غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

غزل مادر
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ بهمن ۱۳٩٥
 

غزل مادر

روزگــاردر دشتِ قلبم خیمه زد

می نگــارد خاطراتِ خوب و بد

تند می بارد بـه دل سنگ و غبار

سیلِ جوشانش خروشان جزومد

گوشِ کر دارد زداد و آه و سوز

با ستم کاران گمـــان پوشیده قد

دور می بینم کنــــارش صلح باز

رویِ رودِ غـــم گسارم بسته سد

گفتمش تا کــــــی بمانی فتنه گاه

گفت تا ذلّت بنوشـــــی آبِ سرد

گفتمش لذّت نــــــــدارد زخم باز

گفت بازارم شــــــده داد و ستد

گفتمش امــــــــوال دلالان نسوز

گفت شمشیرم نـــــزن پایِ نبرد

گفتمش تـــک یاوری دارم و ناز

طول عمـــرم ناشنیدم حرف رد

کاش همدردش بمانم خــوشگوار

کاش تــــــا هستم ندارد آه و درد

گفت منظورت نفهمیدم که کیست

گفتمش مادر زمهرش کس نگرد

گفت آزاده بمـــــــان آسوده باش

زیرِ پایش جنّت و بـــ0گ/چی او نخند

 

جاسم ثعلبی (حسّانی) 27/11/1395


 
 
ابوذیّات للخوان / دوبیتی برادری
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٥
 

ابوذیّات للخوان / دوبیتی برادری

احبّک و احــــب ضحکاتک وشم بیک

لان ریحت هلــــــی ابخدّک و شم بیک

ابحنانک شفت ابو ابطبعک و شم بیک

ابوجودک مـــــــــــــا اهم تزهی الدنیّه

***

برادر تو بِه از عطر و عبیری

چقدر دوست دارم شاید نگیری

تو تنها یادگارِ مــــــانده بر جا

دعای مــن خدا بی غم بمیری

***

انعجد گلبی ابغرامـــــــک لیل و انهار

او علی العاداک اصیرن فشگ وانهار

عبرت الشوفتک کــــــــم بحر وانهار

ولا لحظــــــــــه ابحلم و اتمر علیّه

***

شب و روزم به یادت می نوازم

درونِ دل بـــــه جان کلبه بسازم

نگو هر گـــز چرا دوستم نداری

بجز خالق تویــــی راز و نیازم

***

الدهر مـــا علمّانی انساک و اهلاک

ولا طاوعنی نجمه انعاک و اهلاک

جمع ضیمه علی وابلاک واهلاک

طلبت المــــــــــوت واتاخّر علیّه

***

زمانه بــــــــــــی خبر غم آفریده

مصیبت هـــــــای درد آور نچیده

هم و غصّه چنان آتش فشان کرد

کمر از بـــــــــارِ سنگینم بریده

***

 

جاسم ثعلبی (حسّانی) 17/11/1395


 
 
