غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

رقصِ دل
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱
 

 

رقص و
شیدایی دل پر کنده شد از این دیار

شادی و عشق و تماشا باد برده بر کنــــار

 

همه جا
تاریک و ابری آسمان نم نم گشـود

چهره های
گرم و شبنم جملگی در غم نمود

 

ساحلِ
دریای سنگی موج ها دیوانــــه وار

همه در
غربت نشسته طفل و پیرِ این مزار

 

خوشه ها خشکیده
شد در لابه لای سنگ ها

ریشه ها
باریک گشته از فشارِ چنگ هــــا

 

آسمان  خبرندارد بادها سرد و خمـــار

زیر دریا
برف بسته خانه ویران و دمار

 

کوچ کرده
هر پرستو به دیارِ آشنایــــی

لانه ها
متروک مانده از طنینِ بی وفایی

 

سبزه ها
بر چیده شد از لوحِ زیبای زمیــــن

در دلم
جایی نداری درد و غم هایت نچین

 

با تظاهر
دل خوشم من خسته شد روح از دو رنگ

سالها عذابِ قلبم سخت مالیدم به سنــــــــگ

 

درد و غم
بی داد و نم باران تب دار آمده

نزدِ کوی
زندگانی مارِ سم دار آمــــــده

 

دلِ من
محبوسِ غاری هر طرف دیواره بــــاز

مدخلش یک
مارِ سمی مخرجش گرگ و گراز

 

چشم می
چرخد به هر دو ردِ پای عابرانــــه

گزش و
گاز و دریدن شرطِ برگشتن به خانه

 

ای الهی
چشم بنما پاک کن غم های یــاران

نعمت و
شادی و عشقی نم ببار بر بی بهاران

 

گلِ
حسّانی که چیده مرگ بر تختش نشستـه

دل فدای
غصه ای شد از نحیبش خیلی خسته

 

الوداع
ای روزِ روشن کو طبیبِ دردِ مــن

پای
کوبیده به یاری دل برید از مرد و زن

 

جاسم
ثعلبی (حسّانی) 30/10/1391


 
 
معجون دردم
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱
 


 

شدم
معجونِ هر دردی مرا در فتنه ها خوردنــد

دل آزرده
شدم از جان و همیاران من مُردنـــد

 

زده
ناقوسِ مرگم را زمان باریده در هجـــرش

گلم
روییده در بستان و بی حاصل شده مهرش

 

تو هستی
بحر جوشانی سقا کن تشنه کامــم را

چنان
عطشانِ دل کندن ز گورستانِ نامـــم ر ا

 

خدا روحم
تو این برهه غریبانه جـــــلا داده

 چرا آن عشقِ دیروزم دل و جانم صـــفا داده

 

غریبم من
تو دشتی سبز همه در رقص و آوازند

دلم بر
سنگ خوابیده و دلها شاد و پروازنـــــد

 

جفا
باریده بر رودم  طمع هرگز ندارد جـــــان

حسد
کوچیده از قلبم به جایش ریشه زد ایمان

 

چنان در
غرقِ همیاری دلم با آسمــــان دارد

ستاره ها
شدند مهمان و قلبم مهرگـــان دارد

 

دو بوسه
بر لبِ آتش سنانِ آشنایی شـــــــــد

همین ترکه
سواری را عنانِ دلربایی شـــــــــد

 

دلم نزدِ
گنهکاران چه بیهوده سفر کــــــــرده

صدایِ
ریزشِ باران به کوهستان نظر کـــــرده

 

خدایم
خالق الکونین دلم با چنگ پاشیــــــــده

گلِ بی
مهریم آنگارتو کوه و سنگ روییـــــــده

 

هزاران زلزله آمد تنم زیرِ پلی مدفــــــــــون

همین
ذکرِ نمازم را جلا داده دلی مجنــــــون

 

بپرس از
تخته و نجّار و میخ و درزِ هر خــــانه

به دلپاکی
مثل ها شد شرابِ جامِ مستانــــــه

 

شب وروز
این دلِ دلگیر و نورِ ماه خاموش است

اذانِ
مهربانی را صدای نابی در گوش اســــت

 

جاسم
ثعلبی (حسّانــــــی) 30/10/1391

 


 
 
استراحتگاه
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱
 

 

من و تو
جای خوش و شیک نداریـــم

من و تو
در این فلک تاریک غاریـــم

بوس کن
هر آرزو در جای خلـــــوت

سعی کن
در این جهان نیک بکاریــم

***

لذّتِ هر
دانشی نشرش بـــــود

زکاتِ هر
گنجی را بذلش بـــود

این همه
ثروت و جـــاه و آرزو

خود
پسندی درعمل زهرش بود

***

جمع کن
دار و ندارت یا امیــــــن

بی طمع
باش و نخر جانا زمیــــــن

سانحه می
آید و آبش چو ســــیل

خشک و تر
می سوزد ای داناببین

***

جای تو
در آن جهانش ماندگار

حرف تو
در استانش یادگـــار

بهترین
راهش درِ غیبت ببند

شادی
دلها نشانش در بهــار

***

کاشتم صبر
دلم برگی نـــــــداد

خیس کردم
حرفِ  بد رنگی نداد

سوختم در
آتش و دردِ زمــــان

آواره در
کوهش ولی سنگی نداد

***

داد و
فریادم رسیده پیشِ توسـت

سوختم اززخم
های نیشِ توسـت

کاش دردِ
دلم رازی مانده اســت

در کنارِ
قلب و جان و کیش توست

***

دل سفر
رفته به گردش سویِ یار

چشم بسته
می دود دیـــوانه وار

استراحتگاهِ
دل پیدا نشـــــــــد

روی دوشِ
غصه زد سنگ و مزار

***

جاسم
ثعلبی (حسّانی) 29/10/1391

 

