غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

آه جدایی و عشق سرگردان( بخوان و عبرت بگیر )
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠
 

کلافهگریه  ناراحت

 

قصه از نامه ای چون خورده به غم

   

یک طرف ناله و عشق یک طرف آه وستم

   

در همه بیداری ها حرف نهایی زیباست

   

پایه ی حرفم همین

   

رنگ تنهایی ببین

   

جان من پرواز در افلاک هاست

  

بارها دادزدم

  

بارها سوخته ام

  

بارها گریه به بغضم شد عجین

  

بارها فریاد من سوزد زمین

  

بارها در التماست بوده ام

  

در به در تنها به سویت گشته ام

  

سوختم و در غریبی مانده ام

  

کوفت بار عشق آن فرق سرم

  

حال از عشقم کشیدی لحظه ای

  

کاش  از مهرم  بفهمی قطره ای

  

ماندم با قصه ها

  

کوفتم  با دودها

  

هر دو پاشیده و آویزان جدا

  

این ستار سوز بار

  

کم ندارد از دمار

  

در زمین شوره زار

  

گل تنهایی نکار

  

بارغمگینت پرید سوزش دهرت ندید

  

باز گشتن به دیار عاشقان شد ناپدید

  

برو دور شو ای پلید

  

شمع و پروانه نگر دیو عنید(1)

  

 *************************

  

من انتظار سه ساله ات کجا(2)

  

تو بی وفایی و خنده ات کجا

  

به جایی رسیدی که جز بی منی

  

نوشتم بدانی که تو بی منی

  

به این درس روزی جریمه شدم

  

به حرفت شبانه شکنجه شدم

  

برو روزگارت دگر بی من است

  

بخواهی هم این بار جهان بی من است

  

برو رنگ  اسمم به  بخونت   بکش

  

همان خط که رفتی دوباره بکش(2)

  

(1) سروده جاسم ثعلبی

 

 

(2) سروده  سمیه سجودی

  

با تشکر از همکاری ایشان و همه شعراء عزیز و محترم

 

  

      جاسم ثعلبی  24/08/1390

 

  

ماچ  ماچ

نهایت یه عشق کاذب و دروغی

ماندن عسل در تنهایی و محروم از مهر پدری

توسط مریم خانم  

 

 


 
 
سر زمین دل
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠
 

سر زمین دل

در سرزمین کلبه دل یه بتی ساخته ام

همه جایش سکوت

همه جایش ملکوت

در وپیکر نگاهش  به صدا بافته ام

سرد است و یخبندان

دلبسته  دور از جان

در سفیدی جمالش شاخ گل کاشته ام

گلم از خارش پرید

رو به زیبایی دوید

سبدی در خلوتی پشت غمش داشته ام

تو همان سر باغبانی

محرم هر  دیده  بانی

نغمه های عاشقانه تو دلت یافته ام

کلبه نور افشانی شد

دشمنش زندانی شد

از وجودش خار و خاشاک همه بر داشته ام

یه نفس در همه جا

سوخت ان درد و بلا

کاخ شد درون قلبم جنتی ساخته ام

مدتی ماندم چنین

در هوا و در زمین

فکر ان عشق و خیالی تا ابد پنداشته ام

باد  لرزانی   دمید

برجک قصرم درید

رو سرم دیوارها یش ناگه انباشته ام

 

 

 


 
 
لاله های این دیا ر
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠
 

                     

ای  لاله   های  میهنم ای خاک پاک این دیا ر

 

هرجا  صبا  آرد ندا  چابک سواران بی قرار

 

موج   شکن  شیر دلان ای شاهدان راه حق

 

راه شهادت  جان بکف تابان در گرد و غبار

 

اسلام و میهن در خطر آماده باش ای یاورم

 

شمشیر   بازو  ساخته آن شاهدان هر مزار

 

مشت زنان مستضعفان ناقوس مرگ دشمنان

 

ای  یاوران   راه  حق ای  علمداران  سوار

 

دشمن  زبون  خار شده   از پا به آوار شده

 

زار   شده     نالان  و    گریان  و   فرار

حکم    به  اعدام   شده   از رادمردان دلیر

 

آب شده محو   شده  هم  میهنم  روز بهار

 

گلهای باغ و  دشت ما آوای  بلبل  خوانده

 

موج   شکن دریای ما پر میزند مرغ غنار

 

