غرش کرخه و کارون

‌ این وبلاگ حاوی فعالیت های ادبی و تحقیقی و داستانی به زبان فارسی و عربی از تالیف شاعر جاسم ثعلبی حسانی می باشد.استفاده از منابع این سایت با ذکر منبع و نام شاعر بلا مانع هست .

مسافر
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٥
 

 مسافر

ای مسافر کوچ کن وقت سفر ، دل شکسته موندنت دردی غریب

این همه تنها نشستن در خطر ، واسه قلب منتظر خیلی عجیـــب

***

ای ستاره عشق کن تو آسمون ، با نگاهت چون ملک بالت بـزن

همه جا پوشیده از رنگِ خزان ، لذت و زیبایی و سنگ و چمـن

***

اشک ریزت در بهارِ خاطرات ،گریه هات شعله ی درد غصّه هام

باز می آید صدای رعد و برق ، باز می بارد غبار از دیده هـــــام

***

ای مسافر کوچ دلها هی رسید ، ای مسافر قلب ها شکلِ صـــــــدف

ای مسافر کاروان آهسته ران ، ای مسافر کوچ کرده صف به صف

***

می دونم تو آرزوهات کوهی غم  ، می دونم دردِ دلت خیلی زیاد

بوی من سایه به سایه می رسد ، فوت می زد بادبانت مثل بـــــاد

***

ای مسافر خسته ام از روزگار ، از جدایی ها نگو دل می گیره

توی عشقت می مونم به انتظار ، خاطراتِ بد کنارت می میره

***

ای مسافر به خدا دردت بگو ، از پلیدان ، قاصبان، از زخم تــن

بهش بگو صبر دلت فضاش کمه ، بهش بگو منتظر دفن و کفن

***

ریت اشوفن ضیم گلب العذبوک ، ریت اشوف اشلون تنجی امن الغرب

لا تناسی ما اعوفک مستحیل ، انت بیتک مبنی ابوسط الگلّـــــــــــــــب

***

جاسم ثعلبی (حسّانی) 10/01/1395

29/03/2016

 

 

 


 
 
غزل جام عاشقان
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٤
 

غزل جام عاشقان

در ظاهرِ حرفِ دلت ،  غذا و آب می شــــوی

تا می رسد عطرِ گلت ، چرا سراب می شوی؟

وعده نده بی درد سر ، نکش گمانم در خطر

جوشش چشمه بی ثمر ، نقشِ مذاب می شوی

از دوریِ و دنج سفر ، تشنه لبم زکام تر

تا می رسم بارِ دگر ، خانه خراب می شوی

دیوانه وارِ دیدنت ، خندیدن و گل گفتنت

مدیونِ آن گل چیدنت ، جنگِ عذاب می شوی

می بندم آن اشکِ رگم ، می پیچم آن قلبِ سگم

می دوزم آن زخم تنم ، چشمِ نقاب می شوی؟

خوشحالم و خوشباورم ، دلگیرم و دل پرورم

با ساز و نازِ دلبرم ، بگو لعاب می شوی ؟

یا مستِ ژل پاشیدنم ، یا عاشقِ رقصیدنم

با خون و غم غلطیدنم ، فصلِ کتاب می شوی ؟

بگو با دردم آشنا ،قسم بخور به آن خدا

کجات صفا کجا وفا ، آنجا خطاب می شوی

تو بودی آن سنگِ گران ، در این فضایِ بی کران

شراب و جامِ عاشقان ، موم گلاب می شوی ؟

می ترسم از دل دادگی ، دلگیرم از شکستگی

زدار و عارِ زندگی ، حلقه طناب می شوی ؟

با صبر و بارِ باغبان ، بر شاخه های خیزران

با خلق و خویِ نغمه خوان ، مستِ شراب می شوی ؟

جاسم ثعلبی (حسّانی ) 20/11/1394

 

 

 


 
 
غزل فرجام
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٤
 

غزل فرجام

غیر از خدا کسی مگر، هوا را فرمان می کند

ابر و تگرگ و رعد و برف ، سوارباران می کند

جامه ی خوشرنگِ نظر ، طبیعت و رنگِ سفر

با بخشش و دفعِ خطر ، حزین و خندان می کند

در بین جنگل های سبز ، دیدن راه و رگِ  نبض

دیو نحس بی دردِ سر ، یکسره زندان می کند

راهِ شفاعت آشنا ، می گویمش دور از خفا

غذای فکرِ عاشقی ، مزه را دندان می کند

برای کسبِ کاخِ زر ، فرجام رخدار بهشت

روح سلوکِ زهد تن ، این دل و مرجان می کند

این فلک اسرار شفق ، پله به پله تا به تاج

شکل نظامِ مقتدر ، نیکی و میزان می کند

سرباز وافسر تا وزیر عالی مقام تا پادشاه

در طاعتِ پند ازل ، سفیرِ قرآن می کند

فضای بسته تا فلک ، فرشته ها شکلِ ملک

بر کرسی داد خدا ، معیارِ ایمان می کند

جاسم ثعلبی (الحسانی) 10/11/1394

 

