غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

ما غریبه ایم
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱
 

ما غریبه ایم

خاموش کن شمع ها را

روزها ترسناک

ما اینجا غریبه ایم

من و تو جزئی از شب

بدور از روشنایی

نور سقوط کرده بر  دل
دریا

بر چهره ی روز ها

و بر سنگریزه های خواهش

که بر ما رها شده

طلبیدم آنها را

چه مهتاب درخشانی

مثل جرقه

ما غریبه ایم

دیدار ها بی عاطفه و خشک

مثل روزِ بارانی

سروده هایم را کُشت

و شعر هایم را دفن کرد

ساعت در تاریکی نواخته

نُه بار یا شاید ده

از درد می نالم

می شمارم  به نگرانی
ها

پرسیدم از وقت

کاش در گوشه ای از روشنایی هستم

لحظه ای بتابم در آینه ی عشقت

تو بهتر می دانی

ما غریبه ایم

چه زود گذشت لحظات

و چرخشِ پشه ها

در سکوت شب

تابیدن نور بر دل کویر

با رنگی از پاییز

نگاه نکن

چشم هایمان خسته و سرد

گوش نده

همه جا ترسناک

قلب ها خاموش و در هم ریخته

هشدار صداهای وحشت ناک 

امید وار باش

شاید برگردیم

ما غریبه ایم

چه کسی ما را به این روز انداخته

از کجا آمده ایم

که دیروزها را از عشقِ پنهان ما بی خبر است

ما را تنها بگذار

پرواز می کنیم به لحظه های جوانی

خوشبختی ها از ما گذشتند

در فراموشی به سر می بریم

کاش بازگشتی هست

به بهشت نخست

قبل از فانی شدن دلها

و قبل از نابودی عشق ما

ما غریبه ایم

جاسم ثعلبی (حسّانی) 26/09/1391


 
 
فرار از قفس
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
 

فرار از قفس

تو پشیمانی و من دارم می میــــــــرم

حقِ این جان دادنم ازتو می گیــــرم

تنم می لرزید مثلِ بیدِ خستـــــــــــــه

دل شکست از نفسِ تخت و سریرم

***

صبر کردم سالها بی تو نشســـــــــتم

دل شکست با مرهمت آن را نبستــــــم

شعله ور گشته به دل شعر و ترانه

این همه قول و قرارت من شکستم؟

****

لبِ مرزِ گور رفته خاطراتــــــــــــــم

نیست آرامش تو قلبِ بی ثباتــــــــــــم

درد دارم درک کن این سوز و سازم

عسلم بی من نرو آب نباتــــــــــــــم

****

تو چرا رفتی و تنهایم گذاشتــــــــــی

ای سفر کرده مگر دلی نداشتـــــــــی

این همه خاطره ها کردی فراموش

تو مگر عشقِ دلم تو دل نکاشــــــتی

***

باز گرد از سفرت من نمی تونــــم

خیلی وابسته شده مهرت به جونم

دوری تو چه عذابی در تنم شـــد

همیشه نام و نگاهت سر زبونــم

****

ای پرنده از قفس چرا پریـــــــــدی

می دونی دوستت دارم نورم ندیدی

باز برگرد سوی قلبم ای ســـتاره

مزه ی عشق و وفایم نچشیــــدی

****

مثلِ شیشه دل من شکسته گشـــــــته

نام تو با خون خود بر دل نوشـــــته

این همه شایستگی داری به جانــــم

عاشقم درک کن این دل ای فرشته

****

جاسم ثعلبی(حسّانی) 29/09/1391


 
 