بوی  سپند در همه جا آوای جنگلهای ما

 

سر به فلک اشجار ما چون دیدبان بی ستار

 

ای قاصدک  در آسمان این  حارصان  ابرها

 

تیز روان گشت زنان سوت کنانٍ لاله  زار

 

هر  جا بود لاله دمد در دشت و کوه  های  وطن

 

این لاله زار جان داده است روحش برای این دیار

 

 


 
 
نصیحت
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
 

                                                                                

          بنی آدم در ای خلقت عجب   رسم  بدی  دارند         

همه هرگز ولی عده کریم و   مومنی   دارند

 

        نمی زد دست بر شمشیر تا حق آید و  محتوم          

گریز از دشمنان هر گز عجب این    جلوه ای  دارند

 

          به جیب دیگران ننگرکه ننگ است و  طمع پیدا             

 به روی مهربان حاشا   که   این  تک  داوری  دارند

 

           دریغ از درد بی درمان گناه است و نمی پوسد            

 اگر رفتن به موعد را حکیم و حاکمی دارد

 

          بپوش آن چشم بد آزار از تیرش غمی  جوشد         

 غم از باغ غمستان را به تا کی عبرتی  دارد

 

          من از رحمت  نهی  یادم  الهی  من  گریبا نم           

 که این حسرت  دیداری  خدایا  شربتی  دارد

 

       بگیر این روح  از  دامن  ای جسم  پلیدم  را           

که می ترسم به فردایی فزون آید شری دارد     


 
 
جلاد و بلبل عسلی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
 

 

در نیمه های شب خفته و نخفته تنهای تنها از درون جثه ی مرده ای بی آزاربا لشکریان غم و اندوه محاطه می شدم.

در سکرات خواب لحظه ای امیدوار و لحظه ای الیاس سر می دهم.

ناگهان طنین خواب چون نسیم در اتاقم پیچید و مرا با خود به دیار خویش برد.

این وقت ها بهترین استراحتگاه من است.

خوابی که چندین و چند سال رفته بودم.

دوست دارم هوشیار باشم.

دوست دارم به عشق عسلی بیدار شوم.

لیکن مردگان زنده ی مرا نمی فهمند.

چو روزگار سختی بود.

مردانه با آن جنگیدم.

وهمچون غزالی تیز پا که در هر پرش با یک حیوان درنده روبرو می شدم.

گاه گاهی مسیر تغییر می کردم.

از لطف خداوند است که در چنگال روزگار به دام نیفتادم.

و تا هنوز هنوز زنده ام.

مرارت پشت مرارت و حیله پشت حیله و مکر مکرر همچون یک فرشته که از چندین امتحان گذشته با صبر و شکیبایی به درجه اوج عبادت رسیده رسیدم.

چند خنجر خوردم که به من طعنه زده .

لیکن نوکی و تیزی آنها به قلبم نرسیده که بمیرم.

من غرق شده ی روزگارم.

قلبم هنوز می تپد.

خنجر فراق عسلی و اهانت دیو مکار و حیله گر .

خنجر خروج بی انتها و خنجر جامه های پاره پاره شده دیوانگان در نهایت عزت و کرامت.

خنجر بی احترامی های پی در پی  و خنجر خونین تر از همه زندانی کردن بلبل

خوش صدا ی من .

که حتی نشد او را بغل بگیرم و صدای دلربایش را بشنوم و او را به جایی ببرم.

و از او لذت ببرم .

وخنجر قبل از نهایی خنجر طلاق و فراق و در پایانش نفاق و کذب و دروغ .

ای ستمکار ای جلاد من و بلابل هر دو شکست پذیر نیستیم و الزمان هو القاضی.

هر روز و شب دلمان با هم می خواند یا اله العالمین.

سدد علی الظالمین.

و الکایدین .

بدان من من قبلی نیستم .

از این همه ضربه ها عبرتی آموختم.

درس آموزنده ای خواندم.

صبرم بیش و نهایتم نزدیک.

چو بهتر است آدمهای آدم نما بنشینند و هر وقت بدیدند و نتوانستند بدی را جبران نمایند دوستانه با نغمه های زیبا به همدیگر پشت نمایند.

هر کدام به باغی بروند که عشقشان بکشد.

لانه بسازند و بزایند و بسوزند گذشت نمایند.