دوبیتی آخر خط
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥
 

دوبیتی آخر خط

زصد مخبر زصد آیه زدم فال

برای زندگــــــــانی گشتم آمال

به هـر در می زنم گویا بد آمد

فقط درد دلم می پرسد احوال

***

دل وجانم جدایـــــــــــــــی ها کشیده

طنابِ وصــــــــــــــلِ دیداری بریده

طبیب الضمّذ اجروحی نداء او ماع

من  هو الّـــــــــی الشفاء قلبی یعیده

***

نمـــــــــی دانم چرا قلبم گرفته

بهــــــــای دیدنت در دل نخفته

که نیشت زهر دار و عقربی تو

درون رازِ دیـــــــدارت نهفته

***

برو هر گــز نمی خواهم تو باشی

صلاحی نیست در دل گرده پاشی

دلـــــــــم صد بار دردت آزموده

تو هر وعده دهن سوزی تو آشی

***

کلامِ حق گل و خـــارش چه زیباست

تو غمخواری چو ساحل پایِ دریاست

غروبِ زندگــــــــــــی در دیده اش باز

تو ذوقِ عاشقان چون شهد و حلواست

***

نمــی خواهم ببینم دل کنارت

تنم زنجیر بسته درد و زارت

برو در زندگانی عبرت آموز

فقط رنگِ سرت آید بکارت

***

زمانی زرگرم در جنگ و میدان

دلم آزرده شــــــــد از درد پریان

در آغوشِ خطر حسرت کشیدم

تو بودی دل کشیدی پایِ زندان

***

خودت می دانی در عشقم امینم

نمی خواهم دگــــر شکلت ببینم

چرا چون در دلم زخـم آفریدی

کنارت چــون گلِ زیبا حزینم

***

دلم در عشقِ ســــردت می زند ساز

همه دار و نــــــــدارم در رهت باز

خوشامد گویمت هــــــر لحظه آیی

تومیهمانی،خوشی سر کرده پرواز

***

پشیمانی،خدایــــــــــــــی آمدی دیر

دلم از کـــــــوهِ قدرت شد سرازیر

نمـــــــــی دانم چرا عمرم فنا شد

خوشی ها در مزارت مانده دلگیر

***

چو مرغی دلبر و خوش روی جانت

پرو بالم تو کنــــــــــــــــدی با خیانت

نه چون دیوانـــــه می گردم نه پرواز

همه جــــــــــا بویِ بد سم زد زبانت

***

خدا شاهد صداقت ســـر زبانم

درونِ قلبِ تـــــــــــو زیبا بیانم

برو بنگر کتــــــــــابِ دیدگانت

و تک گل خوانده یِ زیبا نهانم

***

جاسم ثعلبی(حسّانی) 12/10/1395

 

 


 
 
