غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

گل ثعلب و چکیده ی مطلب
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
 

گل ثعلب و چکیده ی مطلب

 

ای مهربان مهرت بدان ، در   دلستانم   می پرد

آن غم که با خود داشتی،در دیده هایم می رود

 

تو ماندی و تنها ییت ،  در مانده  در   شیداییت

همچون درخت کنده را ،در سیل هایم می رود

 

دیوانه سویت می دوم ،دریا و کوه و دشت را

این بلبل شیرین سخن ، در گلستانم می رود

 

تو گر روی دردم گهی ، دل می زداید قصه را

دامن نکش این ماجرا ،جان و  روانم می رود

 

بر گرد کویت در دلم ،شادی بکن  در جنتی

دیوانه وار خدمتم ،از دل  نشانم    می رود

 

گویا شنیدم مژده را ، آهی   نمانده   در فراق

در سینه دارم ذکر تو، رفتی که جانم می رود

 

نرو که تنهایی بد است ، یک گل پژمرده شدم

یارا بیا   در مجلسم  ، درد  از رمانم    می رود

 

جاسم شده عشقت نهان ، گویای آنرا بر زبان

یگ گل ثعلب در رهت  ،در   بوستانم  می رود

 

در انتظار دیدنش ، صبری    نمانده   در دلم

این لحظه ها کی بگذرد ،گویاجمالم می رود

 

ای دوستان در زندگی ، چندین سالی مرده ام

شاید در این آخر زمان ، یکجا    عذابم  می رود

 

جاسم ثعلبی  25/09/1390

 

 


 
 
غروب لحظه ها
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
 

 

یادت آمد روز برفی

بر درختی تکیه کردم

یادت آمد من بخفتم

تو نشستی بر سر غم

یاد ت آمد خیلی خسته

دل به دیدارت کشیدم

یادت آمد من همیشه

از رمانم دل بریدم

یادت آمد یک گلی را

هدیه دادی قلب نازم

بوی کردم بوس کردم

تا که بر غم ها بتازم

آن تو بو دی دست گرمت

روی قلبم می نهادی

هم و قصه و بلاها

و تو در  حجله شادی

چه کنم از این عذاب و

 از هزار قصه و دردم

به کدام دلبر بجویم

 از مزار کوی سردم

دل من آشفته گشته

از امیدش گم نگشته

راه دیدار وصالت

را بگو دل خیلی خسته

جاسم از دهر وزمانش

لحظه ای خوش هم ندیده

ثعلبی در هر رمانش

زخمی از یارش شنیده

 

جاسم ثعلبی 25/09/1390


 
 
رگهای دلم
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
 

بیا و تنها نباش

بیا که منتظرم

در جای جای وجودم

در سایه های روزگار غم

در تنهایی های بدور از یار

با دلی اکنده از اشتیاق

و در مزاری از کوی یاران

زیر آسمان نیلگون بهاری

با قطره های باران چکیده از عشق

منتظرتم ،که تپش قلبم گویا

و فشار عشقم بالا

می ترسم رگهای دلم باز شوند

وخونش دیاری را نابود

و گلهایی را غرق

و ستاره هایی را اشکان

بیا و مرهم سپار

دردهای دلم را

که محتاج حضورت

نیایی ریشه می زنند

و فتنه ای در زندگیت می چینند

و گرد و غبار مهرم از روزگارت

انتقام

پس بی منت بیا

دل منتظر لطف شقایق هاست

دلها بیدارند

دل به دل راهی هست

حتما تو در راهی

 آمدنت را حس کردم

کنارم ایستاده ای

بیا و دستت را روی زخم های دلم بزار

تا بند آیند

و زندگی تازه ای را بگشایند

 

جاسم ثعلبی 25/09/1390

 


 
 
