غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

مهتاب
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

گلی
جانا چو مهتاب زمانی

زلالی
دل چو آب زندگانی

چراغ
و چشم هایت تاب بر داشت

فراغ
و دردهایت خواب بر داشت

مرا
دیوانه گردد خنده هایت

دل و
جانم بماند در فدایت

مرا
در کوی مجنون یادگاری

رسد
ازبوی لیلا افتخاری

چو
لبخندی زدی یکدم نمایان

نفس
در عاشقی ماندم به پایان

چه
مویی پشت بر سر بسته بودی

چه
گیسویی به ناگه گشته بودی

سر
زلفت نمایی چون هلال است

کمان
ابروی زیبایت و خال است

دو
چشمان سیاهت آرمیده

دو
مژگان را گل ماهت خریده

کبوتر
راهرو در رفتنت بود

چه
گامی نرم را در گشتنت بود

سر لب
ها چه چسبیده به راهی

تو را
تشبیه گویم لب به ماهی

تو را
بینی تو را دندان تو را گوش

کشیدم
مهر بی همتا در آغوش

چه
خورشیدی چه مهتابی چه دردی

چرا
ساکت چرا لالی چه سردی

مرا
کشتی به اوصاف قشنگت

اسیر
تو به الطافت به ننگت

ثریا
باش می جویم کجایی

زحل
ها گفته می دونم بلایی

جاسم
ثعلبی (حسّانی) 31/01/1391

 


 
 
لحظه ها فانی و خاطره ها باقی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
 

 

