غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

احساس
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

یکی دوست دارم ولی

اون بهم احساس نداره

اون حسی که تو وجودم دارم

نمی تونه داشته باشه

دستام کنار دستاشه

ولی خودش جای دیگه است

بهش می گم دوسم داری

میگه دارم ولی دلش

چیز دیگه بهم میگه

با هر نفس بهش میگم

دوستش دارم

با لبخندی تلخ ازم تشکر می کنه

چر جسمش پیش منه

فکرش ولی جای دیگه است

کاشکی دلم میشه بگه

هر جا دلش بخواد بره

ولی زبونم نمی گه

راضی نمی شد که بگه

نمی خواد از پیش بره

اخه دلم می شکنه

عشق بره دل میمیره

 

سروده فریال منصوری

10/8/1390


 
 
از اینجا برو
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

 

زود باش برو از اینجا

ببین مردم کنجکاوند

بهت نگاه می کنند

چشماشو بسته از چشات

دیگه تو رو صدا نمی کنه

دستتو رو سینم نذار

قلبم نمی خواد برای اخرین بار

دستای بی رحمت او نگیره

دستاتو رو تنم نذار حالا برو از اینجا

اومدنت به اینجا

دیگه دردی دوا نمی کنه

دیگه قلبی نمی زنه تو سینه

اشکات دیگه برام فایده نداره

حالا که میری واسه چی امدی

لبهام دیگه گفتن چیزی ندارند

برو برو اومدنت

برای من دیگه فرقی نداره

اون قلب کوچک و گرم

الان شده کوه یخ

اشک و محبت کسی نمی تونه

دیگه اونو اب کنه

ان قلب تیکه تیکه دیگه شکستنی نیست

زمین من برا همیشه دیدنی نیست

برو برو تا ببین چطور منو می برند

تا توی گور تنگ و تاریک بذارن

تنها بذار و برو می خوام تا ابد به این جا تنها بخوابم


 
 
قلم طلایی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

 

قلمی زیبا و طلایی

در میان دستانم جای گرفت

بی روح بود و روحش دادم

ازار بود و سرکشش کردم

ناچیز بود و انگشتانم بهایش دادند

ناتوان بود توانش دادم

نگاهم به زیباییش محشور بود

یاد ان لحظه ی شیرین

دلبرم دلبرانه به من بخشیده

در نگاهش عشق ها جان می گرفت

با دستانی لرزان تر از برگ بید

ان را به سویم می گرفت

با نگاهی سرد ان را از دستانش ربودم

نمی دانستم با نگاه سردم دلش شکسته باشد

و من می دانم هم اکنون

نمی شود با بند انداختن

دلی همانند اول ساخت

ان هم دلی از جنس شیشه

هم اکنون یادگارش را در انگشتانم جای می دهم

تا مرا به ان سوی عالم ببرد

تا بیاموزد

دل شکستن هنر نیست

کشتاری بی رحمانه ای است

ان هم از جنس سنگ


 
 
خواب
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

 

خواب بودم

روحم خارج از تنم

به هر جایی که می خواست رفت

ومن اسیر انم

به هر جا خواست رفتم

از نقطه ای به نقطه ی دیگر

از دیاری به دیار دیگر

ازادی در خواب چه زیباست

هیچ دیوی مانع نمی شود

هیچ حریمی نمی تواند مرا نگه دارد

گاهی در جمع خانواده ام

که در یک ان جای دیگر تغییر مکان می کردم

روحم صدای خراش دهنده ای شنید

در ان مکان به دنبال صدا گشتم

سر گردان و حیران

از فرسنگ ها با سرعت

به درون جسم برگشتم

ان اوا به من نزدیکتر شد

در حال خودم نبودم

روحم سراسیمه و توهم نمی دانست

چگونه باز گردد

در یک ثانیه روحم در جسم جای گرفت

کودکی کنارم یافتم

که با صدایش بیدار م کرده بود

تا هم بازیش شوم


 
 
نخ مشکی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

 

پروانه ای به دسته خود اویزان خواهم کرد

با نخ مشکی

چه زیبایی دارد این پروانه

نمی خواهم رهایش کنم

با هر بل زدنش

دست مرا در اسمان معلق می کند

گویی دست مرا با خود به پرواز در می اورد

نگاهم در مسیر اوست

او کوچکتر از خیال من است

می تو اند مرا به بالاها ببرد

هوا ابری است

اندکی بعد نم نم باران بارید

قطره قطره در اندام من چکید

بالهای پروانه ی خیس

نا گاه به پایین امد

او در دست من اویزان

باران او را هم نوازش کرده است

او را از بند دستانم

رها خواهد کرد

تا سایبانی یابد

بی ازار تر از دستای من

در مسیری که نخی او را در بند نگیرد


 
 
وداع
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

 

شبی ارام و بی صدا

همه جایش سکوت

ارامشی عجیب

بر قلب ها دمید

ماه بی صدا نگاه

نور زیبایش بر من بخشید

تا بتوانم بنگرم

جغد زیبای بالای سرم

چه صدایی پخشید

سکوت گلستان را

با زیر و بم شکنده

پر زده از همه جا

دور شده از خزنده

با پروازش ز درخت

برگی جدا بگشته

در وقت خواب ما بود

بخواب و من نخفته

شب سیاه رنگش

بر زمین پهن کرده

نسیم باد نالان

چشم نوازش برده

سنگین شده خیالم

شبم تاریکی کرده

مرا از پا در اورد

ارامشی سپرده

خوابیده ام همان جا

در چادر شب خفته


 
 
رها شدم
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

 

رها شدم از زندگی

از فصل بی رحم خزان

رد شد دیگه فاصله ها

دیگر ندارم قصه ها

تموم شدند ان لحظه ها

ان لحظه های بی صدا

نگا ه های سرد اشنا

که می سوزونه قلب ما

شدم مثل پرنده

درون قفس کمنده

از میله های تنگش

رها شدم از گله ها

زمستون از راه رسید

غصه ها را از دور بدید

سرمای بی نهایت

به خونه هامون کشید

سفیدی برفاشون

رو غصه هامون پرید


 
 
خوشدل
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

  

من خوشدل از چه الهام گیرم

توبه دشت سر سبز می روی

تا صدای طبیعت را بشنوی

من درون اتاقکی کوچک

دیوارهای بسته را می بینم

صدایی نیست جز صدای جیر جیرکها

باد بی جریان است

درونش بدون زیبایی

از سقف بالای سرم

اسمان را می بینم

شهاب ها در گذرند

ولی حس نمی کنم

در هوایت هر چه هست

در هوایم پوچی است

در نگاهت هر چه هست

زیباییست

دیده ات بالاتره

زنگاه خشک من

زیر اندامم کهنه فرش فقیرانه

فرش تو دشت است

سر سبز تر از برگ درخت

ولی من در ظلمت خود

دشتی می نگارم

به زیبایی دشت پریان

من رنگین کمان

در درونش خواهم کشید

و نورش به کلبه ام خواه اورد


 
 
عزیزی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

تو عزیز از هر عزیزی

شب میایی خاطرم

دست مهربون تو

می کشی رو صورتم

لبان پور صداقتت

می بوسن چشای من

نگاهت پر از محبته

صدات پر از نوازشه

لحنت پر از ستایشه

بیا کنارم بشین

نشستنت برای من ارامشه

مثل نیاز و خواهشه

عین نیاز گل به اب

حس می کنم کنارمی

ان قلب مهربون تو

هیچ وقت ازم دور نمی شی

همیشه پیشم می مونی

تو لحظه های بی کسی

هر شب از این خاطره ها

یه دنیا زیبا می سازی

خیالت باشه عزیزم

در قصر زیبایی ما

جز من و تو راه نمی دم

 


 
 
سرمای شبانه
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

 

تویی معشوق قشنگم

تویی ان بود و نبودم

تویی هستی وجودم

مثل سرمای زمانه

عشق تو زد استخونم

امدی توی وجودم

خونه کردی در درونم

کاشتی گلهای عذابت

عشق سوزان خمودم

من کنارت نیمه جونم

که بدونت نمی مونم

تو چشای مهربونت

رنگ دریای را می بینم

تو ان دریای عجیبی

قایقی شکسته دیدم

با وجود روح عشقت

من به ساحل می رسونم


 
 
مترسک
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

من کیستم

در میان کشت زار

ادمکی ایستاده

پرندگان زیبا

دور میشند از مرا

تنهاییم وحشت است

بجز خزندگانی

در تار و پودم نفوذ

درون این کشت زار

به سر کنم روزا را

لباس تن پینه شد

سپیده دم نور زد

تن عریان بختم

با اتشش گره زد

صدای مرغی زیبا

دلخوشی منم شد

نزد و قریب تنها

از دیدنم بدل شد

با وزش باد تند

خم کرده شاخه هایم

جلوی دید من را

نمی بینم خدایم

یه فاحشی چنین گفت

بنداز این خرفته

از بس مانده سر دار

زنگ پریده جسته

دیدم سرم به داره

مترسکی دوباره


 
 
خستگی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

خسته از این زمانه

زمان پوچ وبیهوده

هر کس به سازش برقصد

ماندن در این سرزمین

ماندن برام شوار است

جلد خودم کشیدم

از ان خرقه  پریدم

پوسته ام سنگین

دوریم نا ممکن

خسته از این ادما

چو پرده بردار شد

وحشی و غرنده اند

به دنبال یه طعمه

چه دست وپنجه گیرند

هر کی به دام انها

پا بزند نفیر است

در دام ان بگیر است


 
 
غریب
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

 

غریب و دل سکسته

تنهایی دل بریده

از همه جا نا امید

واسه بودن و موندن

نداره هیچ امیدی

نداره هیچ دلیلی

برای با تو بودن

برای با تو موندن

غریب و بی نشونه

تنها و بی بهونه

نشسته کنج خونه

خسته و بی پناهه

بدان چشم براهه


 
 
نبض عشق
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

 

قبلا عشق بودی واسه من

نبض رگهایم بودی

الان که قلبم خالیه

تو تنها گذاشتی دلم من

دلت مگر جای دیگر

من و به خاطر بسپار

صورت من دیدنی است

شادی تو چشمام موج زد

لبخند لبم پاک نمیشه

همه میگند دیونه ای

چون با خودم می خندم

انان که نمی دونند

درد دل من چی هست

عشق و خیالاتی شدم

یارم رو دم میبینم

تو آغوشم گرفته

صورت پر شور او

در برف بوسه برده

ان موقعی چو رویا

غمی ندارم از کس

ان لحظه های طوفان

من  و بغل گرفته

عشق من زیبا نبود

عشق یه سر نوشته

تو باغای بهشته

 

 

یه خاطره از زمان

با ان گلم نوشته


 
 
نیومدی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

 

نیومدی و شب طوفانی به انتظارت نشستم

دیر کردی همش در فکر تو هستم

در حسرت دیدنت

مانده ام چشم به راه جاده ها

قاصدک باز نیامد دیگر

خبری تازه نیاورده دیگر

نشسته ام سر راهت

تا بیایی چشم به راهت

تا سحر خسته به انتظارت

خوش نگارم کی می آیی

من همانم که عاشقت ماندم

که با هستی ات معنی می گیرم

بی تو زندگی ام می میره

خسته از شب زنده داری

تو خیال خود می بینم تو می ایی

یه سبد گلهای زیبا

برا من هدیه بیاری


 
 
سلول زندان
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

در سلولی زندانیم

تنگ بنشینم همسایه به دیوار

دیوار پوسیده

دوست من شده موشی

گاه سری به من میزند

می خورد غم های خوشکیده

و از من دور می شود

گاه خورشید بالای سقفم

از روزنه های آن پناهگاهی می اندازد

در کنج دیوار

جایی که خزیده ام

صدایی به گوش می رسد

باز صدای چیست که وارد کلبه ی قلبم شده

یکی می آید و دیگری برفت

قلبی کوچک و اتاقهای فراوان

کاروان سرای دلم شده

قلبم با ورود بیگانه ترک برداشته

ولی سلولم را ترک نکرده ام

من در اینجا روزی خواهم مرد

درون این زندان نا امیدی


 
 
وصف یار (امام زمان عج)
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

 

من صفای خلق تو دیدم ومهجور شدم

زیور حسن تو بشنیدم و  دیوانه   شدم

 