ای پادشاه غم می پذیرم بارهای زیاد نزد درب ورودی دلم در انتظار است .

مطمئنم این غمها ی شیشه ای را خواهم شکست .

با صبر و ایمان وپایداری و توکل برخالق یکتا .

ومن کان مع الله کان الله معه .

همه ی نداها خاموش اما ندای مظلوم چون گلوله  ی آتشین به هدف میرسد.

در پایان بلبلم نترس .

گریه نکن .

 غمگین مباش.

من بیدارم .

یاران بیدارند.

دیگران بیدارند.

تو را از قفس آهنین نجات خواهی یافت .

این زندانبانان تا کی زنده اند.

سخت دل و مکارند .

اما خداوند امکر الماکرین است.

قول می دهم زنده یا مرده تو را به آشیانه ات باز می گردانم.

زودتر پر در بیار.

و سکوت آسمان با نغمه های زیبایت و صدای پرهایت را بشکن.

و به دیار خودت باز گرد .

این قفس فولادی روزی بدست فرشتگان شکسته خواهد شد.

و ستمگران پیر فرسوده و جوان پشیمان.

مطمئن باش در انتظارتم .

اگر دیر آمدی به عیادتم بیا واین نغمه ها را بخوان .

دوست دارم عسلی . ای امید  من.

بابا در انتظار توست .


 
 
امید زندگی
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
 

 

خبری ازت نبود  

خیلی بی تاب تو شدم

اومدم سراغت اما

پر گریه شد وجودم

خیلی دل تنگه تو بودم

گل مهربون و نازم

نمی دونم چرا اینجام

یا اصلا چم شده بازم

این همه قول و قرارو

اومدم یادت بیارم

اما انگار دیگه راهی

واسه برگشتن ندارم

این جا گل بارونه امشب

چقدر این فضا غریبه

چرا من هیچی نمی گم

چرا می خندم عجیبه

آخه مجبورم بخندم کسی اشکام و نبینه

حالا کو تا باورم شه سرنوشته من همینه

به نظر می یاد که امشب از قلم افتاده باشم

آرزوم بود که من امشب پیش تو وایساده باشم

چه لباسای قشنگی بت می یاد

 چقدر تو می خندی  و من از دور دارم اشک

یا من اشتباه می بینم یا دروغ بود همه حرفات

بله رو بگو گل من تو ازم خیری ندیدی

آرزوم بود که ببینم تو، تو رختای سفیدی  

حالا هر دو حلقه داریم تو ، تو دستت من توی چشمام

تو زنی من اما موندم زیر قولت روی حرفام

برو خوشبخت شی عزیزم تو ازم خیری ندیدی

آرزوم بود که ببینم تو ، تو رختای  سفیدی

بله رو بگو گل من ، بگو و شرش و بکن

من و زندگیه بی تو باورم نمی شه اصلا

داره سردم می شه کم کم خیسه از اشکام لباسم

همه گریه هام و کردم اشکی ام نمونده واسم

می زنم بیرون از اینجا بله رو می گی نباشم

می رم اون بیرون یه گوشه دست به دامن خدا شم

 


 
 
اشک سمیه
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
 

 

خبری ازت نبود  

خیلی بی تاب تو شدم

اومدم سراغت اما

پر گریه شد وجودم

خیلی دل تنگه تو بودم

گل مهربون و نازم

نمی دونم چرا اینجام

یا اصلا چم شده بازم

این همه قول و قرارو

اومدم یادت بیارم

اما انگار دیگه راهی

واسه برگشتن ندارم

این جا گل بارونه امشب

چقدر این فضا غریبه

چرا من هیچی نمی گم

چرا می خندم عجیبه

آخه مجبورم بخندم

کسی اشکام و نبینه

حالا کو تا باورم شه

سرنوشته من همینه

به نظر می یاد که امشب

از قلم افتاده باشم

آرزوم بود که من امشب

پیش تو وایساده باشم

 چقدر تو می خندی 

و من از دور

دارم اشک

یا من اشتباه می بینم یا دروغ بود همه حرفات

بله رو بگو گل من تو ازم خیری ندیدی

آرزوم بود که ببینم تو،

 تو رختای سفیدی  

حالا هر دو حلقه داریم تو ،

 تو دستت من توی چشمام

تو زنی من اما موندم

زیر قولت روی حرفام

برو خوشبخت شی عزیزم

تو ازم خیری ندیدی

آرزوم بود که ببینم تو

، تو رختای  سفیدی

بله رو بگو گل من

، بگو و شرش و بکن

من و زندگیه بی تو باورم نمی شه اصلا

داره سردم می شه کم کم

خیسه از اشکام لباسم

همه گریه هام و کردم

اشکی ام نمونده واسم

می زنم بیرون از اینجا

بله رو می گی نباشم

می رم اون بیرون یه گوشه

 دست به دامن خدا شم

 