سکوت
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
 

در کنار دریای متلاطم دلم

در آرامشی غریب

در کنار تکه نخل پا افتاده

رو به آسمان دلتنگی

به یاد روز های گرم تاریکم

به یاد عذابهای دل نوایم

آینده های دور و نزدیک

بلم روزگارم را تکان دادم

سوار کشتی خاطراتم گشتم

به همه جا و تنها و با سکوت

به دیارهای لحظات عمر

به فردا های دور تر

و گشت های هم سفری

با سکوت و دل نگرانی

به ساحل وجودت پا نهادم

دریایت امواجش غران

و صداهایش بران

سخت دلی تو را دیدم

که به نزیف خون قلبم

نظاره گر است

و سرازیری آبراهش را

مسیری را واژگون کرده

و با بی خیالی

در نهر خون آویز دلم

خودت را خیساندی

و با اشکش

چه خوب شنا کردی

باشد که زندگی پایانی ندارد

و دنیایت یک روزه نیست

و آخرتی در پایان

که مظلومان در آن با عزت

و ظالمان در آن با ذلت

و عشق حقیقی بر تپه ی خوشحالی استوار است

 

جاسم ثعلبی 25/09/1390

 

 


 
 
تصویری از عشق
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
 

 

عشق یعنی انتظار

عشق یعنی عکس  یار

عشق یعنی سوختن

عشق یعنی دوختن

عشق یعنی سجده کردن

تب کشیدن

دل بریدن از دیار

عشق یعنی شمع را افروختن

در اتاقی نم زده

آنکه شیدایش بود

عاشق سرمایی رو گرمی آن

دست برده تا که گرمش می شود

اشک وحسرت از نفس

فکر و بارش سوی یاران می رود

با تبسم

با نگاه

گم شده از هر پناه

جسم و جانش در قبالش می خرد

ذهن عاشق با پرستو پر زند

سوی دلبر میرود

جسم در قبری و روحش می جهد

همه جا در گردش است

در زمین و آسمان

در به در سوی مغان

از دیار عشق کلبه در زند

دل عاشق در شقایق ها رواست

هر گلی بیند بگوید این دواست

لیک محبوبش چو بیند مرحباست

سیخ در جایش خبر داری کند

 

جاسم ثعلبی 25/09/1390

 


 
 
مشاعره دو یار
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
 

در عید و بهار جان جانان

هوای خوب و عطر آگین خویشان

خوشا باشد اگر صد شمع روشن

شروع عشق ما با ختم قرآن

 

ثوابی گرفتم از این روزها

عذابی نصیبم از این دردها

زروز نخست درسم از غم بود

همه زندگانی که سر هم بود

 

خوشا گویمت تک غزالم تویی

به شهر خودت خوش که آمد تویی

درون دلم گر چه جا باز نیست

به رگهای دل می سپارم تویی

 

بیا در دلم جا بسی باز شد

تپش داد قلبم برات ساز شد

تو راحت بخواب و بگو شعر را

غزل با ترانه هم آواز شد

 

بیا در دل که جایی هست

و زخمی را دوایش هست

اگر امروز دیر آیی

به فردایش جدایی هست

 

آرزویم در کنارت باشم

با تو گویم در جوارت باشم

در درون قلب جا می گیرمت

دوست دارم پا و بالت باشم

 

چندین بار پرسیده ام جویای حال یاورم

لیکن یه با هم نشده او  مرا گوید سرورم

 

شاد باش ای جان جانان عید در عیدت شده

عید ناز و زندگانی عید نوروزت شده

عید گل عید طبیعت عید دوری از کناه

عید شادی عید دیدن عید سر بارت شده

 

راه عشق ما کشیدی در رهی

با طنابی صید کردی درگهی

توی تور زندگانی جسته ای

پس چرا از من نپرسی ای بهی

باز گویم این چه طرز دوستی

 

تو مرا در چاله انداخته ای

آب بو دم رو لبت ریخته ای

بی صدا ماندم ببینم زیورت

ساقه بودم تو دلت کاشته ای

 

جاسم ثعلبی و س  24/09/1390

 

 

 

 

 


 
 