می پسندم چون تویی ای  مهر  خوش  اقبال   من

دل زمدرس کندم و وارد میخانه  شدم

 

قلب بیدار تو دیدم  لرزشی  گیرد  تنم

بس که در فکر تو بودم من آواره شدم

 

صورت بشاش   تو   چون   نور  رخسار   بهشت

بی اطاعت ناظرم گویی که دیوانه شدم

 

می نگارم رخ تو   در   خلوت   مهتاب  را

تار گشت مهتاب را    عاشق   میخانه  شدم

 

روز ها   بگذشت  لیکن   آتشت  خاموش    است

شعله هایت کی فروزد طفل  بیگانه     شدم 

 

در فراقت زار   گردد   دل  بی   ازار   من

چهار سو نایاب گشتم رو   به  غمخانه  شدم

 

چشم تو چون بلمی در آبراه   دشت هاست

زلف تو اشیانه ام   وارد  مستانه شدم

 

در به در در همه عالم گر بجویم  در طلب

چون تو محبوب منی حاشا که علامه   شدم 

 

ای یار پر آوازه ام در وصف    تو     حیرانم

در غربت و در دوستی با ایندو هم خانه شدم

 

پرتاب کردی نیزه را   خونین نشسته  ای  عزیز

جامی که  نوشیدم از آن بشکست و  آزاده    شدم 

 

وقتم هدر دادم نشد کی قربت دیدارها

ای در سفر ناله مکن مائوس و دلداده شدم

 

بوسم لب خندان تو دل را گذارم   زیر   پا

در آن نگاه مست تو خیزان و دیوانه  شدم

 

جاسم دعا کن از خدا تا یار تو ظاهر شود

ای ثعلب  نایاب ما  بگشا که   در خانه  شدم

 

 

 

 

 


 
 
رمضان
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠
 

ماه   طاعت   ماه   نور  و   اشتیاق                             

 ماه رحمت  ماه    شفقت   چلچراغ

ای که در تزکیه ی   روح  و  روان                             

ای ربیع دل تو  ای  مونس    جان

ای    سفیر  ملقب    خواب   رمان                               

 ای بهار    جنت    دین   و   جهان

تو که در گفتار رب    خیره   شدی                              

 در   میان    زبده ها   چیره   شدی

ای    محمد       امتت  خیر  الامم                               

 حکمت    انصار   تو   خیر   الحکم

ای علمدار دین در    فتح   الفتوح                              

  ای گشادی سفره ی رزقت به لوح

بی تو   مسکین و فقیر ازرده است                              

 بی تو شعبان و غدیر گم    گشته   است

بی تو   افاق   حکومت  خسته  شد                              

 بی تو  در بانان حکمت بسته   شد

با تو عید فطر گلگون گشته  است                               

با تو روزه دار روزی    خورده   است

با تو   یاد   دوستان    و  بردگان                                

جامه ی نو پوش دلهای     خزان

با تو کینه   دشمنی    مفقود  شد                                

 با تو حب دوستان   مانوس   شد

تو که ای رابط خوی   خوب    را                                

 تو که ای بوی عجب مرغوب  را

عید فطر آمد تو ای  محبوب   را                                

  باز باز    آمد    فلاح    روح  را

آن تو ببریدی    قرین    طاعتی                                

   طاعت    انسان   ولایت     قادتی

جامه نو پوشد پدر  مادر  رفیق                                  

دوستی همسایه ای  در هر طریق

گل بیفشان روز عید  فطر   را                                   

  شاد باش   ازاد   باش  آباد   را

خوی خود با کودکان هوشیار   کن                                     

 عید    عید   بچه ها  بیدار  کن

در عبادت سوی مفلوکان رسی                                   

 بار داری  کار  داری  آن  بسی

رمضان ای ماه رحمت در مکان                                   

 ساختی انسان با صد   روح  و  جان

گوشت تر سنگی شود در   کوهسار                                    

 روح    تو  امال در   حب  بهار

باز ما  در     انتظار   رحمتیم                                    

سالروز گشت تو  در   نعمتیم

تو زصد دکتر شفای    طالبان                                     

 تو زصد حاکم    امیر   مومنان

باز می بارید رحمت از صلات                                     

وقت اذان غروب از هر  جهات


 
 
انا لله و انا الیه راجعون
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠
 

 

 

ما تدری نفسٌ ماذا   تکسبُ   غداً                      

 و ما تدری نفسٌ بای ارضٍ تموتُ

 

البغاء و الخلق   لله     العظیم     الخبیر                       

 کما نجا حکیمهُ نبی موسی من الحوتُ

 

یا ایها الانسان بدان نطفه ات اینچنین                            

 الضعف فی الصغری  و   البلا  تفوتُ

 

همه خلایق یک اندازه در کوچکی نیاز                           

 گر دایه ای نبود  همه   در      برهوتُ

 

ما را به شبیه خلق دگر  قدرتی  نداد                           

  آن خالق دانا  رمز  زندگی ذا  بجستُ

 

الطیر و      الارباع   بعد   ولادتهما                             

 یبدو بالرضاع و الجد حتی ان  یقوتُ

 

آن مادر نالان   به  پای  ما  بنشست                            

  من الصغر سهراً و للبلاغ ان  بدوتُ

 

و    لا  لک   اختیاراً   تاماً   بولادتک                             

 اختیار از ذات و نظم  و  ما  سموتُ

 

و لیس     تقطی  الانذار  فی  دنیاک                              

 و بالاخره    مجالاً   صحفاً  لتقدمتُ

 

 

 

 


 
 
ای مادر
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠
 

    احسان کن ای دوست تو احسان  بدیدی

از دامن این یار  چو    پروانه    پریدی

شبها بگذشت و چه بی خوابی   کشیده

لالای تو گهواره     و   ناله    نشنیدی

مایوس نشد اوست به ایثار دل   و جان

حاشا که      ندانی   و   برویا   ندیدی

هر درد و خوشی که در این دنیای فانی

دیدی که همین یار شریک و هم  امیدی

محتاج و     اسیر     و   بدیدار    محبت

جویا نتوان   یافت    برای   او    کلیدی

ای مکتب توحید   تو   آموز   نهان   را

خود را کی توان یافت که از ما ببریدی

ای شمع فروزان  نما   خلقت   حق   را

روشن گشت هر جا تو تاریکی  ندیدی

ای در خوش آوا تو ای مهر خوش اقبال

مختار بدیدار   رضای    حق   شنیدی


 
 
دعا
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠
 

      پدر گفتم   چرا    دست   دعا بر          

 به سوی کیست   هر  روزت  مکرر

 

       بگفتی  زمزمه  هر گز    نفهمم           

 برای چیست   در   دل تا    بخسبم

 

         تو را با چه کسی گفت و شنود است          

دعای تو  شنیدم  کس  نبود   است

 

    تک و  تنهایی  ورو  به  سمایی           

تو را می دیدم  و    با  آن    ندایی

 

        شنیدستم     بگفتی ای  خدایی            

تو   را   دیدم  و  نشنیدم    صدایی

 

      صدای تو   شنیدم  کس   ندیدم           

صدای کس     دگر     را   ناشنیدم

 

     بخندید و بگفت ای تک پسر  را           

خدایم   ر ا نبینی    د ر  نظر    را

 

      خدا خالق و نا محتاج    ما  را           

خدا ملک   الملوک   این   جهان  را

 

               پسر اورا به هر کس ناپدید    است            

 که  اوخا لق  ما یکتا وحید    است

 

            خدا در آسمان در جان و     در سر            

خدا در  گل  و  بحر  و  بوی  عنبر

 

      به هر جا بنگری  او    آفریده            

زمین و    آسمان  یک  روز  دمیده

 

     پدر جد مرا  از    گل    زدیده             

 پدر    تک  مادری    حوا     نهیده

 

              تو حق داری بگویی کی     خدایت            

تو را از نطفه   از  مادر     زدایت

 

         بماندی چند ماهی در   قفس را           

  لب و دندان و   دست  و   سر نهد  جا

 

   نفس از روح مادر شد   زتولید           

که جسم توست  در   قالب   بنازید

 

    توانا را که خالق در رحم    را            

درون گوشت قطره  شد  به   دریا

 

          بگو جانا چه کس ماند به آن  است            

 و بتواند بسازد شکل و   جان است

 

             بدان می سازی از خلقت بدور است            

 اگر گفتی بسازم حرف   زور است

 

         که ماشینت بدون توست هیچ است           

ولی خون تو را در جسم پیچ است

 

        من این امثال   گفتم  تا  بدانی            

 فریب از کس مخور تا   می توانی

      کتابش را بخوان با تو  بگوید            

                 صدا  او   شنو  تا     دل    بروید                     


 
 
سالگرد روز معلم
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠
 

                            

طلوع نور در ظلمت بیان آورد پیمانی            

 اقرا بسم ربک را محمد راز    پنهانی

 

ستم در غفلت است اندر جهان سوزد به درگا هش                     

دوازده اردیبهشت          امروز معلم   روز  مهمانی

 

ندا می کرد خاتم را       تعلم در   جهان  پندار               

رسول خویش را مرسل به داد این   مردم زار

 

بگیرد دسته ی شمشیر بپوشد  مستمند از  زور                      

 رباید حیله ی مکار و فانی  کرد     دید  از   دور

 

بجوشد چشمه در اوطان علیه  ریشه ی  سفاک                       

 بشورد سر زمین کفر بروید    ریشه ها در خاک

 

بسوزد خود در این مسلک فروزاند  گروهی  را  

                    

 همان از بس بسوزد خویش جهان با خود  فروزد  را

 

به چشم دید وجدانش تمام سعی در کار  است                         

 به اموزش همرزمان به اینده  گرانبار   است

 

معلم هرچه در اوصاف تو نایاب نایاب  است 

                        

 معلم خود پیامبر را چو کار خویش محراب  است

 

من این روز گرامی را به استادان تبریک است 

                      

که با سعی و تلاش خویش تشویقش چو تحریک  است

 

روی در باغ جنت را چو گلها خال در خال   است  

                   

شقایق جوهرت ایران پرنک بال در بال  است

 

معلم    همچو   ناطوری  زباغ  بچه ها  ناظر 

                       

زافکار جهانخواران   نجاتم  کار  این   ماهر

 

من از لاله ی این موطن الهی حمد مسرورم

                        

  صباح و عصر در بستان به آموزشم مشغولم


 
 
یار بی وفا
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

                

  ای گلا کاشکی   آن روز تو  را   خوار    بدیدم

 

به جمالت خفته ام در باغ  و بستان  جهیدم

 

زوصال دیدن تو که چه  مشکل در  ره  است

 

بی بضاعت پا برهنه از خار و خاشاک پریدم

 

تو عجیبی تویی ای مهر خوش اقبال  وجود

 

روح    لبریز  از محبت    ای کودک  آزنویدم

 

چند ساله   در  جوار  لاله  های  این  وطن

 

در      بهشت  جاودانه  من  تنهایی  دویدم

 

ای پدر صد  رحمتت تا شاد  باشی  در  سفر

 

هیبت و ذوق ومحبت با صبر و ایمانم خریدم


 
 
گهر نایاب
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

  

ای   گهر   نایاب    دست  چوپان   فتادی

 

ای زینتی چون مهتاب دست الطاف نهادی

 

در شبان شاد زوصف دیدنت معلوم است

 

در کجا   می یابمت  محراب   مادر  زادی

 

در وصال دیدنت ای مهر خوش اقبال  من

 

دور شد راه وصالت غمگینم و تو   شادی

 

چهره ی باز گلی از هر سو به یادت هستم

 

شب و روزم  می نگارم  آنچه  یادم  دادی

 

می پریدم چون شبح تیری بخورد  این  قلب  من

 

قلب   مخدوشم  بداند  چهچهه    در  بادی

 


 
 
دیوار آرزو
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

                                              

  در به در گشته دلم کلبه خرابی  داشته          

 از هم و قصه پر شده ویلای خاری کاشته

 

   کی تواند     ماند با این درد     بی  آزار  او           

 هر که بیند دید     منهم   آدمی   پنداشته

 

  یار و یاران در سفر     تا کی    بمانند جانا           

 گر بدانی جان من دل را به   دیدار  باخته

 