 5 سالگی عسل


 
 
می میرم تو شهرِ غربت
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱
 


 

جمع کردم
کوله بارم ، میرم از پیشت همیشـه

ارزشی نداره
موندن ، تیغِ دردت زد به ریشه

***

بارها گفتم
شنیدی ، جامِ دل ازت شکســــــته

قلبم و آتیش
زی تو ، از فریبت خیلی خسته

***

من میرم به
شهرِ غربت ، دیگه اینجا نمی مونــــم

نمی خوام
شهرت ببینم ، حرف زشتت سر زبونم

***

نگو رفته بر
می گرده ، نگو کم لطفی شنیده

تو نگو میشه
پشیمون ، نگو دلبندی خریده

***

دلم از ناله و زارت ، راهِ پر پیچ و خمـــــی رو

پا برهنه در
سفر رفت ، چشم بسته مبهمی رو

***

می میرم تو شهرِ غربت ، اینجا جایِ قلبِ من نیســت

نمی خوام
رویت ببینم ، آسمونم خیلی ابری است

***

بای بای برا
همیشه ، التماسِ بی دعایــــــــی

آخرش اواره
گشتم ، تویِ شهرِ غصه هایی

***

از دلت هیچی
نبردم ، سوختم با یادگـــــــاری

همره من حرف
دل هست ، یاد مونده افتخاری

***

وقتِ رفتنم
می دونی ، شعر و قصه هام می میرن

مثل عشقِ
سردِ قلبت ، توی قهرِ من اسیـــــرن

***

جاسم ثعلبی
(حسّانی) 23/10/1391

 


 
 
بی مروّت
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
 

 

خواب دیدم
اومدی تو ، توی کوی من نشستی

با هزار درد و مریضی ، سدِ اشکامُ شکستی

***

خیلی ژولیده
و لاغر ، روی رختی آرمیـدی

ناله و غصه
تو قلبت ، از تبِ عشقت چشیدی

***

همه مشغولِ
طبابت ، در کنارِ تختِ خوابـــــت

ولی مایوس
از نجاتت ، غرقی تو درنهرِ آبــت

***

اومدم خسته وقلبت ، رو متکا تکیه کــــــــرده

عکسِ خیسیده
تو قابی ، در اتاقی دنج و سرده

***

قطره ی اشکم
سرازیر ، وقتی بدحالی رو دیدم

صورتت
مالیدی در نم ، اشکبارت رو کشیــدم

***

داشتی می
گفتی از غم ، در حضورت اخم کردم

نشده پیشت بمونم ، سوز داره زخـــــــــمِ دردم

***

برگه دادی
به دلم رو ، وقت برگشتن بخونم

جمع کردی
خاطراتت ، آتشت زدی به جونـم

***

گفتی بخشیدی
همیشه ، می تونی بیای دوباره

عاشقم بودی
و لی من ، دل بریدم ای ســــتاره

***

ای زبون
دراز مرگم ، مورچه خوار بی مروّت

نمیشه پیشم
بیایی ، برام درسی شد و عبرت

***

جاسم ثعلبی
(حسّانی) 27/10/1391


 
 
کودک یتیم (تقدیم به یتیمان روزگار)
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
 


 

توی این
سرمای سوزان ، خیلی خسته تو کلاسم

کودکی هستم
یتیمم ، پا برهنه بی لباســـــــــــم

***

سال ها دربه
درم من ، روزگار شکسته بالم

نه پدر دارم
نه مادر ، دارم از دنیا می نالم

***

چشم من شبِ
زمستون ، خوابِ سنگینی نداره

خونمون حلب
و سنگه ، بادِ سرد راحت میاره

***

نه پتو رو
تن نشسته ، نه بخاری دود کـرده

به خدا تنم
می لرزه ، توی خونه خیلی سرده

***

من هم
انسانم نگاه کن ، دور نشو از این نداری

کمکم کن تا
بجنبم ، از این اشکِ غم نگــــاری

***

کاش یک شب
از زمانت ، تو به جای من می شینی

با لباسِ
پاره پوره ، دردِ بی کَسَم می بینـــــــی

***

باز کن
صندوقِ پولت ، جور کن آینده دیــــــــرم

بی کمک ارزش
نداره ، پول داری و من می میرم

***

پاشو وقتِ
امتحانت ، که خدا راهش گشوده

گنج داری
کمکم کن ، حق من دلت  ربوده

***

جاسم ثعلبی
(حسّانی) 26/10/1391