قهر نکن(2)
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
 

قهر ها زیبا اگر شیرین بود

مثل قهر لیلی و مجنون بود

نه بزن در سر و خونی گردنش

یا که بستر می شود از گردنش

ملامت نگفتم حقیقت بود

بداهه نبوده شریعت بود

من از سالها در به در گشته ام

از این غم و قصه به در خورده ام

منتهی امرم به اینجا می رسد

قهر اگر عبرت شود شیرین رسد

نه اگر قهری کشد بیش از سه روز

بگذر از رسمش بریدی را بدوز

گر چه در زندگی شد کار گران

سوخته خشک و ترش اصل رمان

بین هر دو حب وصدقت را نکن

قهر کردن بی نهایت  را نکن

یاد باش ویاد گیر از این حقیر

تا شود دنیای تو جنت مسیر

الهی دل ما آسوده گردان

از این دیو ستم آسوده گردان

دل ما به خوشی ها دعوتی ده

از این درد دلان را فرصتی ده

همه مشغول در کردن غمی را

و شادی در بغل کردن همی را

جاسم ثعلبی  24/09/1390

 


 
 
قهر نکن(1)
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
 

نوشتم یک سروده در توانم

بخوان یارا هر انچه بر  زبانم

که قهر و قهر کردن بد خیال است

تو را با طبع خو کشتن محال است

من این آبی زدم دیوانگانی

که از قهری نسوزد دیدگانی

تو عبرت گیر از قهری به مهری

چنان پیچیده ای نوشی به سحری

چرا قهری که دنیا شد دو روز است

بخند از ته دل تا قهر سوز است

زدل بردار قهر و غم به زودی

بریز آن درد و هم در ته رودی

بذار آن نور خوشحالی فروزد

غم و قصه و تنهایی بسوزد

عزیزان شاعران قهری بذ اندیش

نکن زیبا صفت باشی چو درویش

چرا خون خودت داغون کردی

چرا طبع خودت بالون کردی

ببند آن در که از آن بد در آید

ویا بوی بدی از ان در آید

همیشه شاد و مسرور و گذر باش

از این غم های سنگین بر حذر باش

اگر خواهی در ان جنت نشینی

از این زیر وزبر خوبی ببینی

گلت را شاد گردان هر چه خواهد

دلت را شاد گردان گر چه خواهد

همیشه یار زیبای دلت زود

که همراهت همین یک دلبرت بود

غم و قصه و تنهایی بدر کن

خوش و شادی وزیبایی نظر کن

عزیزان یاد بودی من نهادم

نوشتن تا شما مانی به یادم

چه دردی از همین قهری چشیدم

نه یک قهری زصد قهری بریدم

 

جاسم ثعلبی   24/09/1390

 


 
 
تنهایی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
 

 

به تو عادت کرده بودم

بی تو من کلبه به دوشم

 

بی تو مدتها تو فکرم

بی تو زندگی خموشم

 

بی تو ماندنم چه حاصل

بی تو من پنبه بگوشم

 

از سکوت و گریه ی شب

زتو هجرت کرده بودم

 

کلبه ام از همه خالی

خاطره درد و سکوتم

 

زندگی کردن بی تو

عالمی در برهوتم

 

با گل و سنگ و ستاره

از تو حرفت زده جوشم

 

عشق من تو در چه حالی

صبرم از دریا به بجوشم

 

صد کمینی دارد این دل

بگو تا چندی بکوشم

 

بی تو تنهایی عذاب است

بی تو من جانم فروشم

 

سروده جاسم ثعلبی 23/09/1390

 


 
 
نق نزن اینجا دیگه شهر فرنگه
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
 

 

نق نزن اینجا دیگه کوچه ی تنگه

دل نبند اینجا دیگه دل همه رنگه

دور شو میخانه ات مست یه دنده

نق نزن دیوار عشقم قد بلنده

 

چه کنم صبرم به دریا دل نهیده

چه کنم دردم به گلها دم کشیده

چه کنم عشقم در اینجا رگ بریده

نق نزن دیوار عشقم نم کشیده

 

چه بگم از دوری راهت همیشه

دار  زد  آه و نحیبم  راز   بیشه

نصف کرده عقل و هوشم زد به تیشه

نق نزن دلدار تو کشته دریده

 

هی نگو رفتی دگر برگشتنی نیست

هی نگو با آن نبودت زحمتی نیست

هی نگو بر دار میرم دیده ات چیست

نق نزن حرفای تو گفته و شنیده

 

می روم دنیای تنهایی بمیرم

از کلامت خسته ام یا آنکه سیرم

از عذابت دور گشتم من دلیرم

نق نزن اشکای تو چشمی خریده

 