  ارزو دارد که بعد از دیدنش    می جوید           

  آرزو دیوار    ماند  دل  من    می ساخته

 

از فراق دوست هرگز راحتی در خواب  نیست                    

 خواب من خواب خیال   از  لشکری   می تاخته

 

مونسی هر گز ندارم دل من رنجیده  است                  

دل بنالد  ناله اش  کاخ و  بهشتی  باخته

 

کاش بی دل بوده ام رفتی برو ای در جفا                   

 بی خیالم از تو  چون  یار  بزرگی  یافته


 
 
محتکران بد نام
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

                                             

این جهان    تا کی  بماند  دست  این  محتکران

می سپارند     قیمتی    بی   رحم   آن   دلالان

چرخ  افلاک  وطن     می گشت    دنبال   صفا

پیر عاجز شیخ ناقض ای امان از   این   زمان

ای باغبانان میوه را در فصل گرما در ره است

 

می سوزد آن دست عطا با  کثرت   فقر   جهان

از یک طرف ایران ما مهجور از جنگ و   جدل

از یک طرف تجارها    می مکند  خون  مردمان

دین و شهامت در ره بهبود گشتن این    وطن

باد شدید وزیدن و در غار  ماندن   مورچگان

 

هر بار که دست صفا با دشمن خود   داده ایم

خاری به دست ما زده این عادتی از دیو جان

دستی به سوی مرحمت  بگرفته ایم   در  کیل  است

سوزید مهر این عطا    انگشت  ما  در  هر  زمان

صبر را در پیشه کن ای مسلم  و ای   محترم

هر شیر گم گشته عجب تا  سالها  ماند  نهان


 
 
گل پژمرده
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

                                         

    ای دلا در باغها چندین  گل  روییده  است          

خواب بودی خار گل ببریده  و بوییده است

 

         آن گلی را که جسته ای خاران  آن  برنده             

لیک آن گلهای رنگارنگ  در   بهتان  است

 

         صاحب گلها دعوتش تکرار  کرده  بارها               

 تو چرا در ظلمتی بد شانس کم  ازار  است

 

         گل تو در روز روشن پژمرده  وبی  مزه              

 ای بسا درهم نگو شمشیر زبان اختر است

 

 همچو خفاشان ظلمت می زند  د ر این  و  آن                   

  گر ز عاداتش بگویم همگان در رفته است

 

ظاهرش گل با وصلش هیچ   نقصی  گر  نبود                      

 نقص خود در باطن و  نشناخت  آن  گفتار  است

 

مرده را کی بتواند بار دیگر  زنده   شد                   

 گل که از باغ بچیدی باز گشتن مشکل است

 

حال که در کوله بارت سال 30در وجمع است                    

  رو به گلها بسپاری که مزاج  عزت  است

 


 
 
سرود ارتش
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

 

ارتش      ایران                 ای حامی  ما

ای نور   روشن                 ای روح زیبا

 

بیدار      باشی                  هر روز تاریک

شمعت   فروزد                  در  کلبه  نیک

 

تو     استواری                  پیرو  امامی

در      انتظارم                  پاینده باشی

 

ای     پاسدارم                   شیر بسیجی

تو شب نخوابی                  به خاطر ما

 

آسوده   مانیم                    واسایش ما

پیروز   باشی                    ای نور دلها

وقتی  شنیدیم                    آن نام  زیبا

 


 
 
سرود ایران وطن ما
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

 

پیروز    باشی                   ایران       اسلام

با  هوش  باشد                  فرزند        قران

از کوه ودشتت                   تا    نهر   هایت

از باغ و گلشن                   نیزار       هایت

ما   بچه  های                   خوب و قشنگیم

 

بیدار   هستیم                    از عار و ننگیم

با  کافران  را                    آماده    جنگیم

بر دشمن  ما                    توپیم    تفنگیم

از هر کجایت                     شیران  هستیم

چون نخلهایت                   قامت    بلندیم

 

در   آسمانت                     قرقی  بچنگیم

در    آبهایت                     مثل   نهنگیم

خون  چکیده                     لاله به رنگیم

با رهبر   ما                      پیمان بستیم

   تا زنده ایم ما                    خدا  پرستیم       

 


 
 
ای پدر (امام خمینی ره)
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

 

 

من چه   گویم  در    جوابت  ای   پدر          

 هر چه گفتی  عاقبت شد     ای پدر

 

سالها  خونین   گذشت  در  این  دیار          

چشمه ها جاری شدند خون   و غبار

 

شهرها    ویران  و  دشتستان  مزار           

 یاد   بودی  گشته    بر  ما  ای  پد ر

 

دشمنان کشتند و دشمن کشت خویش          

 هم وطن  مهجور باز        آمد  به  پیش

 

  کفر و استکبار  زهرش  زد  به  نیش          

 هر چه گفتی   دشمنت  زد   ای  پدر

 

رحم هر گز   در عدو     موجود  نیست           

 بی مروت  شاد  نمی دانم  ز چیست

 

توپ و تانکش منهدم  تقصیر  کیست           

 لاشه لاشه در   وطن  ماند  ای پدر

 

دشت و کوهستان میهن صخره های  لاله  زار                    

 نخل و  جنگلهای   ایران   دیده بان     کارزار

     

پیرمردان در بسیج عشق بر تن   یادگار                   

 نقل قولش قصه گوید از  فتوحاتش پدر

 

با رفتنت چندین غم   در دل ما آغشته شد                  

 تا بی شمار عده ها دشمن ما آشفته شد

 

الغوث این همسایه ها ناقوص جنگش برده شد                   

 ویران    کرده   شهرهانابودی   دین     ای پدر

 

 

در مرقد اهل النبی در کربلا و در  نجف                   

 مردم بیدار خدا همه جان دادند به کف

 

گردان سید المنتظر آماده شد  بهر  هدف                  

 بیدار شو ای رهبرم ثارت  بگیر  از آن  پدر

 

متحد گشته    اجانب    این  کلاغان    سیاه                   

 واشنطن و لندن وپاریس رهبران  آن  سپاه

 

با توپ و طیاره و کشتی کوفتند دودی   سیاه                      

 کودتا   کردند    لیکن ما    که   بیداریم     پدر

 

می شود گوید که گفتی رفت شیطان    بزرگ                      

 دشمنان دین ما میدان  دادند  شیر و   گرگ

 

راست گفتی رهبرم پوشید  آن  یک   نام  ننگ                     

  از جنگ تحریر باخته جای  پناهی    کو    پدر

 

پاینده باش ایران ما    پیروز و  سر   بالایی                       

با رهبری با    مردمی  آنهم  عجب  دنیایی

 

هر گز ندیده سلطه ای همچون تو ای  اقایی                       

تا ابد باشد مقدمت   تا بشر   زنده   ای  پدر

 

شاهدش تاریخ گوید آنچه   را در   می نگارد                       

 نسل را در نسل گوید ثعلبی  جاسم  سپارد

 

پاسدار   این  وطن   بیدار  و آوا   می گمارد                        

 حی و غایب هر چه گویی از ما اطاعت ای پدر         


 
 
روز معلم
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

                                          

گلستان وطن امروز خشبوی ومعطر شد         

به از پیکار بادشمن   خوشحال  وتوانا شد

 

برای روز   محبوب   وعزیز      یار    دنیایم          

معلم آن پدر دنیا   امین  داد خواهان  شد

 

خوشا باشید ای آ قا   مبارک باد    هرروزت          

 گلستان جهانیم ما طراوت   باغداران  شد

 

بپای هم رو شویم در دشت وهرجا خار برداریم            

 تو  یی ای نوگل  محفل   قرین  دادیاران     شد

 

تاجان دربدن داری به سعی خودبکن حاصل            

 مباداریشه ی  ظلم  وتا نی    تانهانی   شد

 

 بلادم تشنه عرفان در راه سناخت  خویش              

 تا ما  رانمی یابیم پی کی دید  خالق   شد

 

بخوان از علم     ربانی    تا راه     روان   یابی               

 پیامبر گونه ای آقا اگر در امر ی  صادق  شد

 

 تویی ای غنچه ی گلها من از ترکت   عزادارم                    

 به یادم هستی شاگردم هر   روزت عیادت شد

 

من از بی تو نشد کارم که تاج ملتم  هستی                    

 شما با تازه  اموزی فردا   جای   ما در   شد

 

خلاصی از تباریکت    نمایان   گشت   در     قلبم                 

 هزاران سال تا بودی    به یاد   با   جمالت   شد

 

من از قلب    نمایانم    به همکاران   تبریک است                

  مبادا هدیه ای دادم همین   اشعار   پیغام   شد

 

تو ای همکار دانایم برای   خویش    میزانی                 

 به قدر کار در تعلیم نگو    دیوار  و  بنا   شد

 

برای نسل فردایم بکن     سعی   تلاشت    را                    

 به افزونی رود در ذهن تدریست  خدایی   شد

 

برای روز پایانی که     خود در  عالمی   داری                     

 حقوق خود در ان عالم طلب از    دادیاران  شد

 

 

  

          

 


 
 
اومدی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

 

 در کنارم نشستی

   نوازشت دادم

   گیره ی سرت باز است

 موهای سرت ازاد

   ناگاه صدای یک نفس از درونت شنیدم

 صدای ناله و فریاد دلت بود

 میگفت ازادم کن

 دورتادورم نرده های اهنی

 ایستادم و به سویش شتافتم

 میله های زندان را شکستم

  گریه کردم

 از خوشحالی

 در جایش گذاستم

   بعد ندایی از اطراف مرا کشانید

  با دو دستم

 یواش لمس کردم

     اب از چشمشان امد

 انها را بوسیدم

  بعدحرکتی را از نزدیک جلب نظرم شد

 خدایا صدای کیست

 ان صدای کسی است که در سه سال به راحتی اب حیات نخورده

 و برگ و غنچه نداشته

 و از تشنگی ریشه هایش سست شده

 امدم و بر سر دارش نشستم

      اشک از چشم افتاد

 با یه اشک تنومند شد

دستی به سرش کشیدم

 موهای ژولیده داره

  : خلاصه بیدارش کردم

 گفتم اینجا دیگه بهشت است

 و این هم میوه های ان

 هر چه هوس کردی بردار

 همه مال خودت هست

 از انگور تا توت تا موز

   با ندایم زنده شد و گفت

 من هم همراهت میام

 به دیار موزهای بلند و لذیذ

 به دیار باغ های زیبایی

 او را کشاندم

 و در جایی گذاشتم

 و برگشتم

 محبوبم را دیدم

 که از خواب زیبایی بیدار شده است

 از او برسیدم

 توی    گفت اری منم

 منی که با تو من ها می شویم

 دنبالت گشتم

 و دنبالم  بودی

 چون سایه

 او بیدار شده است از خواب پریشانی

 اسمش گفتم

 با ان لبخند دلفریبش گفت

 سمیه

 او را شناختم

 مثل اینکه ان را

 در دنیای دیگر دیده بودم

 دلها اشنا

 و جسمها خوشحال

 بغلش کردم

 یه لحظه نگذشت که

 ساقه ی گلی پر پر شده از زمین قد علم کرده

و چندین ساقه د یگر به دنبال ان

 تا بیدارش کردم

 و با اسم صداش کردم

 سمیه هم متوجه شد که در خونه ای از سبزه زار قرار گرفتیم

 و ساقه های گلها برایمان تخت

 او را در مامن بغل کردم

 هم دلش ناز بود و همه جاش اشناست

  خواستم جرعه ای بکشم

و از نفسش بخورم

 لیک کلاغی امد و غار غار کرد

 سر بالا بردم

 تا با نگاهی تیز او را دور کردم

  و هر دو بیهوش شدیم

 تا ساعتی بعد که بیدار شدیم

 فهمیدیم بوسه ما یک سال طول کشید

                       دست به دست دادیم و راهی زندگی عشق شدیم


 
 
آ آه یبویه /بابای من
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

                                            

  الدهر ظالم غفل   جانه   و  شتنه                 

او حرگ بیت الملفینه   و  شتنه

 نبت رمحه ابچله او مرمر و شتنه               

او بگینه اخلاف عینک بل اذیه

 

آه یبویه ویلاه ذیچ امحبتک     ویلاه یا    ملگاتک

 

نتمنه دارک بلگلب یا هل گلب چاوینهن ضحچاتک

 

خالی بگت دار العزاء بس  بل   صور   شوفاتک

 

الیذکر   حبیبه  ابهل   وکت   یتحیر  ابگعداتک

 

چلمه   ولو  تنطق  سهل   احجارات   مفتراتک

 

انحب او بس حادی الضعن

و اضغط علی احلامی الگبل ایراونی بس نظراتک

 

انهت ابنهته ابکل جهد

 

امچفن یبویه او بل گبر

 

 ا بصخر او حجر و اترابه

 

رادت الخالق من یحب عبده یطع بسماتک

 

ویلاه یا وملگاتک      ویلاه یا ضحچاتک

   

ویلاه یا گعداتک       ویلاه یا نظراتک

 

آیبویه        آیبویه 

        

  والحسف مرمرنی ترا

   

 ماوفیت کل ما فاتک

 

مندوم واعذرنی ترا ما ناسی احچایاتک

 

انت العزیز البلگلب مدفونه تعلیماتک

 

سامحنی وکت الموزمه لو قصرت

 

منک یبویه  کل    کراهه  ماشفت

انته  الاستاد   ابمکتبک   اتعلمت

 

ما شفت بل عالم ابد من هل فکروالایثار

 

یشهد لک الفلم الذی باقی الک بل تذکار

 

موانه احبک یا بدر  کل الربع تفدالک

 

ویلاه یا ملگاتک ویلاه یا ضحچاتک

 

معنی شعر فوق :طبق در خواست بعضی از دوستان این شعر عربی از سروده این جانب با نام (آه بابای) خوبم به همه بابا دوستان تقدیم می نمایم.