 
 
غم یار
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
 

داری می بینی غمهایم کم کم از قصه می میرم

غمم   از دوری   یارم   توی   زندانش    اسیرم

 

به  دل   نگاه   او را توی دیدارش بمیرم

زگل   پناه او  را  کوی   زیبایش   بشینم

 

دلم از دوری یارم که در بندم ز زندانش

به  غمهای   پناه   او   و زلفان  پریشانش

 

بمیرم   از جمال   او چو زد   تیر   نگاهش    را

به قلب بی وفایم خورد و کوبید جای پایش را

 

از او نالان و گریانم چه   عمری   را تلف    کردم

به یادش شب همه روزم به دریایش صدف بردم

 

چو سال و ماه بگذشته  دلم پر بار تر گردد

نه تفریح و نه خوشحالی  دلم آزار تر گردد

 

نه دکتر داد   دارویی   نه   عارف گشت   درمانم

همه جا من  سفر  کردم  درون  دشت خویشانم

 

شب و روزم به گوش من هم آهنگم به غم ها را

همه از دست من خسته  به جز  چشمم و نمها را

 

نمی داند دلی دارم و می جوید جمال او

در آسایش بود جانش نمی بیند کمال او

 

دلم ساییده از غم ها و چشمم  تار  می بیند

نه یادی میکند از دل تو باغش بار می چیند

 

ترکش سخت مشکل شد ودیدارش ره دیگر

نمی آید به دیدارم و  عذرش  در    مه   دیگر

 

بسوزد این دل خسته پشیمانم چو  دیر   آمد

گذشتم از پل بسته   که پنهانم چو  شیر  آمد

 

دلم جوشید در دیگش کبودی زد ز رگهایش

تنم پوشید در ریگش خمودی زد ز گرمایش

 

بدان ای شاعر عشاق اگر نامت شود  بی جان

بمان ای صاغر مشتاق زهر جامت شود   پنهان

 

که هر جا عاشقی باشد زشاعر  جای پایی  هست

و هر معشوق  گر یابی ز شاعر جای راهی هست

 


 
 
سلام عشق
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠
 

نمی خواهد  سلام با اه باشد

از   اوضاع   دلم    آگاه    باشد

 

پدر  مادر    بگفتند این   چنین   است

که یک   شاگرد  دائم  در   کمین است

 

سلامی  با سرور و شوق  ایمان

سلامی  مخلص  از ذوق   عزیزان

 

بگیر  این شعر  از  دوستی به  ظاهر

که  این حرفا که  می گفتی چه خواهر

 

تو را  میخوام  زوده   خونه  بی در

تو   آینده   نگر  باش  ای    دلاور

 

شنیدی   باز  بشنو  از   دلیران

و شخصی باش پرورده ی قران

 

اگر  دانا  شدی ای  نا گریزی

تو پیش خالق جبار عزیزی

 

سلامی گرم و مملو و  غم انگیز

به دوستی از عجایب خرم انگیز

 

ببین  خواهر من و دیونه  کردی

تو هَشتم من. چرا عشقت سپردی

 

من از عشق و محبت  دور هستم

بکوشم  مدرک   و کاری بجستم

 

تو  برنامه ندارم  عشق    پاکت

سر  درسم   ندارم  شکل  چاکت

 

بخواب  زمستان  برو ای نوید

رسد   گرمی   فصل  ایم   بدید

 

خدا حافظ ای در هوا   خفته ای

توخواب زمستان بهار جسته ای

 

نه در فکر دروس نه فکر تفریح

جواب   نامه ات دادم به  تشریح

 

ختامش   می دهم   با   وسلامم

به  جان  و دل  بخر  نطق کلامم

 

همانطور که قول دادم شعری که مابین 7 الی 8 سالگی سروده بودم خدمتتان ارائه میدم با اصل نامه که تاکنون نگهش داشتم .