نق نزن اینجا دیگه یک شهر جنگه

نق نزن اینجا دیگه شیر و پلنگه

نق نزن اینجا دیگه وال و نهنگه

نق نزن اینجا دیگه شهر فرنگه

 

جاسم ثعلبی   23/09/1390


 
 
بیا درب دلم باز است
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
 

بیا در بیشه ی  دلها

بیا آسوده گردانی

بیا دلها در آغوشند

بیا بهتر بفهمانی

بیا درب دلم باز است

بیا در هر کجا ساز است

بیا دیوارها راز است

نگو هر گز پشیمانی

مگر در خلوت دلیدار

زدی در بدعت اسرار

نهی در سرعت افکار

نگو حاشا که شیدایی

دلم دربش چو دروازه

زغمهایت نمی بازه

بهانه های ناقابل نمی سازه

اگر رفتی چه بلوایی

دلم چون قصر محرابت

دو کلبه دارد و ثابت

یکی غم های رنگارنگ

یکی شاد و چه زیبا رنگ

دو تا تصویر نا همراه نمی شد زد در این قابت

نگو هر گز نمی دانی

یکی از کلبه ها تنگ است

یکی دیگر در آهنگ است

صدای زنگ بیداری

در این دنیای سر کاری

کمش کن دل مگر سنگ است

نگو هر گز نمی خواهی

بیا ای عشق دیوانه

در این باغم چو مستانه

بگردیم همچو پروانه

نگو هر گز خطا کاری

بیا تیغی بزن قلبم

شکاف آن را که دلتنگم

ببین عشقت همان دردم

نگو دیوانه پنداری

بیا درب دلم تنگ است

و هرسازی که بنوازم بد آهنگ است

 

جاسم ثعلبی   22/09/1390

 


 
 
اگر قهری
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
 

اگر قهری بگو تا گویمت عذری

بگویم تا بیندیشی

بگو دیدی یکی رودی کند نهری

اگر قهری

مگر دیدی یکی صحرا کند بحری

اگر قهری

مگر میشد یکی عاشق و بی مهری

اگر قهری

مگر دیدی دل معشوق و بی دردی

اگر قهری

همیشه شاد و بی فکری؟

اگر قهری

چرا  بر من شدی زهری

اگر قهری

چرا  کابوس دیدارت شده قبری

اگر قهری

چرا ماه و ستاره ها شدن بدری

اگر قهری

مگر من آسمون غم و بی ابری

اگر قهری

ببند آن کلبه ی عشقت به نا مردی

اگر قهری

برو  با صبر برفت  با همین سردی

اگر قهری

ببند آن آتشین شعله ی هر دهری

اگر قهری

بتاب آن اشک نا پیدا در آن زردی

اگر قهری

به دنبالم شقایقها نمی گردی

نه هر گز نیستی قهری

ولی  مشتاق  آزارم به این تلخی

ولی کوبیدی افکارم به این تندی

ولی گفتار و رفتارت به این گرمی

که هر گز نیستی قهری

بخور مزه ی این پختی

تو می پختی و می خوردی

و می گفتی  و می رُفتی 

 

جاسم ثعلبی   22/09/1390

 


 
 
 
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

بیا همه منتظرن

تقدیم به روح پاک مرحوم محمد قربانی

 

از کجا بگویم  و چگونه آغاز

از باغ و گلستان یا گردش و پرواز

از زیارت و تجارت یا روح دلنواز

از بودن ونبودن یا از صداهای بی ساز

از خستگی دلها و غم های افسردگی

تو بودی و همه بودند

چراغ زندگی را روشنایی

تابیده ستاره ی افول مهر دلت

رفتی و همه گریه وزاری

چه بی موعد

وگزرا

وبی خبر

محمد جان :

می دونم فرشته ها منتظرند

و ما هم غم زده از رفتنت

حب خداوند کشیده روح پاکت

چرا اینطوری و به این سرعت

چرا دلهای مهربان

چرا مرغان دریایی زینت بخش

چرا  و چرا و.....