اه بابا جونم اخ بابای خوبم

زمانه بی وعده امد و تار و مارمان کرد

دار و ندارمان را متلاشی

نیزه کراهتش را در کلیه هایم نشانه داد

بابای خوبم بدون شما زندگی بیهوده است

اه بابای خوبم هیچ مهری چو مهرت ندیده ام

آن روی خندان و خوشامد گویی تان

ارزوی کلبه ی دلت کردم

و چند لحظه ای در کنارت بشینم

مرا بخندون

لیکن خانه از وجودت خالی شده

فقط تصویرت در ان اویخته  ای جان جانان

تو الگوی عشق عاشقان شدی

تو الگوی جان باختگانی ای عزیز

یک کلمه بگو چرا این همه سکوت

صدایم گرفته شد دور قبرت سنگ اویخته است

ناله زیادی نموده ام

هیچکس صدایم را نشنید

به ذهنم فشار اورده ام

تا شاید صحنه ای از گذشته را تصور نمایم

اه از ته دل می گویم

در کفنی  در درون قبری   با سنگ و خاک واین دنیای بی وفا

خواسته ی ان خالق است

اگر کسی بطلبد

به خاطر مهرورزیت تو را خواند

اه ان خوشامدگوییت       اه ان خنده هایت

اه ان نشستن و داستان گوییت

و اه ان نگاه مهربانه بودنت

اه بابایم   اه بابایم

پشیمانی خیلی ازارم داده

به وعدهایی که گفتی  و وفا نکردم

خیلی پشیمانم مرا ببخشای

پند های شما هنوز در خاطرم هست

فراموش نکرده ام

تو از همه عزیز تری و در دلم جای داری

مرا ببخش وقت جان کندنت و کوچ کردنت

اگر مقصر بودم

ای بابای خوبم ازت هیچ کراهتی در عمرم ندیدم

ای استاد از مکتبت خیلی چیزها اموختم

ایثار و فکرت در جهان همانند نداره

شاهدش فیلمی (بلمی به سوی ساحل) که از خودت به یادگار گذاشته ای

فقط من خاطر خواهتو نیستم ای ماه نو

دوستان جان فدا

اه به ان خوشامدگویی     اه به ان خنده های زیبایت

 

دوستان عزیز: ببخشید ناراحتتان کردم اما حق بدید بابای منه انشا ال...به اندازه ناراحتی شما خداوند خوشی را بهتون هدیه بده همین حالا  با تشکر از همه دوستان

جاسم ثعلبی

 


 
 
محاوره ی دو یار 2
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

 

محاوره دو یار (2)

سلام بی کلام مرا به خاطر بسپارید

من همان اشکم

همان اشباح

که روز و شب در کنارت لنگر انداخته ام

من همانم

مانند قفسه ی سینه از قلبت پاسداری کردم

من همانم

من زنده ام

من درک کن

مثل یه لبه ی تیغ نازکم

خیلی نازکتر

لبه ی تیغی که با پای اهریمنت بارها شکسته ای

من همانم

موجودی غم کشیده

یه ذره محبت ندیدی و نچشیده

دوست دارم همه در قلبم باشند

مثل یه پدری مهربان

مثل یه درختی که در فصلش شاخه گسترانیده

مثل یه بلبلی خوش صدا

و یه گلی خوش بو

و فریالی خمیده

من درک کن

جسدم مانند یک کشتی در اب غرق شده

از سالهای سال

همه جاش می ناله

همه جاش آب گرفته

من مانده ام اینچنین

یاوری نیست در جهان

وفایی نیست در این میان

مانده ام با هزار درد و تنهایی

با هزار اشک و غمخواری

با نا امیدی زور زدم

تا شاید روزنه ای باز شود برای رهایی

من مانده ام علیل روزگار

علیل افعال فریالهای جدایی

علیل گفتارهای چون تیر خلاص

همه به قلبم خوردند

مبارکم باشد

با اید زندگی

با این مردن

روحم محتاج ترحم هست

الفاتحه من قبلها الصلوات

علی قبور الهالکین

غیر از آن سودی نمی رسد به حزین

لکم الف تحیه

و لنا العزت و الممات

فی امان الله یا ربات الطغات

ثعلبی

 

 

 

 

 

 

نامه ی جدایی

یارا کوچ کردی از سالهای قبل

بی انکه درکم کنی

رفتی و با رفتنت

به دلم زخم انداختی

تو رفتی و خوشی ها رفت

دور شدی و چراغ ارزوها خاموش

دل کندی و دلها پریشونت شدند

مسلکت دور از تعقل

روز ها و سالها در انتظارت نشستم

ولیکن عشقت سرد بیمار شده

بعد از سالها دوری تو دریافتم

تو بی وفایی

و زمان داره انتقامش می گیره

ستاره ات روز به روز کم  نورمی شود

ان دیگر در سرزمین ما بی نور است

به خاطر حرف شنوی حسودان

به خاطر وحشت دشمنان

به خاطر ترس از دانشگاه زندگی

تو الفرار و من مانده ام تنها

روی تک پای صبر ایستاده ام

بگو چه کنم

همه حیران از این  خیال بافی ات

در حق کسی که مستحقش نیست

دیگر فرصتی باقی نماند

به اخر خط رسیدم

جدایی را پسندیدم

دیگر فصلش رسید

گل عشقمان پژمرده شد

جای تو از دل کنده شد

نمامان اطرافت ساقه های مودت را بیرحمانه بریدند

وتو در خواب هستی

و بی خیال

و نذر میدی بی سوال

از دید من حرام است نه حلال

همین ها کلبه ی عشقمان را اتش زدند

هر که بوده و هر کجا

انچه به سر ما آورده خواهد دید

انچه عسل را یتیم کرده یتیمی را خواهد چشید

چون رسالت او ست که گفت:(ادعونی استجب لکم دعاکم)

عسلم از زنبور هایشان نمی ریزد

عسل آنها بی مزه است

و حکم نهایی دست احسن الحاکمین است

لعنت خدا بر حاسدین و ناظرین

لعنت بر انهایی که عسلمان را یتیم کردند

و تو را به دام طمع خودشان کشاندند

با تفکراتی پوچ و بیهوده

از مغز های خراب و پوسیده

راه وصال ما کم کم قطع می شود

بجنب و گر نه در اتشکده ی غفلت انها خواهی سوخت

تا ابد

رستگارم

 


 
 
محاوره ی دو یار
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

 

محاوره ی دو یار (1)

دردی مهیب قلب مرا می سوزاند

او از من دور گشته

مرا در گوشه ای شکسته رها کرده

قلبی پر از اندوه و غم الود

از فراق یار

قلبی پر از آشوب و سراسیمه

در گوشه ای از اتاق عشق خزیدم

غم دوریدرد را به چشمانم رسانده

حلقه های اشک یکی پس از دیگری

از گونه هایم می بارید

غمی جانسوز اشک هم ترمیمش نمی کند

قلب کوچک من طاقت جدایی ندارد

چشمان بی روح من

از اشک و ناله های شبانه

کم سو شده اند

اندوه مرا در بر گرفته

درد مرا رها نمی کند

شانه هایم خمیده از روزگار

گاه در رویا می روم

گاه می خندم

گاه می گریم

گاه هستم گاه نیستم

پری چهره از دور نزدیکم می شود

چشمانم خیره به او بی کلام می نگرد

اری من او را می شناسم

بی انکه او را دیده باشم

دیگر چشمانم نمی گریند

شادی عجیبی مرا در گرفته

اندامم بی حرکت

فقط طپش قلب را می شنوم

سروده فریال منصوری و جاسم ثعلبی

 

 

 

 

 

 

 

محاوره دو یار (2)

سلام بی کلام مرا به خاطر بسپارید

من همان اشکم

همان اشباح

که روز و شب در کنارت لنگر انداخته ام

من همانم

مانند قفسه ی سینه از قلبت پاسداری کردم

من همانم

من زنده ام

من درک کن

مثل یه لبه ی تیغ نازکم

خیلی نازکتر

لبه ی تیغی که با پای اهریمنت بارها شکسته ای

من همانم

موجودی غم کشیده

یه ذره محبت ندیدی و نچشیده

دوست دارم همه در قلبم باشند


 
 
اینه ی زندگی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

 

آینه ی زندگی

گرد و غبار پیری در صورتم نشسته

ان صورت قشنگم مثل گلی پژمرده

گل های روز باغچه دیگه صفا ندارد

مثل قدیمای من شوق و توان ندارند

دیگه جوانی گذشته

یادش بخیر جوانی

ان روزها بی برگشتند

اینه توی تاغچه مان

چروکهای چهر مو هی به رخم می کشد

داد می زنه حروم شده

جوانی هم تموم شده

عصای پیش تختم و چه حاشیه هایی داره

عکس سر یه شیره

سه تیری توی قلبش

اون هم داره می میره

هم پای لرزان من

روی زمین گذاشتم

هم پای جسم خود را روی عصا بدادم

میرم کنار ایون

خیره میشم به اسمون

امشب پر از ستارست

ستاره های پر نور

هوا چقدر لطیفه

بهار امده از دور

فصل قشنگ گلها

 

کودکی و جوانی

میره از کف دستها

مثل بهار زیبا

مسافر شهر ما

صبح که از راه رسیده

خورشید کنارم دیده

نه خورشید و نه از ماه

این همه عمر شد تباه

 

جاسم ثعلبی و فریال منصوری


 
 
ویترین گلها
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

 

نور خورشید از روزنه ی پنجره تابیده بود

گرمای ملایمی بر صورت خود احساس کردم

و ان را نوازش دادم

موهای طلایی اش را در دستانه خود گرفته بودم

من پشت ان ویترینه زیبا ایستاده بودم

و در رویاهای خود فرو رفتم

ارام در رختخواب خود خزیدم

از نیمه های شب گذشته بود

دیگر گلی را برای فروش نداشتم

و لیکن چشمان من انجا جا مانده بود

جسم من از انجا دور می گشت

قلبم را بر سینه ی خود فشردم

و از انجا دور گشتم

گل هایی که برای فروش اورده بودم

لحظاتی به تماشای ان ایستادند

خود را به رهگذران عرضه می کرد

عروسک زیبا با گیسوان طلایی

همه را مجذوب خود ساخته است

 


 
 
باران عشق
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

 