اصل نامه ای که دریافت کردم بدین شرح می باشد 

سلام ایها الشاب الجمیل

اهدی الیک سلامی بحب و امتنان جرحت عینی قبل قلبی

رایتک فی الباص وتابعتک فی الطریق و ارید التعرف

معک قلبی اسیر و روحی عندک ارجوک ساعدنی حتی

انام لیلی ماذا اسمیک وانت لا تعرفنی ارجوک جاوبنی

برد سریع و جمیل انا رایتک فی منامی و احلامی احبک

المرسله ...........فی تاریخ 14/8/1348

ترجمه نامه:

سلام ای جوان زیبا

سلامی با آه و ناله و عشق بی منت به شما اهدا می نمایم.

بدان با دیدنت چشمم قبل از دلم اشک می ریزد.عزیز تو را

در اتوبوس دیدم و دنبالت کردم و دوست دارم باهات آشنا

بشم .شما قلبم را اسیر کردید . و دلم پیش شماست خواهش

می کنم کمکم کن تا خوابم بیاید.نمی دانم به چه نامی صدایت

کنم تو مرا نمی شناسی وندیدی خواهشمند است جواب نامه

را زیبا و زود بدید .من در خواب و بیداری تو را می بینم

دوست دارم .                                                 

فرستنده...........................            تاریخ 14/8/ 48

+عکس دل

لازم به ذکر هست که طرف نامبرده در حال حاظر پزشک است

و گاه گاهی که می بینم ازم تشکر می کنه و شعر تا به حال هم

نگه داشته و یکی از اهداف موفقیتش می دونه .با تشکر از

دوستان ببخشید سرتان به درد آوردم یه فنجان چای میل کنید.

جاسم ثعلبی 16/8/1390

 


 
 
ماه تابان
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
 

                   خدیجه    نور  دل   تابان  در  شب

 

خدیجه  چون   زلال و ماه  یا   رب

 

 

 

خدیجه   چون گل زیبا در این دشت

 

زگل های  فراوان  دل همین گشت

 

 

 

به   دنبال   تو    بودم   در    بهارت

 

نچیدم   گل     وفا   دار       قرارت

 

 

 

نمی    دانی   دلم    نابود       گشته

 

زهی   در   عشق تو    زندان   گشته

 

 

 

معلم کار هر کس   نیست   ای یار

 

به سوی  دانش   و   ناگه   گرفتار

 

 

 

که   روزی    امد م      اموزگاری

 

بگفتا        جاسما     امد    غناری

 

 

 

به خط شو ثعلبی داری   ملاقات

 

شنیدم دختری بنشسته  ساعات

 

 

 

خدایا ان چه کس  امد به  کارم

 

ز گیسوی     بلندش    زار   زارم

 

 

 

قدم    بگذاشتم    ناگه  به  کُندی

 

اسیر ش گشته ام با دست  بندی

 

 

 

بدیدم     دختری   چون    ماه   روشن

 

دو چشمش ابی و چون سنگ   معدن

 

 

 

سلامی کردم و پرسیدم    احوال

 

بفرما گو چه خواهی بی پر و  بال

 

 

 

نگه حیران و سرگشته شدم  من

 

شمال از غرب را گم گشته ام من

 

 

 

شما با من    رفیقی    یا  براهی

 

زنم خنجر به  دل گر چه نخواهی

 

 

 

ولی ناگه به رو یم خیره   گشته

 

سکوت    عاشقانه   چیره  گشته

 

 

 

منم با بی قراری    کردم    آواز

 

سخن با نام خالق  گشتم   آغاز

 

 

 

ولی از عشق او دل سوز گشتم

 

حر یر پر   بها    را   شال   کردم

 

 

 

زمانی     پاره کردم     پیرهن   را

 

ندیدم خوشگلی شیرین دهن را

 

 

 

دل    نالان من     فرصت    نداده

 

کلامش به     نگاهم  جام    داده

 

 

 

دو چشمم ناگه از  عشقش    خموشند

 

دل    و عقلم        ولی    اندو    بهوشند

 

 

 

سر نخ صحبتم      دنبال    کردم

 

که    از یار   و گذر   خروار    کردم

 

 

تو   را از جان و دل دوست بدارم

 

لباس پر بها     واست       میارم

 

 

 

ده مگطوع     را   جنت    بکارم

 