درختان
و کوهها و دشت و جهان

از انسان
و جن ها خدایش همان

زمین
وفلک خلقت این خدای

خریدار
آن در گرانقدر جای

هزاران
ستاره فروزد فضاء

به شش
روز سازنده دست خدا

بسازد
خدایم جهانی عجیب

عبادت
کنان در دعا  بی رغیب

مسافر
چنان در جهان زنده ایم

سراطی
به راهش گران مانده ایم

سر
راه آن هر ملک پاسبان

عبور
از صراطش به سختی نهان

به
دریای جنت رسی ای عزیز

به
اعمال خالص نه با هر گریز

نه با زور و تزیر و داد و بداد

به
روزه  نمازت رسی در جهاد

اگر
طالب عشق جنت همی

بزن
خط قرمز به هر درهمی

نه در
رقص جوشان نه در نای و نوی

به
قرآن توحید ناطق بجوی

چو در
عزم مردان و شیر زمان

بدر
کن اطاعت جماعت زنان

به
اخلاق نیکو مزین شوی

عدالت
رفیق عبادت شوی

سر از
هر ستم در نکن بار را

اگر
شیر شیران شوی خار را

کرامت
و بخشش بکن شادمان

به
خورشید خفته نگر یادمان

بجوشان
عشق و محبت همی

سر
راه غفلت رسد در کمی

اگر
لازمش باشد اندر خطر

زیک
لحظه جوشیده گردد نظر

نصیحت
کنم هر که خواند سرود

همه
روزه در عید گشتی فرود

از آن
خشمگینی برو در کنار

که هر
لحظه اش عمر کاهد به دار

دگر
گویمت ای رفیق رسم را

که بی
عشق تو دل تنم زخم را

چو
دانی که دنیا به آهم کشید

تمام
بلا را به راهم کشید

به
ناله زده دلبری شب نواز

جوانی
گذشته به مستی نساز

توموی
سرم برف ها یار شد

به صد
رنگ گشتن نهی عار شد

خدایا
به صد شکر نعمت زیاد

به
باد و به آبی زکوهت فتاد

به
سبزه و گلها و هر دیده ای

به
خورشید تابان جهان زنده ای

به
قبرم به مرگم به عمرم قسم

به
تابوت بر سر گرفتان قسم

به
گورم بکندان و کفنم درود

به
یاران در رفته حالم درود

مرا
راه بخشش اگر بوده است

یه
مثقال دردی به زر بوده است

در
این دشت سبزم کنم سروری

ویا
در گمشته  شوم  نوکری

خدایا
چنان آفتابم فرود

ز درد
عزیزان غمم کم نبود

مرا
سیخ کردند در لپ قلب

مرا
سیر کردند از درد و تب

همین
عشق و عقلم چنین زاده است

چه شد
گر مرا آدمی رانده است

دگر حرف
را کم نیارم زیاد

دگر
پر فریبی بکاهم زباد

مرا  دشت غربت پسندیده ام

نمای غریبی
به دل جسته ام

به از
یار و یاران و خوش زادگان

به از
مهر اخیار نزدیک جان

تن و
روح تنها به دور از الم

غریبی  جمالم به دور از ستم

گلی
کاشتم در زمین قوم را

درو
کردم از آن هزار شوم را

 

جاسم
ثعلبی(حسّانی) 31/01/1391

 

 

 


 
 
پریشانی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
 

 

تو را جانا رخت دیدم پریشانی

شکستی قلب غمگینم نمی دانی؟

خطر از اشک چشمانت خبر داده

غزل با عشق سنگینم نمی خوانی؟

مرا در زنده های درد دیروزی

نفس از جسم غم خوارم نرنجانی

چرا رنگ لبانت زد کبودی را

خدا نا کرده از دردم نلرزانی

تو را یک تک ستاره آسمان دیدم

لذیذ المزه ای جانم فسنجانی

دلم در آینه بنگر چقدر صاف است

صدای باد در فصلم خبر خوانی

نگر در کشت یاران در زمین شور

بکار آن غنچه ی سرخم به شریانی

اگر هر گل به غنچه رو نما کرده

مرا با ساقه در عقلت بچسبانی

 

جاسم ثعلبی (حسّانی) 29/01/1391

 

 

 

 


 
 
بادبان عشق
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
 

 

مرا در بادبان عشق ، دلم یک لحظه جا دادند

بدون غم سفر کردم ، همه از دید من شادند

چنان در نیلگونی یار ، آبش صاف و مهتابی

به شادابی گذر کردم ، صدا در بال مرغابی

چه موجی سخت و گردابست ، کنار قایقی جستند

زده پرده ی غرش را ، دل آرامی مرا بردند

نگاهم داغ دل پیچم ، کشانده میل کم هوشی

به موج قله ی دریا ، بلندی های سر پوشی

در اقیانوس تنهایی ، زده قایق در آوازی

به هر جا رقص رو کردم ، چو ساحل خفته در نازی

نه باد و بادبان همیار ، نه کشتی ریسمان داده

اسیر عشق دریایی ، لبان پوسیده در باده

من و دل در پریشانی ، غم و درد و مشقّت ها

دریده پرده ی حجبم ، عنان دستِ محبّت ها

چنان در عشق تابیدم ، دلی در آتش سوزان

بلرزد از لهیب آن ، چو برقی می زند برّان

بیاد قصه در بادی ، که دوداز چشم ها بارید

 مرنجان دلنوازی را ،چو غم در قلب ها خوابید

جاسم ثعلبی (حسّانی) 28/01/1391

 

 

 

 


 
 
دلت سنگه
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
 

 

دلت سنگه ، چه بی رنگه

صدایت کرده ام جانا

تو را در گل و لای عشق

کشیدم با غزل خوانا

دلم تنگه

دهان بر بام قصر تو

هزاران ناله ها کرده

جواب نامه ها خاموش

پشیمانی به جا کرده

دلت سنگه

صدایت کردم آن دیدار

صداها خفت در گوشت

در و دیوار شد آوار

ندامت پند آغوشت

مرا تنها سفر بردی

به سوی یار و خوشبختی

کنار باغ و بستانت

گذر کردم به بدبختی

چه بی رنگه

تو را از دور می بویم

ندای شعر تو زیبا ست

اگر روزی نشد دیدار

بر هم می زنم دنیاست

دلم در رازها زنده

از آواز پریشانت

فریب این سکوت تو

کشیدم درد دورانت

نکن زاری نکن ناله

ظرافت در دلم پیداست

در آغوش خیالم باش

می میرم از این تنهاست

بیا در کلبه ی دل باش

دل آزرده نکن یارا

بدان با این بدون تو

تو زندانی مکن ما را

جاسم ثعلبی (حسّانی)

26/01/1391