گر مشیتی هست

پس این همه نگرانی  و ماتم

آه و ناله

فریاد های بی صدا در شب تاریک

بی خوابیها

خدایا تسلیم حکمتت واجب

و قضاء دخیل این خواسته و نخواسته های دل ربایان

خدایا روح محمدم را در بهشت برین بگزین

از خوشدلی هایش بگویم

تو میدانی با سفرش دلهایی را محزون

و آینده ای را ویران

و تن هایی را سیاه پوش

و چشم هایی را گریان

و دلهایی را پر اندوه و آکنده از غم دوری و فراق

پروردگارا:

جوان ناکاممان را

چنان گر نیازی بینی ببخشای

همه آدما جایز الخطاء

از گذشته هایش بگذر

روحش را در آسمان زیباییها آزاد

خدایا دوست دارم روحش را در خواب بینم

باهاش درد دل کنم

دوست دارم همدم دردهای زخم زده ی دلم

تا ببیند چه رگهایی که از فراقش منفجر نگردیده

لخته های غم تنهایی را به چشم دل نشنیده

محمد جان :

اگر جسمت در میان نیست

روحت همدم و کنار این قله های آکنده از غم دوریت

یقین داشته باش زندگی بی تو محال

و چه روزهایی در کنار دلهایمان زنده می شوی

عکست هنوز در تاغچه ی دلمان هست

همه لحظه ها با ما سخن می گویی

بیا که همسر  مادر پدر .....منتظرند.

 

اهدایی به خانواده ی مرحوم محمد

بر روح پاک جوان ناکام محمد الفاتحه قبلها الصلاة علی محمد وآل محمد.

سروده جاسم ثعلبی   20 /09 /1390

 


 
 
می خوای بری برو
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

سالها منتظرت بودم

در ساحل دریای عشق

همه جا کلبه ی انتظار بر پا کردم

دیوانه وار ایستاده ام

از عابران دل شسته

مایوس نگشته دل مرده ام را

تا آمدی با لبخند بی مهرت

صدا کردی که آخرین دیدار است

خودت رفتی

و بی تقصیرم از دردت

کاش از نجابت عشقم می دانستی

دستهایم در خداحافظی می لرزد

تو برو ومن هم به دنبالت

تو به دیار عشق خیانت دل سپرده ای

و من به دیار عاشق همه عشق

با روی باز و بی نیاز

در جنت فردوس

از مهر خدایی جسته هایی دارم

او دلم را خوانده

و به مهرش رسانده

 

جاسم ثعلبی  20/09/1390

 


 
 
عشق جهانی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

همه جای این زمین

همه جای این جهان

همه عاشق طنین

همه عاشق صدا

همه از هر کجا و هر کجا

بوی عشق قصه ها و غنچه ها

یا می کشیدند از عذاب

یا می پریدند از صواب

عبارتهای عشقشان

همیشه به نرمی زبان

همه با ابراز دل

زبانها گویا نیست

و آب عشق به دریاها جاری نیست

عاشق دیونه و مست و اسیر

عاشقان را در نهایت

شاعری چون یک دلیر

یا اسیر یک اسیر

با عبارتهای عشقی

می کشد غم های تابیده در آن

در اعماق قلبهای ساکنان

باوران ناباوران

مرز و بومی در میان ما که نیست

زندگی آموخته ای زیبا

از فرشته های نا پیدا

و دلتنگی بسیار

و نگریستن از عشق یار

از دوری صدای نا آشنای بهار

و از فاصله های این ستار

دلهای آزاده گرم محبت است

لبخند بر لبانم بسته

و ستاره اش در دل آسمان

و لمسی نیست

قلم عاشق چو تیری می زند افشاها

  و چو پر در هوا پراکند رازها

و با چرخش عشقت زندگیت ارزشمند

اگر معنای ان دانسته ای

همه ی ناله ها به خاطر توست.