ولی حاشا  نگویی بی    قرارم

 

 

 

مزاحم ناگهان پیداش    گشته

 

غزال از    تور کارم زار    گشته

 

 

 

همین موقع که ان شخص   بد اموز

 

سلامی کرد از من داشت    دلسوز

 

 

 

به پشتم خیره کردم هیچ دیدم

 

که    اهو پا   زده از   جا    پر یدم

 

 

 

خدیجه     بارها    پیغام       داده

 

گل      محبوب من   الهام   داده

 

 

 

منم   با جان و دل تو را پرستم

 

کلامت صحبتت هر جا بجُستم

 

 

تنم لرزان مانده چون    چناری

 

پدر من خود کُشم گر او نیاری

 

 

 

پدر با خشم از من خواست  بهتر

 

چرا   حالت    پدید امد   به  بد تر

 

 

 

بگفتم ای پدر     رازی    در یدم

 

اگر گویم سبک می شد امیدم

 

 

 

نشد    حاصل     از ان  ایام   لعنت

 

شب و روزم گذر کردم  به   محنت

 

 

 

بگفتا   ای عزیز   و ای جگر سوز

 

یکی در دام داری بس کن امروز

 

 

 

1(اذا  یقبل  ضمیرک   انسه چنک)

 

بنت   الناس   مو    کافی   عبنک

 

 

 

ترید   اتگوم   کلهه او تطلب  ابثار

 

علی   تتحزم    العربان    بل  نار

 

 

 

یبعد اچلای   کفنی    امنل بلاوی

 

شتلت    اجبال    بگلیبی    علاوی

 

 

 

ظلیت       انتظر      مده     اباذیه

 

اجانی ابلیس  اخذ حبی امن ادیه

 

 

 

انا   ضلیت   سدره    ابهل     ثنیه

 

متحسف   بقیت    اصفگ    بدیه

 

 

 

معنی 5 بیت عربی

 

 

 

گر  چه  وجدانت  پذیرد    ای پسر

 

گر   گذشتی   از رهش  بار   دگر

 

 

 

نمی دانی    در     نهایت    انتقام

 

گر چه  دیدند  آتشی سوزد به دام

 

 

پسر جان چوب خُشکیده به از نم

 

درون قلب من کوهی شد از غم

 

 

 

انتظار   یار    کردم     تا ازل    کرد

 

چو ابلیس  آمد   و جانش بدر کرد

 

 

منم   ماندم  چو  بیدی ریشه کنده

 

زمین  از حسرتم  صد   ناله  کرده

 

 

 

قابل توجه دوستان شاعر :

 

در رسم ورسوم عرب خوزستان  به عشق زیاد اهمیت نمی دهند گاه گاهی و خیلی کمی از عاشقین به مقصود می رسند. چنانچه اولیا ء و قوم وقبیله بفهمند جنگ و خونریزی ایجاد  می شود به همین سبب عشق مردم جنوب بل اخص عرب زبانان عشق واقعی و حقیقی است. چون می دانند چنانچه به هم نرسند  و بوی عشق فوران کندطعمه ی مرگ خواهند شد.

 

با تشکر از همه جاسم ثعلبی /اهواز /16/8/1390

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
سنین عمر
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
 

 

در سنین  عمر پدیده ای شگفت دیدم

از طنین دل جریده ای سرشت خریدم

 

گردباد   به هر سو    چرانید  روح   را

گاه زمینم و   گاه به    اسمان   پریدم

 

به رگبار     کشانید      زمانه    دلم    را

هر سو که گرفتار    می شوم   جهیدم

 

مزه ی    تلخی   نوش   کردم به      شیرین

گو چه تقدیر است ولی   به کراهت  چشیدم

 

در گذشت زمان صاعقه ها    افزون  شد

روز و   شب  در    غربت   تنهایی   رهیدم

 

وفا ندیدم     از زمان      گویند   اهل جفا

خوانده ام  در نهان  ولی عالم    نطلبیدم

 

با  تملق    و چپاول    و دست  بوسیدن

با کذب     و    تزویر   مقامی    نخریدم

 

نبوسیم  دست  جباری وپست  پرستی

به غیر حق    بدان    عابدی   نپرستیدم

 

به کجا   روم اسوده   شود دل و   جان  را

ای خالق هستی بگو   که   سالها دویدم

 