غزل عشق اوّل
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ آبان ۱۳٩٥
 

غزل عشق اوّل

خواب دیدم سحری از خـــــاطراتِ دل و جان

می نگارم رخ تو بـــــــــــا چشم تر در آسمانِ

رسم کردم شکلِ ماهت جنگِ زینت در گرفت

از ثریّا می شنیدم گفت خـــــــــورشیدی نهان

باز تابِ خنده گاهت قـــــابِ عکسی در افق

تا همیشه رویِ ماهت در نــــــــگاهم یادمان

چون مزارِ بــی قرار و چون دیارِ کوی یار

از ستاره در بهاران می تپد عشق و رمان

خوابگاهِ ابرو باران، بارگاهِ عشق و پیمان

می نماید ناگهانی، در خـــزان رنگین کمان

غفلت و خویِ غریبی، محنت و رنگِ فریبی

این نجیبِ آزموده، بر دلم چـــــــون دیده بان

پاس می دارم جمالش، دور می بینم وصالش

یاد می دارم خیالش، خوش کمال و خوش بیان

مرهمی  در زخم و دردم، یاوری در بند سردم

ساحلِ دریای بی غم ،  گلِ خوش بوی جهان

می پسندم خلق و خویش،در پناهم رنگ و رویش

مــــــــی تنیدم آرزوها،بــــــــــــردبار و مهربان

یادگارِ صید مــــــــرغان، ماندگارِ سنگِ مرجان

از خاطراتِ عشقِ خسته،می رسد چون ارمغان

یا لها مـــــــن اجنبیّه،شعلت ابروحــــــــی المنیّه

حبها گلبی مو بدیه،ضایق ابعینی المکان

بویِ بیداری رسیده،از نگارم سر کشیده

قلبِ نازم خواب دیده،ملتهب شد ناگهان

ما یهم قلبی ابعذابک،ما روی جسمی ابسرابک

مایک امغسّل خطابک،یـــــــــــا امان ابیا حنان

ویلی شال او عم علیّه،ویلی ما دز لی وصیّه

اشبیدی بس اصفگ بدیّه،یشهد ابحبّی الزمان

انا اعرف کل ظروفک،اتقرّب او خلّینی اشوفک

لا تضن قلبی یعوفک،تابع او شوف المـــــــــکان

حبّک ایدمّر یغالی،ابصوره مرسوم ابخیالی

انا احس محد حچالی،اشــــک ریزِ دیدگان

مرد مردانه دویدم،ذلّت و خواری چشیدم

از دشمنان سنگر تنیدم،زنده یادم همچنان

عشقِ اوّل عشقِ خالق،عشقِ مجنونی و بــــــــــالغ

الطاعه اله او بفکاری عالق،الغیر حبّه مست جان

یا کریم اکرم عبادک،یا ودود انشر ودادک

یا حلیم استر حنانک،یـــــا حفیظ از ظالمان

جاسم ثعلبی(حسّانی) 15/08/1395


 
 
شعر هرمی: یا رقیّه (س)
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳٩٥
 

 

مرگِ دین است

قتل وغارت اینچنین است

این رقیّه جثه اش نقشِ زمین است

زخم خورده، خود اسیرِخودنمای عاشقین است

 خفته در شامِ غریبان،دخترِ قاهرِ میدان،بوی عطرش یاسمین است

اشک ریزان

پشتِ موجِ غم زده فوجِ اسیران

کودکانه، بی بهانه، می خورد شلّاقِ زندان

العطش صحرا و گرما، و غریبی ها و تنها، ترس دارو نیشِ گرگان

در فراقی خاطراتِ با پدر بودن چه زیبا، شکلِ دریا، غرقِ ایما، دل پریشان

مرگ مرگ است

نیزه و شمشیر در میدانِ جنگ است

در نبردِ تن به تن، مردانی آماده به چنگ است

زن وبچّه، قتل بیمارو مریدان،قاصر و پوسیده دندان، قلبِ سنگ است

خونخواهی، بی گناهی،، با تباهی ، یوسفِ گم گشته چاهی، در عدالت ها سه رنگ است

رنگِ رود است

جسمِ او گویا پریشان و کبود است

زخم خورده در مسیری تشنگی آتش ودود است

ضربه ی شلاقِ دشمن، قلبِ نشکن ،با اسیرش خیلی زود است

کفنش خونین و غمگین، زخم هایش بازوسنگین، اشکبارش آبِ رنگین، یاد بود است

مژده مژده

در دیارِ بی نهایت زنده زنده

از شهادت ،از رشادت، از فلاکت جامی خورده

در پناهی ملکِ جدّش، در بهشتِ قوم و خویشش،رای برده

این سفیری خسته از خود، در کنارِ اشکِ زینب، اشهد انّ، خواب خوانده

ای رباب

راحت و آسوده بخواب

در اسارت، از رقیّه، دل نتاب

امراء القیس و حسین،در آبشارِعشق و ایمان، آفتاب

جایگاهِ خود پسندان، ظالمان، دنیا پرستان، مظهرش آبِ سراب

یا رقیبه

فاحت آمال المنیّه

بسم سید المصطفی تزهی الثنیبه

ذوله احفاد الامامه، البالحرب کلهم رمیّه

ذوله دیوان العداله، ذوله اعداء المظالم، و الاذیّه

مِن ضربکم

انتم احفاد الرساله او قلبی حبکم

انتم اشموع العقیده و النبی واصله نسبکم

انتم ادموع الجریحه التجری عالخدّین یومیّه اعلی جدکم

انتم اجبال المعالی السیطرت بادیار قلبی او عینی تربی، من سببکم

***

به روی جثه اش دیبا کشـــــــــــــــــیدند

در آن غسل و کفن هـــــــــر گز ندیدند

رقیّه پشت و رویش زخم و خون است

حقیقت را به زور و زر خـــــــــریدند

***

جاسم ثعلبی(حسّانی) 08/08/1395

شعر قالب هرمی مخمس مختلف القافیه

اهداء به مریدان حضرت رقیّه

وبالاخص همکارم خانم صاکی

امرء القیس: پدر رباب (مادر حضرتِ رقیّه (س))

 

 

 


 
 
← صفحه بعد