 

جاسم ثعلبی   20/09/1390

 


 
 
دیدن معشوق در ماه
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

شبی در تاریکی نبودت سپردم

همه جا دلجوی وجودت

از نفست تا نبودت

تاب می خورم از درد دوری

دل به قلم بستم

و ذهنم بر ترنم عطش عشق وارونه کردم

گل واژه های عشقت از همه تفکراتم

دور گشته از ذهن خاطراتم

تا یاد آوردم گفتی به یادتم

با اشک دلم چند سطری نوشتم

نمی دانی بی تو عذابی

بی قرارم از آه و ناله

به پشت بام سر کشیدم

کسی نیست که بگوید

چرا می نالی

چرا اشک بر گونه هایت جاریست

چشمهایم می گرید

و تو را در فضای سکوت تجسم می کردم

کاش میشود تو را ببینم

آیا روزگار اجازه ملاقات می دهد؟

برایم حواله می کند؟

تنهای تنهایم

با من باش

دور نشو

زندگیم بی تو خزان ها ی پاییزی را دور می زند

خیلی به شکل ماهت در آسمان خیره شدم

شکلت را در ماه دیدم

چه می درخشی

با تو صحبت کردم

گفتی که دیر نیست

فکر در نهال زمان در گردش است

با دوران آن می تابد

و تا نهایت عشق در واپسین لحظات

به سویت خواهم آمد

تو را در اغوش گرمم خواهم سپرد.

 

جاسم ثعلبی    20/ 09/ 1390


 
 
درون دلم بیداری
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

یکی را در دلم میبینم

وجودش احساس مس کنم

برایش قصه می خوانم

او را نوازش می کنم

ساکت و محزون

نه چهره ام می نگرد

و گوش میکند

خیلی از شبها تنهاییم را شکسته

وبا من راز ونیاز عشق خونده

اشاره می داد و میفهمیدم

ناگهان غبار گردباد حسودان

به درون حجله ی دلم

از هر سو رسوخ کرده

او را با خود بروند

و جایش در دلم تهی

چه کنم از تنهایی

چه کنم از دوری

چه نامه هایی را خیس کردم

چه ناله هایی را تعبیر

می شود دوبار باز گردد

قفس دلم باز است

ای پرنده ی خوش آوا

پرواز کن

بیا

برگرد

اینجا سرزمین غمهای پایان نیافته

در همین سبز ه زارها

منتظر رجوعت

همه گلها و پرنده ها و همه و همه

فقط نگو

که مرا از دفتر خاطراتت محو کن

چون تحمل کندن نامت

از درخت وجودم

خیلی سخت است و ناباورانه

پس بیا سالهای سال منتظرم

 

جاسم ثعلبی  20/09/1390

 


 
 
حس مخفی عاشقان
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

حسی در وجودم جاریست

می گویم ولی زبانم قاصر

کاش می تونم بیان کنم

سعی خواهم کرد نورش بتابانم

با نزدیک شدنت

با یکی شدنت کافی است

تو لبخند می زنی و من در تماشای تو ام

هنوز نفهمیده ام

چگونه اظهار کنم

راه و نشانه ای نیافته

ای کاش دوستم داشتی

آنچه را تصورت می کردم

ای کاش تو مال من باشی

از من دور نشو

سایه به سایه دنبالتم

خیلی چیزهای ناگفته دارم

فقط گوش کن

احساس جذبت دارم

دوست دارم

نمی تونم پنهان کنم

بار ها سعی کرده ام

لیکن ناگزیر به تسلیم شدم

فقط و فقط معشوق بمان

و دوست دارم دلهایمان یکی شود

بگذار عشق ادامه داشته

دور نشو

دوست دارم

با خیال بی خیالی

و با جمال بی جمالی

و به آرزوی دیداری

دیدارهای ناپایدار

در هر کوی و دیار

من اگر در این دنیا نبینمت

در آنجا منتظرت هستم

ای جان هر جانان

20/9/1390


 
 
خورشید پنهانی دلم
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
 

خورشید آسمانم گرفته

زیر ابر های پریشانی

غم زده نورهای مهتابش

از همین درد های مهمانی

دل زبی طاقتی ها پر شد

ناله هایش زده فرمانی

آه از این عمر بی حاصل

چه زود گذر کرده درمانی

ستاره های سال محرابم

در کهکشان لحظه های غمم

چه زود افول کرده قربانی

ناگهان موی زده ام چو برف

نیکرو ماندم چه پنهانی

ای آسمان دل بنال از وجود

چونکه در درون غمم زندانی

پادشاه روزهای نفس

همه در گیر و غرق مجانی

بنما رخ مطلوب شوق شمع

قطره هایش گهی لبریز از مریدانی

 

جاسم ثعلبی    19/09/1390