عشق در جبهه
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
 

عشق در جبهه

من میرم و بازم میام ، گلتُ پژمرده نکن

خدا طلب کرده دلم ، دلتُ آزرده نکــن

***

خدا حافظ دارم میرم ، لباسِ رزمم پوشیدم

تفسیر شد خواب دلم ، جامِ شهادت نوشیدم

***

اشک نریز عروسِ دل ، داماد رنگین آمـــــــده

چه زودِ برگشت از سفر ، با دردِ سنگین آمده

***

یادم میاد در سنگری ، دل نگهبانِ این دیـــــــار

همدرد تاریکی شدم ، نامه و عکست در کنار

***

گلوله ها در آسمان ، چون شمع روشن زنده اند

همرنگِ مهتاب و بهار ، نوایِ عشقت خوانده اند

***

خروش ِ توپ و تانک را ، در دلم آزاد می کنم

به یادتم من همیشه ، تو حمله دلشاد می کنـــم

***

تو با منی هر جا باشم ، شریکِ افتخارِ جان

جسم فنا کردم ولی ، دور نشو با من بــمان

***

جاسم ثعلبی (حسّانی) 27/09/1391


 
 
عشق کشته شد
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
 

عشق  کشته شد

تکه ی نان ...گرسنگی... و مهمان ناخوانده

و تاریکی که روزهایش بین درختان نخل مرده

و عریانی  بر سه
راهی جاده ها

با ابرویِ  نم کشیده

گرسنگان در اطرافش

سنگسار می کنند مرگ را

در زمان خوشبختی

بگو عشق کشته شد

در میان آرزوها

مثل  آشوب گشنه ها

بر روی تکه ی نان

خاموش شد چراغِ 
زندگی

وفاداری قربان طمع 

بگرد به دنبالِ باقی مانده ی لشه هایش

در سپیده ی صبح دارویی را

از تبسّمی که گمراه شده در اندوه و شکایت

شبیه خوابهای نیم روزی

آه از اشکی که جاری نمی شود

ازفریاد های کم صدا

هنوز هم گریه می کنم

در شهرم

در آتشِ حسرتم

در گرمای  ذوب

مردم شهر م عشق را فروختند

مثل روزنامه  و
بخورات

عشق در دلهای بی جان

 بابی گناهی در
گلستان جان داد

چقدر گلها طعمه ی مرگ آتشین را چشیدند

اجساد هنوز در ذهن ها آویزان

در عطر گلابِ گل ها

عشق یک لحظه زنده شد

کشته شدند در آن خاطرات

احساس و شعور را

عشق در حفره ها و زنجیر ها مقیّد

مثل زندانی  

به خاطر رهایی شب و روزش  یکی شد

چه قلب هایی زمان شکافته   

دلها مثل سنگ  شدند

سختی در آن پایدار

و ماه خودکشی کرده است در مزارِ خورشید

جاسم ثعلبی (حسّانی) 27/09/1391

 

 


 
 