باران همچو اشک از گونه هایم لغزید

لغزشی بی رحمانه

از دور دست ها

دیگر او را کنار خود نیافتم

اری او رفته بود

رفتن بی برگشت

من ماندم و دیوارها ی سرد و خموش

که از هر سو مرا به خود می فشارند

قلب تنهای من ماند وچشم های غم بارم

در صدایم غم فریاد می کشید

فریادی مرگبار

بی صداتر از فریاد

چشم هایم نیمه جان برساحل قلبش نشست

ساحلی پر خروش و متلاطم

هر موجش شلاق وار بر جسم من می کوبید

قلب من قبرستان چشم های او شده بود

هر گز از فشار عشقش ننالیدم

دوست داشتم هم وغمش بر دوشم بار بزنم

او خوش و سرحال

. من سرکشش بودم

نمی دانست که در قلب من است

ولی می دانم در خواب وخیالم

اسوده باش ای گل بی خوارم

هر کجا باشی

همیشه در حسرت داشتنت به تو می مگریستم ای زیبا ترین مخلوق خاکی

سروده فریال منصوری و جاسم ثعلبی


 
 
کلاغ دم سیاه
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

بین خواب و بیداری

در سپیده ی صبح بهاری

عندلیبی پر پر کنان

بالای صخره ی زمان

گوشم به نجوایش بود

صدای بسیار دلنشینی دارد

بالای یکی از درختهای باغمان

باغی که درخت انگور روی گلها پیچ خورده است

با صدایش سفری رفته ام

سفری به درون دلها

به دل آسمانها

به قعر دریاها

به ته زمین

با تبسم موج دریا شاد

و با صدای وزوز بادها فریاد

شبحی از دور مشهود

کلاغی بود و معبود

کلاغی خوش خبر

با دم سیاهش اشاره

با غار غار کردنش صحبت

مرکبش غرق

و با زبان بی زبانی گفت

به کجا شتابانی ای رفیق

گفتم دنبال عجایب

گفت خودت گم گشته ای

برگرد عجایب همه جا هست

هر شهری هر دیاری

اسمان و زمینت

دریای امینت

همه معجزه است

جل الخالق

پرخاش کرد

با صدایش بیدار شدم

تا چشم گشودم

به آسمان

رنگین کمان سایه زده

در درونش ابرها غلتیده

برف و باران چون در چسبیده

الهی این جمال از زینت وجودت تابیده

خدایا راه صراط از دغل ها شوریده

دلهای ما را به وصال تو کشانیده

از لطف رحمتت محروم نگردیده

ما را در جنت فردوس رهاییده

الهی خواب و بیداری عشق است

و خوراک و پوشاک مشق است

و عیش و نوش مشک است

پر وخالی بودنش هیچ است

اصل ذات وجود ت که در درون رازهاست شرط است

 

 


 
 
راز دل
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

 

ای دلا گفتم که من از این جهان بی خبرم               

خون و دل می خورده ام سی سال و سه در سفرم

 

در سفر هستم ندانم کشتی عمرم     کدام               

 در چه جایی در چه روزی عاقبت قبرم بکام

 

نوش عفت با کرامت با شهامت   باشدم                 

گویم اندر حب نباشد دولتی    ناباشدم

 

     گفت نادانی که شیر اواره شد     دشت   عراق                     

 از وطن  مهجور  و نازد    از    فراق

 

پس       دلش    نالان و   اهش    داغ    داغ                       

خون      دل   در   کتری    صبرش   اجاق

 

یا    امینی   در  سیه  شب   دور   دور                

 درهم    و  دینار   و   نان   شب   به   زور

 

جامه  نو  پوسیده    از  پشه  و  مور                

 در خرابه   دور     می زد      همچو   کور

 

یا  شفیعی  در  مکانی      چون   طبیب                 

 در       مداوا     کردن      دلها       غریب

 

نصف  شب  بیدا ر از اشک   و    نهیب                 

 شکم  خالی     فکر      عالی    این   عجیب

 

یا   جوانی   دل بداد   انسوی       یار                  

روز  وشب   بیدار   و       فکرش  در   مزاز

 

ساعت    خوابش   بگرید   زار و  زار                 

 باد      زد  بی      اطلاعی      از      غبار

 

دل   خوشی  داری   جوانی   ای غلام                  

 خوش  به  حالت  داده ای  این  یک     پیام‍‍

 

تن   سلامت   با    امان    و   احترام                   

 زیست  داری  با  درود  و   صد       سلام

 

راز دل گفتی و   این دنیا   شر  است                   

 راز خود  با    دیگری   گفتن    پر     است

 

دل بساز با این   غمت    ازاد    باش                   

 ثعلبی     در   ان    جهان    اسوده   باش

 

از کرامت غیرت و   چشم و   خراش                   

 صبر     ایوب     زمان      شالوده     باش

 

                  


 
 
ایستادگی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

  

  من زلالم من دلیرم من اسیر روزگارم  

                 

من امیرم من غریبم من دلیر و دیدبانم

 

 

     من در ان دشت انتظار ابسیری دارم ای  دل

                        

   اب از رودی روا شد پا برهنه رهروانم

 

 

   می گریزد از پی من می دویدم از فلک را 

 

   عمری از جان فنا شد رو زدم چون مهربانم

 

 

با تو دارم همنشینی ای عزیز جان هر جان 

                         

بی تو ما هیچ دریغا سیل می زد دیدگانم

 

 

بس در این دریای جوشان ابش امد همچو کوهان

                       

 کوه حال اغشته گشته از ندای قطره هایم

 

 

کاشت ان گل باغبانی از نزیف قطره خون

 

   انچه صیاد زده تیری به قلب ارمانم

 

 

من صبور و من مقاوم از دهر هر گز ننالم 

                         

 ناله ای از بستگانم از زبانم از در نمازم

 

 

من همان سرو درختم استوار و هوشیارم

                          

  من همان شیر درنده با مصایب سازگارم

 

 

کاش برگشتی شود از سختی ایام را

                     

جان من برگشت دارد ذره ی خاک جهانم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
فلسطین
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

                                         

                                        

          در    میان   مزارع       زیتون                   

      درختی نشان بگرفت و بر  زمین   فتاد

 

                  گویا که چه شد از ریشه ی  آن                   

  یا قدر بداد   و   سر   بالا     نهاد

 

                     ای فلسطین   قبله ی  مسلمانان                   

 بیت المقدس از مناره ها کن فریاد

 

               انتفاضه   ادامه       یابد     تا                    

سر زمین   قبله ی   نخست   آباد

 

                   با سنگ و چماق و جان وایمان                    

بشتاب  به   جنگ   همچنان   باد

 

                 انتظار تا کی در   همه   قرون                     

 چفییه ی مهرت  کفن   بماند   یاد

 

                   دست در دست هم دهید   اتحاد                     

دست   صهیونیست    بریده    باد

 

                        این همه مردمان خموش    از   حق                  

  دل ما با  شما  در   انتظار   جهاد

 

                     قسم به پاکی دلهای غمگین بچه ها                    

            بر دشمنان ستیز کن و آزاد کن    این   بلاد    


 
 
عقربی تو
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

عقربی تو

عقربی در روز روشن

نیش می زد دل گناهان

 

عندلیب عشق آید سوی یاران

از تو خواهد

کار تو

 

این ظالمانه

از پشت خنجر می زنی این هم بهانه

 

گو چرا این دل محروم  به آتش زده ای

وآنگهی با  تیر  نگاهت کشته ای

 

رسوا کنی  این  نوجوان تازه  غم  دنیا   چشیده

 

پس چه دیده

دیده ات مستش کشیده

حاضر است با روح پاکش

 

زیر پای تو بریزه

تو چه خواهی

ای که دیو این زمانه

 

ای ستمکار

ای آتش سوز نشانه

عقربی تو

من که هرگز ایمنی از تو ندارم

گر چه با من گرم باشی

سوی قبرستان نخواهم

سوی تاریکی پناهم

آن خدایم  او خدایم  در نگاهم


 
 
هر که خندید از این کهکهه ها
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

لب گشا دنیای تو رنگین است

روز وشب در یاد عزرائیل است

دل به تاریکی زدی ای محشر آدم نما

عادت خود بگذر ترس از آن واین است

خوی خود در عائله باشد ملاک خویش را

حیف باشد که بماند رسم بد در دین است

کودک از یادنبرد اخلاق و ارث والدین

یار باش آزاد باش ور روی خود مسکین است

پس کی نظر افکنده ای در روزگار تلخ خود

محشور بد خواه نباش ای در گذرشاهین

زنده دلی و مهربانی ومومن و با خوی خوش

که در این حجره نماند لفظها زرین است

هر قدر در این جهانت شاد باشی از زمان

روزها بگذشت و پیری می رسد مسکین است

آنقدر شاه مدان چون فبل از این هم بودند

ملک و ثروت مال و جاه باقی نماند طین است


 
 
وصیّت لقمان حکیم به فرزندش
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

 

لقمان حکیم پسر خود را وصیت کرد که ایجان فرزند هزار کلمه حکمت آموختم

 

و از آن چهارصد اختیار کردم و از چهارصد چهل   اختیار   کردم و   از چهل

 

هشت اختیار نمودم که در این هشت کلمه جمیع حکمتها جمع است.

 

1)  دوچیز را فراموش مکن :خدا را و مرگ را.

 

2)  دو چیز را فراموش کن : نیکی به کسی که می کنی و بدی که کسی به تو کرد.

 

 

3)  چون در مجلسی داخل شوی، زبان خود را نگاه دار.

 

4)  چون به خانه ی مردم داخل شدی، چشم خود را نگاه دار.

 

 

5)  چون بر سر سفره مردم حاضر شدی، شکم خود را نگاه دار.

 

6)  چون به نماز مشغول کردی ،دل خود را نگاه دار.

 

 

لقمان حکیم مرد دانا            وصیّت کرد فرزند توانا       بدو گفت  ای پسر

گوشت فرا باش        هزار از حکمت آموزند من باش       از اینها  چهارصد

 را اختیارم          واز آن چهارصد چهل بر دوش دارم        چهل  از  هشت

 ماند کل جمیع است      وصیّت می کنم خوانی بلیغ است          یکی دو چیز

را هرگز مکن آه      خدا را مرگ مسپارش به فردا       و دیگر جفتکی را یاد

 بسپار         اگر نیکی کنی و بد زار و بی زار             و  دیگر  چون  به

مجلس می روی تو      زبان خود نگه دار از بد و خو          و چونکه داخل

 خانه شوی یار      مواظب باش چشم خود نگه دار       و چون بر سفره ی

مردم نشینی    شکم پررو نباش ای نازنینی          و اگر در راز با الله بودی

 دل خود گیر تا عایدت سودی                      خدا رحمت کند لقمان بیانی 

 گذاشت این رونوشت تا تو بخوانی.

 

 

 

 


 
 
خلاصه ای از دوران زندگی شاعر
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
 

     در سال 1340 در روستای عمه از توابع شهرستان دشت ازادگان چشم به جهان گشود پدرش کشاورز است، دوران تحصیلات ابتدایی در همانجا سپری کرد، تنها مشوق او پدرش می باشد .

     به علت نداشتن دوره ی راهنمایی در روستا به کمک والدین به شهر سوسنگرد فرستاده تا اینکه دوران راهنمایی و تا دوم دبیرستان با موفقیت به پایان رسانید.

    در دوره ی دوم دبیرستان جرقه ی انقلاب به رهبری امام خمینی رحمة ا...علیه زده شد و همزمان با پیروزی انقلاب جنگ تحمیلی هم آغاز گردید.

    به علت خط مقدم بودن منطقه و یورش سریع دشمن شش ماه با خانواده تحت اسارت در روستای مذکور سپری شد به علت پایبند بودن خود و خانواده به انقلاب و امام مورد آزار و اذیت دشمن قرار گرفته و شدیدا تحت نظر ستون پنجم دشمن قرار گرفته شد.

    به هنگام آزاد سازی شهر بستان از طریق روستا های مچریه و کسر به شهر بستان مهاجرت و از آنجا با کمک سپاه پاسداران و نیروهای امدادی به شهر اهواز و سپس به شهرک فجر از توابع شهرستان رامهرمزبا خانواده منتقل شده در این مهاجرت دار و ندار خانواده که شامل اثاث منزل و احشام  و متعلقات دیگر .... جا مانده است.

    پدرش (شنافی ثعلبی) جهت وفای به عهد و دادن بیعت با امام 8سال در جبهه حضور داشته و بارها زخمی و مسموم شده و در فیلمی به نام (بلمی به سوی ساحل) که به مناسبت آزادی خرمشهر تهیه گردیده در چند صحنه شرکت داشته واز دوران رزمندگی ایشان به یادگاری گذاشته است.