در این   دولت    وشهر   پر اشوب   غم

زهر     طرف    هدفم    گرفتند   خزیدم

 

دستم به   دست الله  که   او ناجی است

زهیچ جا نرفتم می سازم    تازه   امیدم

 

این خلق   محتاج   و تشنه   تعلم   است

گر من نباشم چه کسی تیر خورده نویدم

 

در معاشرت گرگها بسی   زخم  خورده ام

به هر نیش   که زدند    کتابی   را  دریدم

 

تا کنون   هشت وسی بگذشت در تمام

بادم در کویر گشت و در  دشتی  نوزیدم

 

به انتظار فرج   ورسیدن  به کمال حق

در جبهه و مزار کربلا و   نجف برسیدم

 

عمری که باقی  است خدایا گذر بخیر

این عمر با مذلت    و    زندان  نجویدم


 
 
ناله شاعر از دنیا
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
 

 
جهانا     من    زتو   ببرید   خواهم
فریب    تو   دگر    نشنید   خواهم

چو  مدت   با  دگر  کس  آزمودم
زدل   زنگار   مهر  پس   زدودم

تو را با جان ما گویی چه جنگ  است
تو را از بخت ما گویی چه  ننگ  است

نه    ما    گفتیم   ما را میهمان کن
پس آنگه دل چنان بر ما گران  کن

کنی ما را  همی   دو  راهی   مهمان
پس   آنگه جان  ما   خواهی    بتابان

چو خواهی بی گناه از    بی نگاهی
که   ریزی   خون ما   از   بی گناهی

تو را  گر  هست   جویای    محبت
چرا     در   کار    پویای      ندامت

چرا    چون   آسیای   گرد گردی
بیاکنده     به  باد    و   درد بندی

تو     را    گر   جاودان    بینم       همینی
همین   چرخی   همین   هستم  زمینی

همین کوهی   همین  دریا تو  بیشه
همین     زشتی     کار   تو    همیشه

همه   مخلوق   خوی    کس    بدانند
تو   را   جز   سفله و   ناکس  بخوانند

خداوندا     تو      را  دارم     نهانه
بهر   حاجت  تو  را  خوانم  روانه

کجایی   دهر  نمی  جویم   کجایی
چه ها   کردم چو  دیدم  بی وفایی

نمی ارزد   سریر   زندگی     را
ببازم دین   و  دنیایم زهی   را

چو   بهتر   دور  شو  از  زندگانم
خودم  دانم  چو  پند  از مردگانم

 


 
 
ناله ی عاشق
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
 

 

مرا دل در بلا    ماندست      ناکام

کنون صبرم به دل کردست پیغام

 

که من صبرم ز یک  شاخ   بهشتی

چرا   بردی     و دردوزخ     بکشتی

 

دل تو دوزخی پر     اتش و   دود

ازیرا من   زتو    بگریختم       زود

 

دلا دانی که ترسیدن خیال    است

مرا از درد      نالیدن    محال  است

 

بهر دردی    که  باشد صبر نیکوست

غنا از صبر مردان  دانی  ای  دوست

 

تو کوچیدی و من ماندم دل ارام؟

نگفتی   یاوری     دارم نه   پیغام

 

چنان   خرسند گردم    در   جدایی

زمن دور است   رسم بی  وفایی

 

فدا کردم به جانت هر چه خواهی

فراموشم   نکن   ای در      فنایی

 

بدان عاشق ز عشقش مهر ورزد

جفا کردن     بدان   آهی    نیرزد

 

زعاشق    خط بگیر این مهر  کاری

چنین باشد    زرسم     دوستداری

 

مگر درد دلم را    حس   نکردی

مگر جور وغمم را    در  سپردی

 

بنیکی    یاد باد     ان    روزگاری

تو بودی در کنارم  چون   غناری

 

قضا در    خواب بود و بخت بیدار

بد اندیش    اندک و   امید   بسیار

 

جهان این   پند    دارد   جاودانه

وفا  باشد     دلیر   این    زمانه

 

ترا از چشم   و جان اکنون بریدم

به جای عشق تو   یاری   جویدم

 

ندیدم یاورم    با    چشم   ودستم

درون قلب   خود  اسمش  نوشتم

 

 

همان خالق بدان معشوق من شد

به   جای    دلبرم    دلبر  بدل  شد


 
 
