد در جفاست

روز و ماه و سال عشقی کـــــرده ام

هر قسمتش یک بار مشقی کرده ام

به لقمان گفت من محتاجت نیستم به این دلیل:

روزی یک بار

ماهی یک بار

سالی یک بار

لقمان گفت : درست فرمودی حق با شماست شما به من نیاز ندارید .

به نظر شما منظور قایق سوار از این سه پرسش چیست ؟ جواب در قسمت بعدی شعر می خوانید.

جاسم ثعلبی (حسّانی) 28/02/1392


 
 
مشاعره سایت شعر ناب
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

مشاعره سایت شعر ناب

خوش گذر کن با خدا ، بگذر زگرگان غریـب

نیش آدم های خسته ، خیلی پر درد و فریب

***

بَه چه آواز و صدایی بهرِ نجوا و نمایی

از بزرگان ادب را دل ندیده بی وفایـی

***

شیشه ی دلت اگر خوب صاف شـــــود

پاک می کرد اشکهای قاب عکسِ دلبران

***

شیشه ی قلبم شکست از روزی که

ترک کردم عاشقی پشت ســـــرم

جور کردن تیکه هاش مشکل نبود

عیب آن از من نبود از دلبـــــرم

***

پاک کردم شیشه ی صاف دلـــــــم

از ثریا تار می دیدم جهــــــــــــان

دلِ خود را پاک کن خواهی شنــید

بوی خوش عطرِ کلامِ دیگــــــران

***

دلِ نامردان نجس من دیــــده ام

مثلِ دم سگ پاکی را نادیده است

صد هزاران بار اگر شستی به آب

با نجاست سالها گندیده اســت

***

بی وفایی رسمِ زنبیلِ زنـــــــــان

می برد دسته اگر سنگین شـــود

با وفا آن قلمِ دست زبـــــــــان

با صدایش حرفِ دل رنگین شود

***

درد دارد لوحِ شلاقِ خسیــــــــس

بر کمر خوردم و دل مهمان نـــــواز

سفره پهن است و درِ خانه چو سنگ

قلب در رفته و دل گفته بســـــــاز

***

حرفِ ما از بی وفایی بوده اســــت

مهرِ طومارِ جدایی آفریــــــــــد

ساختم دیواری از عشق و وفــــا

دشمن آمد حبلِ وصلش را برید

***

وقتی دیدی راهِ تو باریک و باز

دست بردار از سفر وقتِ نیـاز

***

تو خدا دیدی و گفتی آشکــــــار

دلت فهمیده که شب ها بــی قرار

کاشتی گلهای رحمت در زمیـن

یک بهشتی ساختی در کوی یار

***

کنده شد دندان تیزم دل نبنــــد

نیشِ گرگان خوب ساییدم نخنــد

پشت هر صاحب دلی شیری شدم

با خیانت آمد و در خانه کنــــد

***

خسته شدم از زندگی از بی وفایی های یــار

دردم نبود از این زمان ازدرد وزارش در بهار

دور شدم از مجلسش میخ زده راهِ دلــــم

راهِ فرارم بسته و فریاد گندش آشکــــــار

***

دل چنان خندید از این داروی تو

سوختم خاکسترم در باد رفــت

مرده شور آن دکترم رفته سفـر

در کتابِ قلبِ من از یاد رفـت

***

بی وفایی سهمِ آدم های پســـت

با دروغ آویز کردند سر و دســـت

ساختند کوهی پر از مکر و فریب

عقل و منطق با نفوذِ خود شکست

***

شیرِ آدمخوار گفتم ای عزیـــــز

شیر آب از نم دستم در گریــــز

وای از این دلسوزی و دردِ دلم

درد و بارت روی هر پر غم نریز

***

وقتی افتادم خدا دستم بگیر

مانده ام مابین سرباز و امیر

***

دست من کوه است و دل آتشفشان

سوختم در آتشِ قهرِ جهـــــــان

***

درک من از دل همان دل مهربـــــان

آدم بی دل ندیدم در جهــــــــــان

تو بگو دیدی سمایی بی چـــــراغ

اگر دیدی توی خوش خوابت بمان

***

جاسم ثعلبی (حسّانی) 27/02/1392