غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

اشکِ شمع
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
 

 

دلم یک
عمری بی تابِ ، چو قایق های سر گردان

هجومِ
موج ها رگبار  ، و دلتنگی بدور از جـــان

***

صدای غرّش
دریا ، و زاری عادتش گشتـــه

یه شاخه
گل درونِ آب ، رنگی زینتش گشته

***

چه
دلواپس شده قلبم ، شب وروزم به یادت رفت

کنارِ
ساحلِ غمگین ، چو شن ها دل به بادت  رفت

***

تو
مهتابی تو شب تابی ، لبِ سرخت کمـانی ده

به صد
وصله ی قلبم را یه لحظه جان تکانی ده

***

تو
فرزانه تو دیوانه تو عشقِ آخرین خانـــه

تو
مرجانی تو دیوانی تو اشکِ شمع و پروانه

***

تکون
دادی در ودیوار ترک بر دل نشســتی زود

توسیراب
گشتی از خونش و شریانش نبستی زود

***

تو
محبوبی تو آشوبی دگرگون کردی آینـــــده

تو
وابسته تو دل خسته تنم می لرزه جانــــم ده

***

جاسم
ثعلبی (حسّانی) 04/12/1391

 

 


 
 
صید الحبیب / شکارِ دوست
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
 

 

جعلتک بلگلب بیبانک الشریـان

یا تنور حرّر گلبی ابنـــــــارک

جلبتک وفر جلمد بیتک البردان

عفت ادیار حبنه اتواعد ابثارک

***

ما قصّرت عمری اویاک ویل ابویل

بیّضت الوجه و اتنازلتلـــــک دوم

علت من واعدتنی او هاجمتنی ابلیل

ما عندک وفه لا عذر یا میشــوم

***

صبرت اسنین متحّمل وانه الخسـران

ادری فیک تتحایل اویه اضنونــــی

فدیت الروح واگلیبی یجر حسـرات

ملت ودیان ارضک دمعت اعیونی

***

یا ناعور فریت الفکر مگلـــــــــوب

ادور اعلی الرحاء او ما نعّم اطباعـــک

متی ترجع حبیب او تسکن ابهل کوخ

یرش مطرک علی واتچمّل اضباعـک

***

جوز امن العناده وانزل ابتدبیــــــــــر

ولک ملّیت عدیت النجوم ابلیـــــــل

گاعدلک سریر او ترفس اعلی احشـــای

انه حافی ابشوکه او راکب انت اکحــیل

***

غدرنی الما دراء گلبی هدیته ابکـاس

بوسه ابشفته ناولته بلوجنـــــــات

احبه او ما سکر بس سکّرانی الریح

ما اترک سحوره بالفجر هیهـــات

***

الوفه عدنه اصیل او ما نخون الجار

احفاد الفاله و المگوار ترچیــــــّه

اذا مسنه الظلام اندوی یومه ابنـار

او نغنّی ابکوخنه بطوار ابو ذیّـــه

***

هذول احنه ربات الدله والفنجان

استعد صیّادنه للسمچ بلفالـــه

ما ننصاد صادانه الزمان ابویـل

نرجع للبحر وانساند ارمالـــه

***

معنی:

دلم خانه و شریانم درِ تــــــــــو

مرا سرگرم کن با آتـــــش و دود

دلت برفک زده مهمان گریـــــان

کلامت شعله زد در قلبِ مـن زود

***

مقصّر نیست قلبم ناله کــــرده

چقدر ساده نشستم در کــنارت

چه بدبختی کشیدم وقت حملـه

شکارم کردی با طبعِ بهــارت

***

شکستی صبر دل بازنده ام مــــــن

همش با مکر دل بستی به چشمانم

فدای تو شدم با حصــــرت وآهم

چو سیلی گشت اشکِ نهرِ گریانم

***

چون گرداب چرخیدی دلم در جــــا

سنگِ آسیاب پیچیده رفتــــــــارت

کی می گردی در دل کاخ تو چشمام

دلم مدیونِ شبنم هـــــای گلزارت

***

تو سرسختی نکن آهسته بیـــدارم

شبی در آسمانت می نگارم نـــور

دلم تختت شده بر آن ســواری تو

پیاده روی خارت می کشـانی زور

***

فریبت خوردم و دل دادمت در جام

سه بوسه بر لبت جاری شده اشکم

زعطرِ تو دلم مست و تو دل خندان

سپیده در سحورت نم نم مشکــم

***

وفاداری درختِ سبزِ آویـــــــزان

چو گوشواره به گوشِ تیرِ میدانـــم

اگر شب ناله های بی هوس سر داد

به روزش آتشم ناخوانده مهمـانم

***

همانا من اسیر دله و فنـــــجان

ببین صیادِ دل با نیزه آمـــاده

شکارِ زورِ تیر غمگســـارش را

تو بحرِ دوستی آوایی سر داده

***

دله : ظرف قهوه خوری

دله بزرگ : گُم گُم می گویند

در میهان نوازی های بزرگ قوم عرب مثل جشن عروسی و فاتحه خونی

از دله کوچک ، متوسط ، و بزرگ که مجموع آنها دوازده عدد میشود

و برای تصفیه قهوده و دم کردن آن استعمال می گردد

و لیوان آن فنجان می گویند .و هنگام پذیرایی از راست به چپ هست

و همچنین قهوه چی دله را در دست چپ و استکان را  با دست راست

می گیرد و به اندازه ی یه قاشق غذا خوری در فنجان می ریزد و به

میهمان تقدیم می کند. میهمان باید زود بخورد و از یک تا سه بار می تواند

تناول کند ولی اگر در بار اول اکتفا کرد فنجان را دو بار در دست می چرخاند

علامت تشکر و امتناع از خوردن هست.