    برادران شاعر خود که شاعر محلی و زبان عربی بودند به نام های عبد الله ثعلبی در جبهه مجروح شده و جعفر ثعلبی به علت بیماری نتوانسته حضورش در خدمت به وطن اعلان نماید.

    شاعر دوران سوم دبیرستان را در اهواز در رشته ی فرهنگ و ادب تکمیل کرده و چون پدر و برادران آن شعر می سرودند به شعرو شاعری علاقه مند شده و مرتبا اشعای به زبان فارسی و عربی در دفاتر یادداشت ایشان دیده و محقوظ می گردد.

   بعد از فارغ التحصیل در سال 62 به همراه پدرش فی سبیل الله در بسیج سپاه شرکت و با رسیدن به سن قانونی دوران خدمت مقدس سربازی را در اروند رود از توابع شهرستان آبادان در ژاندار مری در جبهه ها حضور پیدا کرده و در آنجا به تدریس بی سوادان و آموزش سلاح های سنگین مشغول شده است .

    به علت آتش بارهای دشمن مجروح و سپس معاف از خدمت شده است.بعد از سپری دوران سربازی تشکیل خانواده را آغاز و با سفارش پدرش شغل معلمی را انتخاب کرده و 5 سال در مناطق محروم روستایی داوطلب تدریس نموده که به قول ایشان بهترین دوران شغلی اینجانب است.

    همگام با تدریس در کنکور ضمن خدمت فرهنگیان شرکت و دوره ی کاردانی و کارشناسی رشته ی دینی و عربی پی در پی را با موفقیت طی نموده و هم اکنون در حال خدمت به وطن و میهن و فرزندان این دیار در مدارس ناحیه یک اهواز در پست های مدیریت و معاونت و مربی پرورشی و مربی هلال احمر و ستادهای تربیتی  همکاری کرده اند.

     با بالا رفتن سن، ایشان تصمیم گرفتند دفاتر اشعار سروده شده را ویرایش و جهت ارائه به مسئولین ذی نفع تکمیل گردد تا امروز چهار کتاب جهت چاپ معرفی شده که سه تای آنها شعر و یکی نگارش موضوعی است ،کتابها به شرح زیر می باشد:

1)     «گنجینه ی شعر نوای جنوب» حامل اشعار دوران میان سالی است .

2)  «نفحات الساریه نابعه من العمه والمچریه» نواهای منطقه ی سواری     ها(روستاهای عمه و مچریه و کسر و رفیع از توابع شهرستان دشت آزادگان)  که بر آمده از روستاهای عمه و مچریه. حاوی اشعار عربی محلی و دوران جوانی بوده است.

3)  « جن از دیدگاه قران وروایات و صاحبنظران » این موضوع در دوره ی کارشناسی پایان نامه ی شاعر بوده و به علت بحث در کلاس در مورد سوره ی جن و محو این مخلوقات به علت تکنولوژی جدید شاعر را واداشته که تحقیقی کلی با استفاده از منابع موجود تکمیل و تجربه نماید و در اختیار منکرین وجود این مخلوقات ظریف قرار بدهد.

4)  «اصوات الریفیه نابعه من العمه والمچریه» (صداهای روستایی بر گرفته از قریه های عمه و مچریه است). حاوی اشعار عربی محلی و دوران میانسالی و به مناسبت ها سروده است. این کتاب چاپ شده است

5) کتاب حاضر به نام «طنین شب های کارون» حاوی اشعار حضور در جبهه و مسائل دیگر است .

6) کتاب اوای کرخه

7) کتاب نوای کارون

8) کتاب نوای زندگی

9) کتاب غرش کرخه و کارون

10) کتاب نگاه رستگار

11) کتاب فرشته ی جنوب

12 کتاب دیوان الثعالبی شعر به زبان عربی

13) کتاب گذر گاه طوفانی

14) کتاب نم نم باران

15) کتاب الامثال و الحکم در حال جمع اوری مطالب ان می باشم

16)کتاب سوالف و حزورات مجالس اهلنه : این کتاب حاوی داستان و چیستان به زبان عربی می باشد.

 

 

    شاعر از شاخه ی بیت حسان از طوایف سواری ها ی بیت اعواجه وسر پرست خانواده بیت حسان است و دوست دارد اخلاق حسنه و کمک به فقرا و یاری مستضعفان و پرورش علم اخلاق و محو بیسوادی  را به شاگردانش یاد بدهد .

    همانطور که می دانید عرب های خوزستان از مجموعه ی چندین طایفه تشکیل گردیده که بعضی از آنها ریشه ی عمیقی دارند .سواری ها سه شاخه ی بزرگ هستند .

1)بیت اعواجه     

2)بیت نصر

3)البوناهی

   قبل از جنگ در دشت آزادگان در اطراف محورهای هور الحویزه  سکونت دارند و شغل آنها کشاورزی و دامپروری و تجارت است.

   شاعر در مجالست با افراد مسن لذت می برد و تصمیم دارد داستان های خیالی وآثار درونی  این افراد که سینه به سینه به او رسیده در کتابی نگارش نماید.

   در گذشته به علت نبود ارتباطات مثل رادیو و تلویزیون مردم روستایی هر شب پیش یکی می نشستند و بعد از صرف پذیرایی داستانگویی را شروع می کنند بعضی از داستانها هفت شب متوالی طول می کشد تا گوینده آن را خاتمه می دهد.

به امید موفقیت برای همه دانشمندان و فیلسوفان و اساتید و مولفین و شعرا و کارگزاران از خداوند ارزوی موفقیت و از دوستان التماس دعاء.

 

                                                            با تشکر فراوان

 

 

 

 


 
 
گناه دل
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
 

 

              بگو ای دل چه گناهی کرده ای                

زیر نور     شمع زنده   مرده ای

         دل بگفتا من کسی دارم سراغ              

 جور شو با هم بریم در سوی باغ

           هر دو با هم سوی باغی  رفته اند           

 ناگهان  در گوشه    بلبل   جسته اند

         گفت دل ای   بلبل    شیرین   زبان           

 پس گناهم چیست      محبوب  جهان

       گفت ای دل  جان  توهیچ   اندرون            

   مشکلت سخت است جسم    بی زبون

      سوی   پروانه ببر   راحت   شوم              

 دور     میخانه      او خیمه    زنم

       گر چه محبوبی به معشوقش رسد         

من که شادم راحتم       جانم   دهد

          شمع هر گز رحم گویان   این بلا                

بیگناهم   زخمیم   پس       کو دوا

          گر بداند    بلبل   رنگین    کمان                 

 د ور میزد    ناگهان     گرد    مغان

           بس زدیگر سوختن    توبه  زدم                

  عاشقی ول کرده ام  و نالان    شدم

          دیگر آن    ایام    رفته   روزگار                  

 من    نهانم     او    بماند    یادگار

             چونکه هر شخصی مشقت  دیده است         

یا که  از دنیا  مرارت  چیده   است

         مثل جاسم باش ساقه بی گل است         

در درخت  او گل ثعلب  ول    است

 

 


 
 
دلدار
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
 

 

رفت آن دلدار و دردل حسرت رویش بماند

   همچو مویی گشتم ودر دل غم مویش بماند

          داستانی بشنو از من داشتم  وقتی  دلی           

سالها شد در فراقش  خانه وکویش بماند

 

هیچکس در زندگانش غم ندارد اینچنین           

صبح وشب بازور ونیزه بیل میزد در زمین

                بار الاها بیند این غم می کشم روز او شبم                

 هر چه دیدم از حسودان خورده ام و ناکثین

 

دریاب که از دست   بشد کار  رهی            

زان پیش که از دست تو هم این گذرد

           می خوار تو میخانه بود     کفر  و  نفاق                 

 ذکر الله که باشد صبر را   زینت  بود

 

       عاشق شب وصل یار   بگزیده  خویش           

در بهر قرار دل    غمدیده ی  خویش

  تا بوت   که    درازتر   شود بر  دوزد           

 بر دامن شب سیاهی دیده ی  خویش

 

              دوری از دوست مایه ی خون   جگر  بود                

بگذر از این قضیه که جان  در خطر  بود

    بلرزم    چون   بر  اندیشم  زهجران              

 چو گنجشکی که تر کرده   تن   خود

 

         اول   که   جمال  دلفریبت  دیدم           

وصل تو بنقد جان  ودل  بخریدم

                    می ترسیدم کز    تو  رفتم  روزی  دور                  

اینک دیدم از   آنچه  می ترسیدم

 

 

 

                    چه خوش    باشد که  بعد  از  انتظاری                   

 به امیدی  رسد   امید واری

بر    افروزد   چراغ  آشنایی               

رهایی    یابد از    داغ  جدایی

 

شد مبدل آب این جو چند بار               

 عکس ماه وعکس اختر برقرار

                  قرنها بگذشت واین قرن نویی است                        

 ماه آن ماه است و آب آن آب نیست

 

               یار بدست آر که کس بی کسی است                       

 فاقد این شیوه ی نو ابلهی است

       هر که در این عالم را زیار نیست                           

 صفر ندیده چه بسا خواب   بیست

 

چرا خانه ی عشقم زار کردی                      

چرا سر وفا غمدیده کردی

مگر جاسم نمی گیرد عذابش                       

خیال کردی دلم ویران کردی

 

یک شعر از زار کردن می سرودم                  

بدان قصد وصال تو نمودم

به دنبال کسی جویم شما را                

بفهماند دلت را من ربودم

 

کجا یارا به دیدارت بیایم                           

 گل وبلبل و پروانه بیارم

          نشستم منتظر در جای موعود                              

چه شد یارا نیامد در صفایم

 

پیامی از دلی دریافت کردم                         

و با رسوا شدن پرخاش کردم

  چه باعث شد تو را خانه به دوش است                                    

 دل غمدیده ام مجروح کردی


 
 
توصیف صحنه ی نبرد
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
 

 

آسمان صاف است و گرما می تپد بر نخلزار

توپ وتانک وجنگ بر پا می نشاند کارزار

خواب خوزستان تنها در به تابستان رسید

جستن سنگر به سنگر شدت گرما دمید

دود و خون آلود توده رقعه ای در آسمان

قهر دنیا سازشی هر گز ندارد با زمان

حال همرزمان ما را منقلب شد از لحاظ

یکی خفتن جفت جستن دیگری شد بی نماز

سوت خمپاره صدایش آسمان دیوانه کرد

موج تی ان تی به گوش ناشنو بیداد کرد

کار واجب داشتن از خوف ترس سوتها

بی غذا ماندن و سد بندی وبوی دودها

رفتن هفت عضو از کانون گرم پایگاه

رحلت یک تن شهید از نهر بلامه کجا

ما عزا داریم و نخل از ماتم یاران گریخت

آب صاف از قهر دشمن با غضب جانانه ریخت

دوستان با شور و شادی گرد ترکش می روند

هر کجا در زیر سوت هم زمانی می جهند

کالی پنجاه گه دگر حوصله ی زندن نداشت

از بس به رگبار بستنش یک عمر کم دیگر نداشت

من جوانم بیست وسه ساله شدم ریشم سفید

اگر گفتی تو چرا عمرت به این زودی رسید

کو برادر کو پدر همدرد آدم می شود

گرد یاران درسناگر  یاد یاران می رود

کو لباس تیکه تیکه  رفتگانش می رود

سوی شل کندن ثعالب زود گیر آن بیل را

داس گیر چولان بُر محکم بزن تک تیر را

تا بدانی در زمانی ما چه گلها کاشتیم

تا بگیری عبرتی به به چه درسی داشتیم

کو زخمپاره منور جنگی و دود و گرا

جاسم   فرمانده   خمپاره بزن تیر وفا


 
 
خریدار نداری
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
 

 