سرود آموزگار
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
 

 

آموزگار           خوبم                  قدر تو را    می دونم

 

در   همه  جا   روییده                  بینش دل    می جویم

 

وقتی که   گفتی    بابا                  پا شو بیا   به   تخته

 

حرف   حساب   داری                   ریاضی خیلی   سخته

 

از جان و   از   دل ما                   دوست   بداریم   آقا

 

همچو     گلهای   لاله                  بشکفته ایم    دوباره

 

هرچه گذشت از عمرم                  خدای   ما     بیداره

 

عمرت    نکاهد   جانم                  قدرت    فزاید    آقا

 

از جان و  دل   بگویم                    زیبایی  چون  ستاره


 
 
ای برادران
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
 

 

توی کلبه ی اسرار زندگیم غم و خنده ها را به یاد می آورم.

یاد آن لحظه ها قلب پاره پاره ام را وصله می کرد.

می پنداشتم آزاد بودم و لیکن میان من و شما رابطی هست.

به شیر مادر قسم همان آب زمزمی که همگی ما با یک ظرف نوشیدیم

در محنت و خوشی های شما فریاد می کنم .

به ذره ی خونم قسم که شاهد این مدعاست.

ولی روزگار سیاه چال باز هم ما را در بند خویش آزار می داد.

چه مصیبتی .

چه فلاکتی.

ای کاش نام شما برایم نا آشناست.

که هر گز شیون مادر را به یاد نمی آرم و لالایی آن را به خاطر نمی پدداشتم.

 تا نگویم برادر وارم .

 برادر دارم .

 محبت شما همچون بوی بهشت از مادرم به ارث نمی برم.

 و به فرزندانم نمی سپردم.

 


 
 
ای برادر
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
 

                

       ای  برادر   که     آتش          زدی  به      و صال          

خون مادر  می چکد  بر  دشت  شاداب  نهال

آن  درختان   را  که  آنها  کاشتند  آباد   شد

زخم زبانی مشکل است چو تبر میزد آن کمال

ریشه ی کج هر جا رود پیچاند و هر گز  راست  نیست

قلب صفا می طلبد چون اشک و دریای  زلال

دنیای فانی در ره است یک تن غریب و تنها

یک دست انگشتش رود برگشت  آن  باشد  محال

غمهای خود انباشته تنها ز میدان   هیچ   نیست

تیشه به ریش انداختن گو یند مردم  در   سئوال

نیکی کن و نیکوست او یاد خدا بنگر   عزیز

ما که غریبی نیستیم مسئول در جمع  عیال

از خلقت او اشنا دانی که  منظورم   کیست

هر که گذشتش بیشتر پاداش می گیرد مدال

او خالق این عالم است او میشکند این    ظلمت   است

اما بدان ای یار من الصبر مرشد در  مجال


 
 
سرود کتاب من
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
 

 

 

کتاب من چه    زیباست                   نوشته هایش پیداست

 

چقدر شکلش     قشنگه                  چه زیبا و خوشرنگه

 

صبح و عصر  می گوید                 قصه     های   پلنگه

 

او    یار   مشکل   گشا                  عزیز و دوستی  زیبا

 

دوستم عجب   مهمونه                  تو تاقچه مان می مونه

 

یادم     داده   که   بابا                  نان   آور      بچه ها

 

فهمیدم     که    مامانم                  حقی دارد    به   جانم

 

می گوید   از   عجایب                  کتابم     خیلی   جالب

 

از      خلقت      توانا                  کتاب  خوب   و   دانا

 

دسته به    دسته   پیدا                  هر جا نشسته ایم   ما

 


 
 
سرود مدرسه
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
 

 

خوش آمد فصل  پاییز                  فصل   گشایش    ما

 

ما همه شاد و  خندان                   سالروز   گردش  ما

 

در هر کجای    میهنم                   بگشا   در   مدارس

 

آنجا چه با صفا هست                  از   دیدن     مجالس

 

دسته به دسته  گشته                   همیار و   سنگر  ما

 

برای    روز    عیدم                     دسته گل لاله     را

 

               آموزگار      خندان                        وارد     کلبه ی  ما

 

کلاس      روستایی                           رنگین کمان و زیبا

 

از باغچه ها روییده                           گلهای    پیچک   ما

 

در تعطیلات   بهاره                     باز گشتیم   دوباره