جاسم ثعلبی (حسّانی) 02/12/1391

 

 

 

 

 


 
 
قهرِ سرنوشت
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱
 


 

سنگی بر
قلبم نشستی ، چرا قهری سرنوشت

تبرئه با
بی گناهی ، عقدهات بر دل نوشـت

***

دست بر
دار از وجودم ، کمرم دو خم شـده

روی خوش
هر گز ندیدم ، زندگی ماتم شده

***

صلح و
آشتی در کتابت ، نم زده با دیدهــام

چون کدر
سیماتُ دیدم ، تار کرده خنده هام

***

تا کجا با بی پناهی ، دل شد آواره بــه دور

همسفر از
من بریده ، تو کشیدی سوی گور

***

بس کن از
ناز و اذیّت ، بی تو من راحت می شینم

کاش کوهی
بین ما بود ، تا تو را هر گز نبینـــــم

***

دلم
مصباحِ خوشی شد ، منعکس شد در وجودم

سایه را
با نی بریدم ، عشقِ بی حاصل گشـودم

***

ای خدا
دنیای دیگر ، واسه دل شکسته ها بنا شد

دردِ این
دنیا کشیدم ، رنگِ آن آنجا نما شــــد

***

کاشکی
گلِ غریبه ، توی کوهستان دیارم

عمر
کوتاهش قبوله ، فقط شادابی بکـارم

***

دل بریدم
از جوانی ، شانس بد بر دل نشســــته

در میانسالی
تو دردم ، قلبِ من صد بار شکســته

***

اشکِ تو
حسّانی دیبا   ، بارِ صد کشتی نمودی

جاسما
نالیدنت را ، نزدِ غمخواران چه سـودی

***

جاسم
ثعلبی (حسّانی) 01/12/1391

 

 


 
 
خرقه های وصله پوش
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
 

 

کوزه گر بودی و کوزت نیمه بــــــاز

می خوری از جویِ آن درد و الــــم

قطره اشکت چکه می کرد از نفیر

خسّت آوازه شدی سنگ و صنـــم

***

آب و باران خیس کرده این کویـــــر

زمزمت دل خسته صد دربان داشــت

مورچه ها تشنه رهی شد در مسیـر

از عطش مردند و دل مهمان داشت

***

تا کجا با خرقه های وصله پـــــوش

در هزاره ماند ی مادام الابــــــــــد

عمر نوح و کهکشان ها خواندی تو

جمع کرده حرص و آزّت صد سبد

***

بافتی دنیای صد گوهر نشــــــان

از دست دادی آخرت با طعم ناز

جمع کردی حق بی حق در دیار

در تظاهر میخکوبی هر نمـــاز

***

صد رساله خوب خواندی با سئوال

همه دلجوی صلاح تو شـــــــد ند

لیک چپ کردی به امیالِ خطـــــا

باز تابیدن به خورشیدت نشــــــد

***

مست مستی خرج روزت یک شــتر

خیلی ها با آب و سنگ زنده شدند

تو دو قصری ساختی با سر شکار

بیکسان کوخِ حصیری را زدنـــــــد

***

جاسم ثعلبی (حسّانی) 30/11/1391

 


 
 
می دانم کسی می آید
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱
 

 

بیزار و خسته ام

از آدمهای عصر فضا

اما می دانم

که روزی همه ی پرنده ها آزاد خواهند شد

روزی تمام آب ها به دریا خواهند رسید

روزی که می آید

از میان آبشار های سفید پاک

از میان روشنی ستاره ها

از میان لحظه های گم شده ی صداقت ها

از میان پاکی کلام کودکانه

از میان مهربانی باران

کسی می آید

می دانم

دیر نیست

وعشق

وصداقت

و پاکی

و روشنی را

به ما خواهد داد

من می دانم

آمدنش انگشت شمار 

که سایه او پشت ابرها نمایان

او دارد می خواند

من می دانم کسی می آید

10/10/1378

 


 
 
فصل گریه ها
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
 

 

می شنوم صدای باد را

در لابه لای یکایک برگها

به آرامی می گذرد

و چیزی زمزمه می کند

می بینم پیچش برگ ها هنگام سقوط

که به زردی می زند

آوایی به گوش می رسد

باز پاییز دیگری آمد

فصل ریزش برگ ها

فصل وداع با باران

فصل گریه باشبنم ها

و لخت شدن تنه ی درختان

و فصل تنهایی من تنها

نه تنهایی ملموس

که مشهودی است در قلبم

فضا خالی است

که با لمس پاییز و ریزش برگ درختان

با ریزش اشکم همراه است

20/11/1377