دیگر آن اشک شما خریدار ندارد

دیگر   آن کشتی   تو بار ندارد

دیگر آن گفت وشنود از یاد رفته

باشد آن طبع گذشته خوار گشته

باشد آن آب به دریا بر نگشته

دیگر آن گلهای مریم هردآن پژمرده گشته

یادهای   آنزمانی   خواب برده

برفهای دل نه هر گز  آب رفته

دیگر آن فاجعه ها فاش نگشته

بگذار بمانند چو میوه باد برده

دیگر آن لبهای خندان تا همیشه بسته بسته

دیگر آن چشمان آبی به خیانت شاد گشته

دیگر آن عشق و محبت پیش من ارزش نگشته

پیش من بی ارزشی جنس تو انبار بگشته

این بماند تا زمانی ابر و باران ببارد

دیگر آن زلف شما هر گز خریدار ندارد

من که هستم هر   کجایم گل که بودم

گل به دنبال پروانه جستجو را می ستودم

اگر یک چشم بمالم باز هم گل کاری سودم

باغ و بستانم فرشته عشق تو از من چه خواهد

دیگر آن اخم شما هر گز خریدار ندارد


 
 
انا لله و انا الیه راجعون
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
 

 

             ما تدری نفسٌ ماذا   تکسبُ   غداً             

و ما تدری نفسٌ بای ارضٍ تموتُ

 

        البغاء و الخلق لله العظیم  الخبیر           

  کما نجا حکیمهُ نبی موسی من الحوتُ

 

       یا ایها الانسان بدان نطفه ات اینچنین         

الضعف فی الصغری  و   البلا  تفوتُ

 

       همه خلایق یک اندازه در کوچکی نیاز          

گر دایه ای نبود  همه   در   برهوتُ

 

        ما را به شبیه خلق دگر  قدرتی  نداد         

آن خالق دانا  رمز  زندگی ذا  بجستُ

 

               الطیر و      الارباع   بعد   ولادتهما                  

یبدو بالرضاع و الجد حتی ان  یقوتُ

 

             آن مادر نالان   به  پای  ما  بنشست              

من الصغر سهراً و للبلاغ ان  بدوتُ

 

                و    لا  لک   اختیاراً   تاماً   بولادتک                  

اختیار از ذات و نظم  و  ما  سموتُ

 

               و لیس     تقطی  الانذار  فی  دنیاک               

و بالاخره    مجالاً   صحفاً  لتقدمتُ

 


 
 
ماه رمضان
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
 

 

               ماه   طاعت   ماه   نور  و   اشتیاق                             

ماه رحمت  ماه    شفقت   چلچراغ

ای که در تزکیه ی   روح  و  روان                             

 ای ربیع دل تو  ای  مونس    جان

ای    سفیر  ملقب    خواب   رمان                               

ای بهار    جنت    دین   و   جهان

تو که در گفتار رب    خیره   شدی                              

در   میان    زبده ها   چیره   شدی

ای    محمد       امتت  خیر  الامم                               

حکمت    انصار   تو   خیر   الحکم

ای علمدار دین در    فتح   الفتوح                               

 ای گشادی سفره ی رزقت به لوح

بی تو   مسکین و فقیر ازرده است                              

 بی تو شعبان و غدیر گم    گشته   است

بی تو   افاق   حکومت  خسته  شد                              

بی تو  در بانان حکمت بسته   شد

با تو عید فطر گلگون گشته  است                               

با تو روزه دار روزی    خورده   است

با تو   یاد   دوستان    و  بردگان                                

 جامه ی نو پوش دلهای     خزان

با تو کینه   دشمنی    مفقود  شد                                

با تو حب دوستان   مانوس   شد

تو که ای رابط خوی   خوب    را                                

تو که ای بوی عجب مرغوب  را

عید فطر آمد تو ای  محبوب   را                                 

 باز باز    آمد    فلاح    روح  را

آن تو ببریدی    قرین    طاعتی                                  

 طاعت    انسان   ولایت     قادتی

جامه نو پوشد پدر  مادر  رفیق                                  

دوستی همسایه ای  در هر طریق

گل بیفشان روز عید  فطر   را                                    

شاد باش   ازاد   باش  آباد   را

خوی خود با کودکان هوشیار   کن                                     

عید    عید   بچه ها  بیدار  کن

در عبادت سوی مفلوکان رسی                                   

 بار داری  کار  داری  آن  بسی

رمضان ای ماه رحمت در مکان                                   

ساختی انسان با صد   روح  و  جان

گوشت تر سنگی شود در   کوهسار                                    

 روح    تو  امال در   حب  بهار

باز ما  در     انتظار   رحمتیم                                    

سالروز گشت تو  در   نعمتیم

تو زصد دکتر شفای    طالبان                                     

تو زصد حاکم    امیر   مومنان

باز می بارید رحمت از صلات                                    

  وقت اذان غروب از هر  جهات

 

                                                

 


 
 
ابیات شعر
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

به یادت  نشینم دلا من  همیشه

به دنبال تو ام   دریا   و  بیشه

اگر  درد  دلم  را حس  نکردی

بفرما  سر ببر با داس و تیشه

 

 

از دلم پرسیده ام جایت کجاست

گفت  در  جایی  بخفتم اشناست

 

 

از درد فراق دوست  دل ناله   کشد هر دم

گر نور شبت نیکوست روزت دار زد جانم

کو  جایی   رود  تا  مرگ نادیده بگیرد او

در  بین دو کوهانت مخفی می شود از غم

 

 

به امید چنین روزی نشینم

درون   ادمی  غم را نبینم

بیا جانا   بزن  نی  در  گلستان

تورا شادی طلب  من هم حزینم

 

 

سرو  بلند  من تویی

گل  جمال  من تویی

داد  زدم  در همه جا

مشعل  دید من تویی

 

 

ادم      گشنه   خدایی   نشناسد

ان جسم نهفته  ززندان  نهراسد

چون   من تنها بسوزد همه عالم

ویران   بگردد زمن سود نکاهد

 

 

بسوزد   غمی گر چه دل  شادمان

ببند د    دری گر چه   دل میهمان

اگر دل نه میهمان است و نه اجیر

جدایی   به از  عشق  جوید امان

 

دریای   طوفانی  همیشه  تکراری  نیست

هزار و  سیصد  روز است که طوفان دیدم

از  شما   پرسیده ام   چاره   که   چیست

روز  شب   بنشسته ام   جوابی   نشنیدم

 

 

مردن و گم شدن از ماست نه از روزنه ها

دل ز اینهاست که تنهاست نه از روزنه ها

گر چه دیگر همه جا پر زجدایی  شده  بود

مشکل  از  طاقت دلهاست نه از روزنه ها

 

 

گر    عشق   نباشد   دیده ها  خاموش است

گر    دین    نباشد   ایدها   سر  پوش است

تو   کمال    هر    دو   را    در  این جهان

به   خاطر تو دلم با درد و الم همدوش است

 

 

ساختم   با هر   نتش   رقصیده ام

 

دور   می شد لیک   من چسبیده ام

خسته   شد    این   دل بی ازار من

صد  طلاق از   هر صفاتش دیده ام

 

 

نمی گیرد   جلوی   خشم طوفان

نمی خوابد      اسیر جان جانان

چو رودی  تو  به دریا می زداید

بلرزد   قلبم از   دیدت چه پنهان

 

 

هزار بار گفته ام انا احبک

و لا یوجد فی قلبی  سواک

زدوری تو نالیده ام  بارها

روحی و ما املکه تهواک

 

 

بخشکد تاج و برگ هر حسودی

چراغ   سبز   خوبیها  تو بودی

 

 

تو دل بستی و با دل کندی از ما

تو سنگی   پرت کردی یافتی ما

ولی راستش بگو با من چگونه

بکندی    یا ببستی  ریسمان را

 

 

اگر    باشی   دمم   دنیا نباشد

که بی تو سرور و زیور نباشد

جسد   بی جان  مانم در نبودت

خوشیها  پر زنند  بویت  نباشد

 

 

هزار بار چو پروانه به دورت می دویدم

یک   بار برخ روی به این  ازرده خاطر

 

 

فاطمه   را فاطمه  گوید رسول

در   نبود   مرتضی  ماند بتول

زیر     گرمای   درخش   افتاب

طالب   جاه و بهشتی را نه پول

 

 

معلم    سرور   ازادگان    است

معلم    دیدبان     عاشقان است

چو بهروزی نباشد  دیده ها کور

مبارک باد روزت  ارمان   است

 

 

شبی در خواب دیدم روی ماهش

اسیر   زلف  و گیسوی سیاهش

دلم   نابود   شد   از   دوری او

توانم   نیست تا گویم    جوابش

 

 

بیشتر  این   فاصله  ها از شماست

بردن   جان   از دلم این از بلاست

کار   پیدا  کردنت  جوید      طلاق

مسکنش دادن غریب بوسه هاست

 

بشکست    ان   کوزه ای     را که  کوزه ساز

بنشست    با   افسردگی   در   جوارش     باز

گفتا    ای   دلا   قلبم    چو  تو   شد    مفلوک

گفتا   این   از رس   توست نه از بخت و جهاز

 

 

پیش   یاران    گریه  کردن جنت   است

نزد   میشان   خنده  کردن ثروت   است

عاشقی   گر     طمعی   باشد   در   ان

عشق   پوچ  است  و نهایت محنت است

 

 

عمری بگذشت و فرسوده شدیم

خورشید   برفت  و اواره شدیم

جامه ی  حجبم درید از وعده ها

وقتش   نرسیده ؟ دیوانه  شدیم

 

 

 

 

در این روز   سعید   عید الله

مرا در خلوتی تنها     سپردند

نه فرزندی کنارم شد نه همدم

کجا رفتند و    تنهایم   نمودند

دلم لبریز گشت از دست یاران

زمان و حاسدان از من ربودند

خدایا کس ندارم جز به   فریاد

هزاران  قصه و شعری سرودند

تویی دارم و    گویم   التماست

بکن این روح تا خاکش فزودند

شنیدم  بی وفایی در میان نیست

ولیکن   جز  وفاداران   نبودند

 

 

از درد  یاران  گریه کردن  عار نیست

از دست جلاد سیلی خوردن زار نیست

زاران   باشد   که   تکراری     شود

دل   بریزد   خون  جهد  اوار   نیست

 

 

من  یه مخلوق   لطف ان خدای

من  امین روزگار وان   صفای

سعی  کردم  تا  بسازم    جنتی

تا  مصفا  میشود  باغ ان همای

 

ناشنیده    وارد    باغ    تو  گشتم

گل   ندیده    توی   گلزارت نشستم

یافتم   مقصو  د دل از    چهره ات

نی بزن من که دیگه غرق تو مستم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
واقعه ی بزرگ
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

بس واقعه ای عظیم.

چه بناهای بزرگی که به خاطر یک لغزش به سقوط رسیده.

چه امید های دور و دراز به نهایت رسیده.

چه کمال و حسن نجابت به حد اقل رسیده.

از صد در صد به یک درصد رغم زده.

چه روز غم آوری است.

ای روزگار شاهد باش برگ دیگری از تاریخ زندگانی را بر من سیاه نمودی .

دیگر آن فریبهای اولی به دلم راه نمی یابد.

دلم بس غمگین است.

آن لبخند اولی و آن شکوفایی لاله ات به مشام دلربایی ام نمی آید.

شبی در بستر مرگ بودم.

و آن قسم اولیه را ثانویه گردیدم.

و آن نجابت پلیدی که دانسته یا ندانسته گفتی پس کجاست .

و چه خبر است.

و آیا شما ؟ یا او؟

او که جوابی ندارد .

کاش بگوید و راحت زندگی کند


 
 
سرود جای رهبرم خالی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

در بهار آزادی .

در نوای آبادی.

جای رهبرم خالی(2)

ای شکوفه ی خندان .

ای دلاور ایران .

ای عزیز شهیدان.

جای رهبرم باقی(2)

تو که غنچه ی گلها.

یارا به کجا کوچید.

در محفل این شادی .

جای رهبرم خالی(2)

گلستان وطن امروز.

سرتاسر خوشی دارند.

ای شاهد دیروزی.

گلی از خار می نالید.

گویا رهبرم کوچید.

غمهای یتیمان را.

قلب هر دلیر خشکید.

در نسیم آبادی .

جای رهبرم خای(2)

یاران خدا جویان.

با ما یک زبان و دین.

از اطراف این عالم.

در این مجلس و این آیین.

برپاگشت جشنی را.

اماما یار حق جویید.

جای تو در این مجمع.

هم در خواب و بیداری .

جای رهبرم خالی(2)


 
 
کشتی نشسته بر ساحل
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

ای کشتی در ساحل رمیده

کشتی نشسته در ساحل روزگار.

خوابی عمیق و خوش خیال.

در اقیانوسها که خبری نمی آید.