 

 

 

 


 
 
مِلک کاذب
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٤
 

مِلک کاذب

درک کن نفخه ی اخگر ، سر زبانی می شود

ناگهان با صاعقه ، آتش فشانی می شود

این همه دلها شکستن ، این همه زخمی نبستن

با ستم بر غم نشستن ، آب و نانی می شود؟

کرسی و ملکش خریدن ، بر ستمدیده کشیدن

با لجاجت سر بریدن ، مهربانی می شود؟

گوش کن یک سرِ معلوم ، با دعای اشکِ مظلوم

نیمه شب ناگفته مختوم ، دیده بانی می شود

یا علی بر قلّه رفتن ، سکه ای در جایی گشتن

با سخن بدبینی کردن ، خود فغانی می شود

ستمدیده، غم کشیده ، یاورانِ عقل ودیده

شب نما در حق تپیده ، جان ستانی می شود

ساحتِ علم و مقامت ، رنجش و رنگِ کلامت

ملک کاذب پای نامت ، روزی فانی می شود

گرچه جاهت ماندگارت ، تا ابد ماند کنارت

می رسد کرسی به کارت ؟ ، تا جهانی می شود

خوب وبدها را جدا کن ، با مدیریت صفا کن

نیکی و نیکان نما کن ، دیدگانی می شود

خوش خبر باید بداند ، در فضا ماهی بماند

حرف تر در دل براند ، قدر دانی می شود

خسته ام از درد و زاری ، از قرارِ بی قراری

دیده ام رنگِ خماری ، سوزِ جانی می شود

خود نگر از قلب و ریشه ، میرم از پیشت همیشه

دل شکن دلها چو شیشه ، تیغِ خانی می شود

زخمِ تن آسوده گردد ، زخم دل دلدوده گردد

تا ابد آلوده گردد ، قصّه خوانی می شود

چشمه ی هر اشکِ بیدار ، جاسما با خود نگه دار

دفترِ رفتارِ همکار ، زندگانی می شود

جاسم ثعلبی (حسّانی) 04/11/1394

 

24/01/2016


 
 
غزل ای دل
نویسنده : جاسم ثعلبی - ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳٩٤
 

غزل  ای دل

دل بستم و دل می گفت ، پرهیز زکرداری

عشق و عاشقی ای جان ، مدیونِ وفاداری

معتاد نشو هر گز ، دلداده شرابی گرم

نوشیدنِ جامی تلخ ، مدیونِ طمعکاری

آزاده بمان سنگین ،خود خواهی همان بی دین

در سفره غمی شیرین ،در محفل بیزاری

آغوش رهش باز است ،معمار و طنّاز است

ایمان که دل ساز است ، معروف به دلداری

می گفت و می خندید ، باران به تنم بارید

هر قطره چو پندی کوه ، بر پیکرِ غم خواری

گفتم ای عبیر اشک ، فریاد وفا اینجاست

رویی که طلا پاشید ، بایستی نگه داری

بی عشق دلی سنگ است ، گمنام و بی رنگ است

بی ساز و آهنگ است ، در معرضِ بیماری

با عشق جهان خوشبین ، با عشق شبت رنگین

با عشق هوس مسکین ، در بستر دیواری

دل گفت خطا اینجاست ، درد است و غم ناجور

ترسم که گناهی هست ، عشق است و سرکاری

بر تن می زند صد زخم ، از آه و هوایِ دوست

مرهم که دوایی نیست ، داروی به خود یاری

گفتم که انا لله ، ای جان که خودت مختار

سردارِ تنم جلّاد ، ای جان تو بدهکاری

دل کندم از این دلها ، دلها چو دلم دل نیست

در صلح و صفا خواب است ، بد بین طرفداری

ای جان به خدا بسپار ، دل دادن و دل بستن

گویا که پناهی هست ، دل شور زخود خواری

درمان تنم عشق است ، عشقی که وصالش سخت

معشوق چقدر زیباست ، ای دل نکن انکاری

یا رب الانس و الجان ، البی امن الالم حسران

سهل لی ابعجل تعبان ، من احلامی و اسراری

قلبی یشهد ابطرواک ، احبک و انتظر ملگاک

سامح کل بشر اذاک ، و انت الخالق الباری

ای دل به رهم بنگر ، در غربت و در محشر

این روح رهش پرواز ، حیف است تو مرداری

بوسه به لبت تغسیل ، آغوش سرت تهلیل

پا پوش تنت مندیل ، حاشا که نپنداری

جاسم ثعلبی (الحسانی) 02/11/1394

22/01/2016

 

 

 

 

 


 
 
← صفحه بعد