ای شب با من درد دل نکن
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
 

ای شب با من درد دل نکن

اگر به دنبالِ  روزرفتی

ای شب با من درد دل نکن

ققنوسی هستم دلگیر

به آشیانه باز می گردم

پرهایم بر موج دریاها باد نزد

و انگشتانِ روز ها منحنی کرده بغض ها را

اشک های دیروزم از خوشحالی به غارت زمان رفت

و لبهایم  در آغوشِ
قهقهه های جدایی

زرد شدند

حتی یادم نیست

نمی دانستم قاصد مزارم

نور نمایان شد بر سایه ی عمر

روز هم ظاهر شد

ای شب با من درد دل نکن

ریختم شعله ی بغضم بین دو کفِ دستانت

چه دردِ عمیقی داشت

حس کردم گرمیش را

تکان داده دلم تکرار خیانت ها

حدس زدم به تو نگویم

وقت کوچ کردنم رسید

در آرزوی دور و دراز

آرزوها چقدر عمر کردند

در خیال ها رقصیدند

از  دور دست

روزگاری همچون طفل

به اشتیاقِ روزِ عیدش

کدام خوشی ؟

قلب از نو پر خون شد

ای کاش می دانستی

مثلِ روزِ روشن

روزی می آید آرزوها برآورده می شوند

می بینی به تو خیانت نمی کنم هر گز

قلب  عاشقت بود

عشقی به سر فرازی قلّه ها

ای شب با من درد دل نکن

ای کاش می دانستی که خیال ها چقدر آزارم دادند

می خندی به حسادت

خیال ها جرمی برای شاعران

پنداشتم روزی در کنارت باشم

مثل دو دوست

من گلی هستم  که
خاکش را آلوده کرده

به بودی خوش طبعش

آینده ی زندگیم گمراه شد همانند تو

در فضایِ تاریک

ای شب با من درد دل نکن

ترکم کن

می فهمی درد عشق و جنون

تا بیدار کنی شبی خسته را

از دردهایم برایت تعریف می کند

ای دوست منم اولین عاشق

آفتاب همه ی زندگیم را بوسیده

عشقِ خورشید را دردلم کاشتم

او هم به من خیانت کرد

به سوی ماه تبسمی شیرین

در حالت غروب دیدم

چه بیخوابی کشیده برای رویت ماه

گفت : عاشقِ ماه شدم

تو با من درد دل نکن

کسی که خیانت کرده هجران می کند

عشق شد یک معجزه

نمی دانیم کی می آید 
و همچون خواب می رود

بدون انتظار

ترکش کردم برای آسایش دلم

استراحتگاهِ دل باختگان ِ جنسِ بشری شدم

دریافتم زندگی همش یک روز و بس

هنوز در راه رفتن عجولم

با پستی وبلندی های مسیر می چرخم

بگذار زنده بمانم

حتی اگر یک روز

دوست بازی کنم مثل کودکان کوچک

بگذار احساس کنم 
انسانم

مثل بقیه ی مردم

ساده اندیش و گذرا

بگذار به حلقه ی چشم سپید صبح نظر کنم

دلم را به روشنایی ببرد

شاید از دردها و تلخی ها خلاص یابم

هنوز زوده پرخاش نکن

وقت سفر آمده

بگذار دوستانت عاشقِ مهتاب شوند

در سایه ی درختان نخل

بگذار آهنگ عشق پر کند فضایِ خانه ها

در آخرین آرزوها

اگر عاشقم هستی؟

گرمی آفتاب و تکبّرش

عشق تو را نابود نکرده

عشقی که اصیل  وریشه
دار

ای شب گرچه یاران جویای حالم شدند

بگو که قلبش در آسمان می تپد

بگو که به صبر شکیبای آموخته

جسمش در کویری جا مانده

و عشقش هنوز که هنوز است بیدار و در تماشاست

با بارش باران به رنگین کمان نگاه کن

او لانه اش آنجاست !

 دست رو سینه بگذار  و با تبسّم سلام کن

جاسم ثعلبی (حسّانی) 26/09/1391

 

 


 
 
هر روز پرواز نکن
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
 

هر روز پرواز نکن

تو آسمون می گیرمت ، هر روز پرواز نکــن

خیلی خطر ناکه دلم ، با اشکِ  غم  ناز
نکــن

***

تسلیم شو ، بستم دلت ، من عُقاب و تو کرکسـی

تو اون فضای عشقِ من ، شوخی ندارم با کســـی

***

چنگ می زنم قلبِ  تو
رو ، با ناخن هایِ تیز تیز

وقتی غریبه ام شدی ، خونِ دلت  واسم نــــریز

***

دلت پیشم و شکلِ تو ، روی متکا مونده بـــود

لازم ندارم جسم تو ، با حسِ دل دارم وجود

***

با سوز و آهِ  خنده
هات  ، یاد نده یه قلبِ پــــــــــــیر

صد کاسه رو سرم شکست 
، برهنه پایم در مسیر

***

یادم باشه تو زندگی ، برایِ یاری زنـــــــده ام

طلبکاری تنم  ببین،
لاغر و غمگین مونده ام

***

یادم باشه با دلِ سنگ ، یه طوری با پوک می زنم

تا نرم بشه واسه دلم ، جمع می کنم تو خرمنــــم

***

یادم باشه خائن دل ، تو شهر یاران کور کـــــــنم

یه میوه ی زده تو بار ، از شهرِ  دلها  دورکـنــــم

***

یادت اگر شاد ی کنی 
، از شوخی لذت  می بـــری

به دل نگیری لخته خون ، لبخندِ عزّت می خری

***

دلت کجِ  تو سینه ات
،  صندوقِ اون باز  شـــده

زرگر نشسته در کمین ، بستن اون راز شده

***

جاسم ثعلبی ( حسّانی) 19/08/1391