صدای غرش موجها به در نمی زد.

گرد و غباری است پنهان .

صدای صیاد به گوش نمی رسد.

آزاری نیست فقط دکلهای غمگین کشتی را آزرده می کند.

آن دلی که در معشر جنین چون شیشه شکستنی است.

چون ابری خروشان.

چون آب جوشان.

تا کی بماند .

دل شکسته دهد.

ای کشتی در ساحل خمیده آن سوی دنیا صدایی می آید.

صدای غرش کوهها و برق ها.

تو را باز به دریا خواهی گشت.

با صیادان انس خواهی گرفت.

در نبود ما نبوغ خواهی کرد.

تو را به دامان اقیانوسها می کشند.

شاد و شادمان خواهی شد.

ای کشتی در ساحل روزگار.

صبور باش و بردبار.

آزاد باش و بی آزار.

با والها و نهنگ ها آسوده باش .

آنها را نگیر در تور صیادت.

آنها هم مهربانند چو ن تو.

بی آزارند ولی می خواهند زندگی کنند.

ای کشتی در ساحل رمیده به انتظار حرکت باش .


 
 
شوق درس
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

در یک کلبه ی خراب در یک وقتی از زمان.

سال شروع درس بود. سال اول مهر هفتاد بود.

چندین فرشته ی قشنگ با چهره های شاد و خندان ما را خوشامد می گفتند.

کلاس قبل ازین تاریک بود.

از محبت امروز نور باران شد.

میزها در سه ردیف . بلبلان در کلاس نوحه ی پیروزی می خواندند.

صدای دلنشین آنها محیط مدرسه را فرا گرفته .

همچون پرنده های کوچک به انتظار صید پدر و مادر ماندند.

ناگهان کلاس شور دیگری به خود گرفت.

با یک صدای بلند و هم آهنگ الصلوات کلیدور مدرسه را زینت بخشیده .

هر کدام قصه ای می گفت.

دردها فراوان.

لحظه ها گذران.

یکی از سفر و دیگری از خنده و آخری از روزگار می گویند.

کاشکی تا آخر همانجا می ماندم .

آنجا بهترین خاطره است.

خاطره بین جوانی و پیری.

هر معلمی آن را حس می کرد.

 

فرشته ها همه شادند.

چه ساده دل بودند.

چه مهربان.

آنها را همیشه تخیل می کردم.

روز شوق درس بود.

ای کاش حوصله داشتم که همه حرفهایشان را گوش می کردم.

ای کاش دلی بزرگتر داشتم.

گر عمری باقیست محبت های آنها را جبران کنم.

ای کاش از من آزرده نشدند.

آنها میوه ی بهشتی هستند.

بس مسئولیتی بزرگ .

کاش معلم در حق این فرشته ها به دل نگیرد .

از شور و شوق کلاس .در شور و شوق من است .

ای آینده ی وطنم .

دوستان دارم.


 
 
در سبزه زار خانه ی ما
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

در سبزه زار خانه ی ما چه گلهای رنگارنگ روییده است.

انهار چون رگهای بدن تمام منطقه را دور زده است.

آنجا با صفاست.

ایجا جای بقاست.

درختان گوناگون با برگهای زیبا خود بر عموم سایه افکنده.

بهشت آنجاست.

ای روزگار میوه ها و سبزی های منطقه بوی ریحان و زعفران به صحرای خود بوی بهشت می دهد.

آنجا موطن ماست.

ناگهان طائری بیامد و تمام پرنده ها را دعوت به کوچ کرد.

پرندگان کوچیدند.

سبزه ها خشک گردید.

درختان با بهار وداع کردند.

ندانستیم اینجا چه خبر است.

توپها دور تا دور منطقه را عصاره کردند.

مردم بی گناه همچون برگهای درختانمان در پاییز یکی یکی به زمین می افتاد وسبزه زار را وداع می کرد.

 

 

این دشمن چه خطای بزرگی مرتکب شده است.

چه جنایت بزرگی .

شهرها ویران نمود.

روستاها نابود کرد.

مردمان بی آزار روستایی را تار و مار کرد.

مزارع در آتش دشمن سوخت.

راه ناپدید شد.

عده ی کثیری روز قیامت را تخیل نمودند.

عده ای انتظار فرج می کردند.

که باز جز او کسی نداریم.

او یار و یاور ماست.

او ما را به دیار خود باز می گرداند.

ما در سایه ی اسلام آنجا آباد خواهیم کرد.

سبزه ها را چنان میکاریم.

درختان را می نشانیم.

بذر ها می پاشیم.

کاشانه ها را می سازیم.

ما باز خواهیم گشت.

ما چنین روزی را از یاد نخواهیم برد.

 

 

بچه هایمان در دلشان ثبت خواهند کرد.

ما دو باره سبزه زار خانه ی ما را احیا خواهیم نمود.

وفرعون و فرعونیان ذلیل و خوار خواهند شد.

و همچون گلهای زیبایمان پژمرده خواهند شد.

آباد آباد آباد خواهیم کرد.

ای سبزه زار خانه ی ما .

ما تو را آباد خواهیم کرد.

 


 
 
کوچ پرنده ها
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

   اومدی

 در کنارم نشستی

   نوازشت دادم

   گیره ی سرت باز است

 موهای سرت ازاد

   ناگاه صدای یک نفس از درونت شنیدم

 صدای ناله و فریاد دلت بود

 میگفت ازادم کن

 دورتادورم نرده های اهنی

 ایستادم و به سویش شتافتم

 میله های زندان را شکستم

  گریه کردم

 از خوشحالی

 در جایش گذاستم

   بعد ندایی از اطراف مرا کشانید

  با دو دستم

 یواش لمس کردم

     اب از چشمشان امد

 انها را بوسیدم

  بعدحرکتی را از نزدیک جلب نظرم شد

 خدایا صدای کیست

 ان صدای کسی است که در سه سال به راحتی اب حیات نخورده

 و برگ و غنچه نداشته

 و از تشنگی ریشه هایش سست شده

 امدم و بر سر دارش نشستم

      اشک از چشم افتاد

 با یه اشک تنومند شد

دستی به سرش کشیدم

 موهای ژولیده داره

  : خلاصه بیدارش کردم

 گفتم اینجا دیگه بهشت است

 و این هم میوه های ان

 هر چه هوس کردی بردار

 همه مال خودت هست

 از انگور تا توت تا موز

   با ندایم زنده شد و گفت

 من هم همراهت میام

 به دیار موزهای بلند و لذیذ

 به دیار باغ های زیبایی

 او را کشاندم

 و در جایی گذاشتم

 و برگشتم

 محبوبم را دیدم

 که از خواب زیبایی بیدار شده است

 از او برسیدم

 توی    گفت اری منم

 منی که با تو من ها می شویم

 دنبالت گشتم

 و دنبالم  بودی

 چون سایه

 او بیدار شده است از خواب پریشانی

 اسمش گفتم

 با ان لبخند دلفریبش گفت

 سمیه

 او را شناختم

 مثل اینکه ان را

 در دنیای دیگر دیده بودم

 دلها اشنا

 و جسمها خوشحال

 بغلش کردم

 یه لحظه نگذشت که

 ساقه ی گلی پر پر شده از زمین قد علم کرده

و چندین ساقه د یگر به دنبال ان

 تا بیدارش کردم

 و با اسم صداش کردم

 سمیه هم متوجه شد که در خونه ای از سبزه زار قرار گرفتیم

 و ساقه های گلها برایمان تخت

 او را در مامن بغل کردم

 هم دلش ناز بود و همه جاش اشناست

  خواستم جرعه ای بکشم

و از نفسش بخورم

 لیک کلاغی امد و غار غار کرد

 سر بالا بردم

 تا با نگاهی تیز او را دور کردم

  و هر دو بیهوش شدیم

 تا ساعتی بعد که بیدار شدیم

 فهمیدیم بوسه ما یک سال طول کشید

 دست به دست دادیم و راهی زندگی عشق شدیم

 


 
 
سرود خوزستان
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

   ای   خفته  در خاک    سیاه ای     وطنم

  ای شبستان به سحر بیدار برای میهنم

تو زد ی آتش     به      گور    ملحدان

  خاک پاکت   ر ا به   حق   وصله  تنم

قسم به خاک سیاهت.

قسم به دشت و کوهایت.

ما استوار و بیداریم.

در مقابل امواج سترگ طوفان مردانه و با عزم و استوار ایستاده ایم.

تو مزار دیدنیها تو وصاف نو ر روشن

 

  تو امید ملت ما تو غذای مشت میهن

شهر ها آباد.

مردمانت شاد.

تو برایم قصه گفتی.

قصه ناتمام است.

تو برایم مژده دادی.

مژده ی سفر است.

ای خوزستان .

پاینده باشی .

برای ایران.

 


 
 
نور جوانی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

                              نور جوانی   بخسبید   از رخسار   را                               

 زور  نهانی   بنالید  از   دلدار   را

 

                                 بماند ان اسکلت زجر   کشیده    بدان                              

  رحیل سفر کرد ان دیده   خندان را

 

                                  ببست کوله  بارش  برفت  از  وجود                                

 ان پیکر زانو کشیده کوه و  با ر را

 

                         بمانده ام به فکر دیروزی که چه گشت                              

  گشت در افلاک گویا   ظاهری  افکار  را

 

                                 ندید و نباشد که چنین است که چه شد                               

  حی توانا قادر و در   خلقتش  ابداع  را

 

                         بسازید مرکبی و در بحر شناور است                                

ان مرکب دل شکسته این  حقیر  جان   را

 

                              مرکب اگر بکار گشت ناتوان شد                                  

 عاقبتش مفلوک غرق در امواج را

 

                        که گویند این کجا و خلقت حق رواست                              

ما در نخست شیر و در نهان استخوان را

 

                         بگیرد ان پیر که دم از جوانی می زند                               

 دست به عصا و به ناله هان و امان را

 

                       نوری که در جوانی به    ما  افزوده  گشت                                

 کم کم بخوابید ان چراغان دار را

 

                           روزی رسد که این جسم در  تابوتی                                  

 تابوت تکانی و جسم  سخت  سنگ را

 

                            از دست زدن به اتش همه   ترسانند                                 

 این جسم بدون روح اتشی جوشان را

 

                             با ناله و زاری و پشیمانی  و دوری                                  

الوداع از جان بگرددگر جسد بیمار را

 

                               در  خواب  و  خیال  جویم   حقیقتی                                 

    این جسم رفتنی است و این روح جمال را

 

                          جسمی که در ان خاک سپردیم به  امانت                                     

 که  این دیده ها چیست  در خواب نهان را        


 
 
ناله ی عاشق
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

مرا دل در بلا       ماندست      ناکام                 کنون صبرم به دل کردست پیغام

 

که من صبرم یکی  شاخ    بهشتی                 چرا بردی و دردوزخ     بکشتی

 

دل تو دوزخی  پر     اتش     و   دود                ازیرا من    زتو    بگریختم   زود

 

دلا دانی که ترسیدن   خیال    است              مرا از درد     نالیدن    محال  است

 

بهر دردی که باشد صبر    نیکوست             غنا از صبر مردان  دانی  ای  دوست

 

تو کوچیدی و من مانم   دل    ارام                نگفتی     یاوری     دارم نه   پیغام

 

چنان خرسند گردم    در   جدایی                  زمن دور است   رسم بی    وفایی

 

فدا کردم به جانت هر چه خواهی                 فراموشم  نکن تو     در    تباهی

 

بدان عاشق ز عشقش  مهر ورزد                  جفا کردن     بدان   نانی     نیرزد

 

زعشق   حق بگیر این مهر کاری                   چنین باید     زرسم     دوستداری

 

مگر   درد دلم را    حس   نکردی                    مگر جور غمم را    در    سپردی

 

بنیکی    یاد باد     ان    روزگاری                     تو بودی در کنارم چون   سواری

 

قضا در خواب بود و   بخت بیدار                      بد اندیش    اندک و   امید   بسیار

 

جهان این پند    دارد    جاودانه                       وفا  باشد     دلیر   این        زمانه

 

ترا از چشم و جان اکنون بریدم                     به جای عشق تو   یاری      جویدم

 

ندیدم یاورم با    چشم   ودستم                   درود قلب   جستم    خیلی   مستم